تبليغاتX
saddastan

saddastan

فصلی با نوشتن


  درباره ی حفیظ اله ممبینی آبگینه و مفهومی به نام ادبیات اقلیمی بومی جنوب

خانم ها  آقایان 

با اجازه از حضار محترم می خواهم از آدمی برایتان حرف بزنم که می دانم چقدر انسان محجوب و بزرگمنشی است و چه بسا همین حالا هم دارد خودخوری می کند که چرا باید اجازه می دادم برای من بزرگداشت بگیرند.  حفیظ اله ممبینی آبگینه این مرد روستایی متمدن دوست داشتنی مهربان که از تبار قلم است و امروز در این نشست که از یک سو بسیار محقر و زیر خط فقر برگذار می شود و از سوی دیگر بسیار گرانسنگ و بزرگ و ستودنی ست، چرا که با عشق فراهم آمده و دستاورد کمی نیست که به جای همه ی نهادهای پرطمطراق با واژه های یک منی دهن پٌرکن فرهنگی و هنری و سیاسی و اجتماعی با بودجه ها و ردیف های بودجه ای اختصاصی فرهنگی هیچ کاری در این رابطه نمی کنند و اصولن اندازه ی مخچه و ابعاد چشمشان به اینجا قد نمی دهد که برای هنرمندان استان پاسداشت بگیرند، این  شورای شهر اهواز است که دارد این درفشانی ها را انجام می دهد و گرنه کدام نهاد مسوول و ذیربط برایش مهم است که هاشم بدری کجای اهواز هست و اصلن هاشم بدری کیست و یا سیروس رادمنش که بوده و چه شده و یا امروز، چه کسی سراغی از پیرمرد محجوب و هیچ وقت قدرندیده ای مثل حفیظ اله ممبینی آبگینه را بجز همین شورای شهر اهواز گرفته و یا خواهد گرفت؟! آقایان سرشان شلوغ است. آقایان مشغول فرهنگ آفرینی هستند. آقایان آنقدر توانسته اند بین اقوام مختلف همین شهر وحدت و همزبانی و همدلی بیافرینند که توی کار صادرات فرهنگ افتاده اند. بگذریم

آقای حسن زاده . سید بزرگوار

من شهرام گراوندی نه به عنوان یک روزنامه نگار و نویسنده که به عنوان یک شهروند اهوازی که هر حرکت مثبت فرهنگی را تعقیب می کنم و عاشقانه به آن علاقه دارم به خاطر این درفشانی که هیچ کلمه ی دیگری را در خور این اقدام نمی بینم از شما سپاسگذارم.

