تبليغاتX
saddastan

saddastan

فصلی با نوشتن

shahram

 

یادداشت چندوجهی شماره 153 . 28 شهریور 86. هفته نامه تولید


تولید به کجا می رود؟!
   بیش از ده ها نامه و درخواست مکتوب و نیز قراردادهای با زمان معین یکساله وجود دارد که ثابت می کند نامه نگاری های مدیرمسوول و نیز سردبیر هفته نامه تا کنون بدون اشکال بوده و پایبندی به تعهدات فیمابین باعث شده این نشریه بدون مشکل به روند فعالیت خود ادامه دهد. نامه کذایی اخیر که بسیار شبهه برانگیز و با شتاب زیاد و عامدانه به تاریخ 12 شهریور 86 برای ما فاکس شده و تاریخ 11 شهریورماه 86 را در پیشانی خود دارد! گواه چند موضوع است که نمی شود سرسری با آن کنار آمد. ما روز 12 شهریورماه نخستین جلسه حل اختلاف خود را با آقای بسی خاسته و نیز محمودیان معاون مطبوعاتی می بایستی انجام می دادیم. چرا نامه ی کذایی که می توانسته در هر زمان دیگری فاکس شود و در طول قریب به 5 سال ارتباط و کار هماهنگ هرگز خبری یا شبهه ای بر رابطه ی ما و مدیرمسوول نبوده می بایست درست همان روز دادرسی ارسال و به تاریخ یک روز قبل از دادرسی تنظیم شود؟! آیا هر کودک 10 ساله ای نیز نمی تواند در این میانه رابطه را کشف کند؟!
حتا همین نامه ی کذایی نیز مبیّن این نکته است که شخصیت حقوقی هفته نامه تولید وجود دارد و این نشریه می تواند بدون هیچ مانعی به حیات خود ادامه دهد. چرا که مخاطب نامه ـ سردبیر هفته نامه ـ قراردادی دارد که هرساله با تغییراتی اندک تمدید شده و در سال جاری و کاری ما نیز ملاک رابطه ی ما بوده و بر اساس ملحقّاتی که از روز نخست میان ما و مدیرمسوول وضع شده و مدارکش نیز موجود و غیر قابل انکار است در ازای ادامه ی فعالیت بخشی از درآمد هفته نامه به شماره حسابی که توسط مدیرمسوول و آقای شکرابی معرفی شده بود واریز می شد و این منوال تا کنون جاری و ساری بوده است و ما نیز بر اساس عرف و اخلاق تا پایان قرارداد امسال خود را مقید به انجام وظایف محوله از سوی مدیرمسوول می دانستیم و می دانیم و چون این قرارداد کاری کماکان معتبر است به کار خود ادامه می دهیم و اصرار هم داریم که اگر قرار بر این باشد که قرارداد جدیدی برای سال آینده تحریر شود با حضور شخص مدیرمسوول هفته نامه ( و نه هر شخص دیگری ) منعقد و انجام شود.
آشفتگی و شتاب ورزی آقای موسوم به شکرابی که بر نام مدیرمسوول ما امضایی مرقوم فرموده و آن نامه ی کذایی را فاکس کرده، آن قدر بارز است که جای تردید را بلاانکار می کند. نامبرده آن قدر هول شده که از بیخ منکر وجود قرارداد و دفتر و دستک ماست. یکی نیست از حضرتش بپرسد اگر ما قراردادی نداشتیم و ارتباطی میان ما نبوده پس این چهار پنج ساله طبق کدام رابطه و ضابطه تولید را منتشر کرده ایم؟! آیا شدّت هراس وارد شده بر ایشان زیاد بوده و یا دل ایشان بیش از حد کوچک و ترس خورده است و یا شاید وعده وعیدهای احتمالی آن قدر به دل مبارکش خوش نشسته که همه چیز را به وادی فراموشی سپرده است؟!!!
خیلی مساله پیچیده نیست.