و اما حفیظ.  اجازه بدهید به حفیظ اله ممبینی آبگینه در این نوشتار و در این مونولوگ فقط بگویم حفیظ. مگر نه این است که وقتی دور هم جمع می شدیم توی همان خرابه ی هفته نامه تولید و از دل حرف می زدیم و جمع مان نورانی بود با وجود سیروس رادمنش _  خداییش انصاف و مردانگی ست بگوییم سیروس خدا بیامرز؟ یعنی او واقعن مرده؟ باور کنیم؟ _ و هرمز و دکتر قاسمی و صادق و رضا و علی قنبری و همین منصور محرابی عزیز که تازه اول صبح دولتش است و امیدواریم در کنار شورای شهر بازوی توانمندی برای شورا باشد و ما را پیش سید عزیز شرمنده نکند؛ به حفیظ اله ممبینی می گفتیم حفیظ؟!. تازه خود حفیظ هم از بس آدم بی ادعایی ست بیشتر خوشحال است اگر پس و پیش فامیلش را حذف کنی و خیلی خودمانی همان حفیظ صدایش بزنی. حفیظ یک نویسنده ی وعده داده شده توسط غول ادبیات این مملکت است. کی؟ احمد شاملو. یعنی چه؟ می گویم. پیش از انقلاب نشریات موثری در ایران منتشر می شد که فارغ از هیاهوها و جار و جنجال سازی های سیاسی و یا مجیزه گویی برای سلطنت فقط به کار دل مشغول بودند و عنایتی به کار گل هم نداشتند. نشریاتی مث نگین، خوشه، فردوسی، کتاب جمعه ووو شاملو در خیلی از این نشریات سردبیری می کرد و شگفتا این که کار حضور او و انتشار نشریه ای که با سردبیری او بود؛ به چند صباح هم نمی انجامید. و در مملکت گل و بلبل کدام نشریه را داشتیم و یا داریم  که بجز نشریات حکومتی عمری به غایت انگشتان دست پیدا کنند؟ الان هم هیچ نشریه ی مستقلی عمرش به ده سال نکشیده و نخواهد کشید. اگر اشتباه می کنم نمونه بیاورید. حفیظ را احمد شاملو بعنوان نویسنده قدرتمند سالهای آینده وعده داد و برای نمونه چند داستان کوتاه هم از او منتشر کرد. اما شاید همین جا بود که بزرگترین کوتاهی حفیظ هم شکل گرفت. ماندن در ده. وقتی در ده می مانی باید از شهر کسی بیاید تا برایت خبری بیاورد. وقتی در ده می مانی باید بالای تپه ای باشی که انتظار بکشی کی خبری می رسد. کی  کسی می آید. روزنامه را باید برایت پست کنند. اگر از یاد نرفته باشی و یا آنقدر سر رفیق شهرنشینت شلوغ نباشد که یادش برود برای حفیظ هم روزنامه و مجله و کتاب بفرستد. وقتی توی ده باشی درگیر مسائل همان محدوده می مانی. تراکتور حجی باقر روغن سوزی دارد. حال مش مابگم بد است. قرص سردرد نداریم. از باران خبری نیست. برنج. گندم. جو. دعوای آب. ملادرویش توی درگیری کشته شد. رضایت بدهید عمو. پسرعمویی گفتن ووو اشتباه حفیظ اینجا اتفاق افتاد. ماندن در جهان بینی محدود روستا. و پرداختن به امور زادبوم. البته درک این نکته هم برای من سخت نیست که وقتی کسی مثل احمد شاملو چنان عبارتی را برای وصف آدم بکار ببرد  دیگر نمی توانی راحت بنویسی. شاید الف بامداد در حق حفیظ به نحوی جفا هم کرده که بی تاثیر نبوده. در کل، نوشته ها، داستان ها و شعرهای حفیظ یک مامن آرام بخش و یک تفرجگاه باصفا در کنار هیاهوها و بلواهای زندگی مدرن است. اصلن خود حفیظ باغی از لطافت و شوخ طبعی و تسکین و صفای باطن است. در داستان های حفیظ آنجا که در هیات یک سپاه دانشی به شرح ماوقع یک رخداد می پردازد و آن واقعه را قلمی می کند، صرفن با بیان یک سپاه دانشی و شرح یک خاطره که اتفاقن خیلی هم معمولی ست و از وقایع عادی یه روستاست مواجه نیستیم. ظرافت ها و زاویه ی دید حفیظ بر این روایت و نگاه و سبک و سیاق نگارش او تاکیدی بر شهود و دانایی یکی مثل شاملو هم هست که بیخود نیامده حرف یاوه بزند. حفیظ استاد ساده نویسی در داستان نویسی اقلیمی است.  منوچهر شفیانی که او هم بختیاری ست و پیشقراول جوانمرگی در ادب جنوب است که فکر می کنم اواخر دهه ی 40 درگذشته و بعد از او مثلن قدرت کیانی سال 56 تصمیم می گیرد که در اوج ناکام شود ووو و از سویی دیگر حتا یکی مثل بهرام حیدری که بی همتاترین نویسنده ی بومی نویس و اقلیمی نه تنها بلاد بختیاری و استان خوزستان که در تمام کشور یگانه است و حتا داستان های یکی مثل محمود دولت آبادی یا منیرو روانی پور در برابر داستان های او کمرنگ هستند، همه و همه شاگردان مکتب حفیظ اند.

بگذارید درباره ی مختصات داستان نویسی بومی اقلیمی چند خط بیاورم و این شرح بسیط را به زمانی دیگر بگذاریم.

نويسندگان و منتقدان قلمروی ادبيات داستاني در تعريف این نوع از ادبيات كه خصوصيات ناحيه اي خاص را در خود گنجانده، كمتر اصطلاح ادبيات اقليمي را به كار برده اند، اين نوع از ادبيات را بيشتر ادبيات بومي، ناحيه اي و یا محلي خوانده اند. در حالی که واژه ی اقلیمی کامل تر بنظر مي رسد. اولين كسي كه اين اصطلاح را به اين صورت در بحث هاي مربوط به داستان نويسي در آثار خود آورده، حسن عابديني است كه فصولي را نيزدر «صد سال داستان نويسي» بدان اختصاص داده. ادبيات اقليمي مورد نظر حسن عابديني اغلب مربوط به ادبيات روستايي است و نويسندگان و منتقدان ديگر نيز  اغلب هر كجا از ادبيات اقليمي بحث كرده اند منظورشان ادبيات روستايي است. دكتر عبداللهيان نیز درباره ي ادبيات اقليمي می گوید: «ادبيات روستا يا داستانهاي اقليمي به داستانهايي اطلاق مي شود كه درباره ي محيط و فضاهاي غير  شهري جامعه اي ايران نوشته شده اند و نويسنده جامعه ي محدود روستا را براي بيان  داستان خود انتخاب مي كند.» 

عبدالعلي دستغيب نيز در تعريف ادبيات اقليمي ضمن بيان اين مطلب كه ادبيات بومي _ اقليمي  هم داراي معنايي وسيع و هم داراي معنايي محدود است، مي نويسد: «ادبيات اقليمي (بومي) در معناي خاص ادبياتي است كه در منطقه اي خاص بوجود آماده باشد و داراي اين شرايط باشد.