راه حل:
آقای قدیر توکلی گلپایگانی ـ این اولین بار است که ما پسوند کامل فامیل ایشان را آورده ایم ـ مدیر مسوول محترم هفته نامه که طبق قانون مطبوعات شخص اول نشریه محسوب می شوند در این ماجرا نقش کلیدی دارند. آقای قدیر توکلی گلپایگانی با حضور خود در دفتر هفته نامه تولید به همراه سید سعید شکرابی ( که معلوم شود اصلن ایشان چکاره است!) و با حضور نماینده ای از اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی و اداره کار و خانه ی مطبوعات در ابتدا به حساب و کتاب و تکلیف دست کم 12 نفر پرسنل هفته نامه طبق ضوابط و مقررات وزارت کار رسیدگی نموده و محاسبات مالی هفته نامه را که در طی این چند سال در نزد فردی به نام سید سعید شکرابی انباشته شده و نامبرده ضمن دریافت ماهیانه ......... به عنوان .......... طبق قرارداد مکتوب مورخه ........ و واریز به حساب ........... به نام ........... که ............ وی می باشد و نیز دریافت نقدی مبلغ ................ در هنگام عقد قراردادهای جدید بابت تداوم اشتغال اینجانب بعنوان سردبیر در ابتدای هر سال مالی و جاری که قرارداد آماده و گویا امضاء شده توسط آقای توکلی را به اینجانب هفته نامه تحوبل می داده اند و نیز دریافت سهمیه های کاغذ در طول این چند سال و مصرف نکردن حتا یک کیلو کاغذ از حواله های دریافتی در امور چاپ و نشر هفته نامه تولید که تمام فعل و انفعالات آن در اهواز انجام می شده و نیز دریافت سهمیه های ارزی که چه بسا روح آقای توکلی نیز از این موضوع اطلاع ندارد و نیز سهمی از آن به هفته نامه در راستای مخارج آن اختصاص نیافته و هرگز نشانی از آن و خط و خبری از آن به گوش ما نمی رسیده ، انشاالله بعد از تسویه حساب نهایی، دفتر و دستک و علم و کتل هفته نامه تحویل آقای قدیر توکلی گلپایگانی خواهد شد. (تاکید می کنم هیچ شخص دیگری بخصوص آقای سید سعید شکرابی در این تغییر و تحول نقشی ندارند).
اسامی پرسنل و کادر هفته نامه تولید که هم اکنون از طریق اداره کار نیز پیگیر احقاق حق و حقوق خود هستند به شرح ذیل می باشد:
1. خانم اعظم ایاران
2. خانم زینب ایاران
3. خانم معصومه کریمی
4. خانم اقدس رفیعی
5. خانم معصومه عسگری
6. آقای رضا بختیاری اصل
7. آقای امین زنگنه زاد
8. آقای جهانگیر محمودی نژادیان
9. آقای سیروس رادمنش
10. آقای بابک یزدانپناه
11. شهرام گراوندی
ما قصد نداریم تا زمانی که آقای قدیر توکلی بعنوان مدیرمسوول وارد این ماجرا نشده و حضور و غیاب وی ـ که طبق مواد مصرّح قانون مطبوعات بطور مستقیم در بود و نبود نشریه اثرگذار است ـ محرز نشود و در این ماجرا بعنوان ملاک و معیار حقانیت و نیز قانونی یا غیر قانونی بودن فعالیت پرسنل هفته نامه، اعم از سردبیر و هیات تحریریه و در مجموع فعالیت قریب به 12 نفر اعضاء و تشکیلات نشریه در دفتر مرکزی واقع شده در اهواز، نظر خود را پیش از هر چیز به اطلاع اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان، دفتر مرکزی هفته نامه تولید در اهواز، سردبیر هفته نامه، شرکت شهاب گستر کیهان تهران ( بعنوان صاحب امتیاز) نرساند، ما کماکان به انتشار هفته نامه ادامه می دهیم.
تصویر نامه کذایی که آقای شکرابی با قرار دادن امضاء خود بجای امضای آقای قدیر توکلی به اداره کل فرهنگ و ارشاد استان خوزستان و چه بسا به وزارت فرهنگ و ارشاد نیز فرستاده و در آن در کمال تعجب خود را بعنوان سردبیر هفته نامه معرفی کرده و از زحمات شهرام گراوندی در انتشار این هفته نامه تقدیر و تشکر نیز بعمل آورده! در همین شماره درج می شود!
چه کسی به فریاد ما می رسد؟!
آیا دادسرای ویژه ی روحانیت می داند که آقای حجت الاسلام بسی خاسته در اتهام آقای موسی سیادت و روزنامه ی عصر کارون که موضوع ماده 512 قانون مجازات اسلامی است حداقل نقش معاونت در جرم را دارد؟! زیرا که به حمایت از آنان در برابر کسانی ـ منظور کادر فعلی هفته نامه ی تولید ـ ایستاده است که فقط به انگیزه دفاع از شرف و حیثیت ملت ایران پاسخی داد که در برابر خروارها توهین نویسندگان آن روزنامه مثقالی بیش نبود و آنهم از سنخ توهین نبود زیرا فقط حقیقت قانونی را متذکر شدیم. متاسفانه مدیر کل روحانی آن اداره کل به جای دست مریزاد به ما به لطایف الحیل متوسل شده که از یکسو بصورت شفاهی ارشاد اهواز را از دادن آکهی که تنها منبع ارتزاق هفته نامه بوده منع کند و از دیگر سو با فشار آوردن بر سید سعید شکرابی ـ که خود را در جای مدیرمسوول معرفی نموده در حالی که نامبرده تنها عضوی از شرکت شهاب گستر کیهان تهران می باشند که این شرکت صاحب امتیاز هفته نامه تولید است ـ نامبرده را وادار به تحریر نامه ای مجهول الهویه نموده که بدین طریق کادر و پرسنل فعلی هفته نامه تولید خلع ید نمایند.
ریشه کجاست؟
ما به شدت معتقدیم که علت العلل فشار از ناحیه ی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان بر ما ـ بعنوان کادر فعلی و 5 ساله ی هفته نامه تولید ـ واکنش افتخارآمیز ما در مقابل توهین های وهن آور روزنامه ی عصر کارون « مقاله ی زن در اجتماع ایران باستان و معاصرـ نوشته ی موسی سیادت مورخه ی دوشنبه 4 تیرماه 86 شماره 466 روزنامه عصر کارون » می باشد.
گناه ما این است که فراخوان دادیم و با دعوت از سردبیران نشریات استان از آنها خواستیم در مقابل این توهین های وهن آور کوتاه نیایند!
گناه ما پاسداری همواره از مرز و بوم ملی و ارزش های اسلامی تشیع علوی است!
گناه ما این است که احساس کردیم سربازان کوچک این ملک و دیاریم!
گناه ما این است که پیرو پیشوای عالی مقام کشور اسلامی خویش هستیم!
گناه ما این است که با جیب هایی گشاده برای مال اندوزی به روزنامه نگاری رو نیاورده ایم!
طرح دعوا در دادسرای روحانیت
البته ما در دادسرای محترم ویژه ی روحانیت استان خوزستان علیه مدیرکل روحانی ارشاد استان شکایت خود را تقدیم می نماییم و از ایجاد مزاحمت شغلی و سوء استفاده از مقام اداری توسط نامبرده به آن دادسرا توسل می جوییم. اما دادسرای روحانیت خود بهتر می داند که ماده ی 512 قانون مجازات اسلامی از موارد جرائم ضد امنیتی است و بسیار حساس و مهم می باشد و لذا چه مباشر و چه معاون در این جرم قابل پیگرد بلاوقفه است و لذا چون این مزاحمت با انگیزه ی مساعدت به روزنامه ی عصر کارون و شخص موسی سیادت و مدیرمسوول آن روزنامه، سید رسول موسوی که عاملان موضوع ماده 512 قانون مجازات اسلامی می باشند بنابر این با عنایت به این که اتهام هم از نوع جرائم عمومی است و حتا نیاز به شاکی خصوصی نیز ندارد آن دادسرای محترم بصورت فوری لازم است که به این جرم مهم رسیدگی نماید. لازم به ذکر است که وفق مقررات دادسرای ویژه ی روحانیت اگر مجموعه ای که مرتکب جرمی می شوند یک نفر از آنها روحانی باشد ضروری است که همه ی معاونین و مباشرین و شرکای جرم در دادسرای ویژه ی روحانیت مورد تعقیب و پیگرد قانونی قرار گیرند. فاین تذهبون؟!