الف: وحدت اوضاع جغرافيايي

ب: مشابهت وضع زراعي، معيشتي

ج: وحدت گويش محلي و وجود گفتگوها واصطلاح و ترانه هاي  محلي مشترك… 

د: مشابهت آيين ها و مراسم و جشن ها و اعياد و … 

و: طرز گذراندن ايام فراغت … 

ز: وحدت زبان، تاريخ، مذهب

ح: خصايص جغرافياي انساني.»

در شاخصه هايي كه آقاي دستغيب بر مي شمارد تاكيد زيادي بر مناسبات زراعي و فرهنگ روستايي شده و اكثر آثاري را كه مثال آورده ؛ مانند دهكده ي پرملال امين فقيري يا آثار محمود دولت آبادي واجد این مختصات است. مختصاتی که در داستان های حفیظ اله ممبینی نیز می بینیم  و جغرافیای جنوب را در آن احساس می کنیم.

نكته ي اصلي در تعريف عبدالعلی دستغیب كه داستان را در حوزه ی ادبيات اقليمي وارد می کند اين است که این گونه آثار واجد شاخصه هایي است که در اقليم ديگري يافت نمی شود وگرنه اطلاق  ادبيات بومي بر آن صحيح نيست؛ مثلن شاخصه ي اقتصادي جنوب ايران صنعت نفت  است اما شاخصه ي اقتصادي شمال برنج كاري و چاي كاري و يا شاخصه ي  جغرافياي شمال جنگل است و دريا ولي شاخصه ي جغرافيايي جنوب، نخلستان است  و دريا.

در داستان های حفیظ نیز به ظرافت و در عین حفظ سبک، به این ویژگی ها و رعایت قواعد از قبل تعریف نشده و ذاتی توجه شده است.

اگر برای زبان ادبی کارکردی روشنگرانه و آینده گرا قائل نباشیم ، لااقل بایستی بپذیریم که به طرح موضوعات عصر و زمان خودش بپردازد . چرا که در غیر این صورت دچار انجماد و زنگار می شود که توان انعکاس لااقل آنچه را که هست و می بیند را نیز ندارد و آدمیان نیز نمی توانند خود را و دیگران را در آن ببینند و بشنوند. ادبیات بومی به پشتوانه ی پیشینه ی تاریخی همواره آبشخور مطمئنی برای سیرابی ادبیات ملی و جهانی بوده و هست. فربه گی و غنای ادبیات هیچ قوم و ملتی بدون اتکا و تأسی به ادبیات بومی میسر نخواهد بود.

نکته ی دیگری که می توان در کنار تعریف ادبیات اقلیمی به آن پرداخت اشاره به محدوده ی زمانی دهه سي است که از این دوره بود که مولودی بنام ادبیات بومی اقلیمی پای به دنیای ادبیات معاصر ایران نهاد که دوران اوج و شكوفايي و به بار نشستن آن، در دهه چهل رخ نمایاند. در اين دهه بود كه به واسطه اصلا‌حات ارضي و مطرح شدن مسائلي مانند تقابل سنت و مدرنيته، ادبيات اقليمي تبديل به جرياني بالنده و پويا در داستان نويسي ايران شد، اما در دهه پنجاه و پس از انقلا‌ب، آهسته آهسته از رواج افتاد و به جز نمونه‌هايي‌اندك شمار، جايگاه و جلوه چنداني نيافت.

موضوع و مضمون ديگري كه دستمايه نويسندگان بومي‌نويس در دهه چهل مي‌شود، نقد و مبارزه با خرافات و سنت‌هاي عوامانه ی روستاييان است. در اين‌جاست که غلا‌محسين ساعدي به عنوان يكي از چهره‌هاي شاخص رخ مي‌نمايد. ضمن اينكه نمي‌توان از نويسندگاني چون هوشنگ گلشيري و احمد محمود در اين عرصه غافل شد. در بخش ديگري از ادبيات اقليمي ايران، موضوعي كه جلوه مي‌كند و پررنگ مي‌شود، بهره‌گيري از طبيعت روستا براي رسيدن به يك فضاي تغزلي و رومانتيك است.

من اما حفیظ را همیشه و همواره  در دشتی به وسعت دشت سرسبز میداوود تصور کرده ام که یا بر تخته سنگی نشسته و با همین هیبت شیک و تمییز و مدرن، به شدت تنهاست و یا منتظر خط و خبری از یاران قدیمی است و یا در حال کلنجار رفتن با خودش که بنویسم یا ننویسم.

بارها به حفیظ گفته ام درصدد چاپ و انشار مجموعه داستان ها و مجموعه شعرهایت باش و هنوز هم بر این باورم که توانایی های این مرد بزرگ ناشناخته مانده و با این تنبلی ناشناخته هم خواهد ماند.

عمرش هزار باد

سپاسگذارم

شهرام گراوندی       5 شنبه ۱۴ آذرماه ۸۷

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 20:50  توسط شهرام گراوندی  |