شکایت به اداره کل بازرسی استان خوزستان
و اما چرا اداره کل بازرسی استان خوزستان در این امر مهم سکوت کرده و به وظیفه ی قانونی خویش که رسیدگی به سوءاستفاده ی مدیران از مقام اداری خویش می باشد، آنهم در این موضوع مهم که ارتباط وثیق با امنیت استان و کشور دارد ، اقدام لازم را انجام نمی دهد؟ وقتی مدیرکلی با سوء استفاده از موقعیت خویش ابلاغ کتبی نمی دهد و بصورت شفاهی ابلاغ می کند آیا از موارد بارز اتهامات و جرائم مرتبط با حیطه ی وظایف سازمان بازرسی کل کشور نیست؟ و سکوت در این مورد چه معنایی دارد؟ چگونه در دولتی که با افتخار منادی عدالتخواهی است و خود را دولت عدالت می نامد، می توان به خود جرات داد که نسبت به این امر مهم که صبغه ی امنیتی و صبغه ی عدالتی دارد اجازه داد که 12 نفر پرسنل محروم و مستضعف بخاطر دفاع از اسلام کبیر و ایران بزرگ از نان شب خود محروم گردند؟
شکایت به اداره کل اطلاعات استان خوزستان
ما پرسنل زحمتکش و سرباز جانباز جمهوری اسلامی که پیوسته با جان و مال نداشته ی خویش از اسلام ناب محمدی و کیان ایران عزیز و این مرز و بوم و میراث خمینی کبیر(ره) با تمام وجود حمایت کرده ایم، شما بعنوان سربازان گمنام امام زمان(عج) بخود اجازه داده اید، در موردی که وفق مقررات ایین دادرسی کیفری که ماموران اداره اطلاعات را ضابط خاص در امور امنیتی خوانده است و حتا اجازه نداده که با گرفتن تامین متهم را آزاد نمایند، چگونه مساله ای که فقط جنبه ی عمومی دارد و از جرائم خصوصی فارغ است را به صورت عذرخواهی متقابل فیصله داده اید؟ در حالی که حتا قضات محترم دادسرا و دادگاه هم نمی توانند از جرائم عمومی بخصوص در بخش جرائم ضد امنیتی به سهولت گذشته و رسیدگی قضایی فوری ننمایند.
شکایت به نیروی انتظامی استان خوزستان
وفق مقررات آیین دادرسی کیفری نیروی انتظامی ضابط عام در همه ی جرائم می باشد. به ویژه آن که این جرم جنبه ی مشهود داشته باشد .آیا جرمی مشهودتر از این که در روزنامه ای بصورت علنی جرم 512 قانون مجازات اسلامی انجام می شود و افسران و درجه داران وظیفه شناس نیروی انتظامی نسبت به آن سکوت کرده و وظیفه ی خویش را که دستگیری متهمانی است که اقدام به جرائم مشهود نموده اند از یاد ببرند؟
شکایت به استانداری استان خوزستان
اما به استاندار محجوب و خوش فکر خوزستان عرض می کنیم که چگونه ایشان و معاونت سیاسی امنیتی شان در برابر چنین واقعه ای که می تواند خدای ناکرده حوادثی چون وقایع نامیمون گذشته را احیا کند با سکوت و بی توجهی از آن عبور کرده اند؟ آیا مدیر کل ارشاد زیر مجموعه ی شما نیست؟ آیا مراقب رفتارهای فراقانونی ایشان هستید؟ ما در نامه ای اختصاصی شما را در جریان ماوقعی که علیه هفته نامه و پرسنل فعلی رفته است، گذاشته ایم. جناب مدیرکل ارشاد با استناد به نامه ای موهوم و از نظر حقوقی خدشه دار! بصورت شفاهی مانع ادامه ی کار ما شده و ارشاد اهواز را از دادن آگهی منع نموده و چاپخانه ها را از چاپ هفته نامه تولید بر حذر داشته است. ما از حضرتعالی می خواهیم که با واکاوی این موضوع و استعلام از مراجع مربوطه به صحت وسقم مدعای ما دال بر حقانیت فعالیت هفته نامه با همین کادر و پرسنل پی برده و مانع اقدامات فراقانونی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان خوزستان شوید.
شکایت به امام جمعه محترم اهواز و نماینده ولی فقیه در استان خوزستان
به محضر عالی حضرت آیت الله العظمی موسوی جزایری نماینده محترم ولی فقیه و امام جمعه عالیقدر اهواز عارض می شویم که یکی از شاگردان ایشان به نام شیخ عباس بسی خاسته بدون توسّل به طُرُق و روشهای قانونی مانع فعالیت این نشریه شده و با تهدید و ارعاب چاپخانه ها را از تداوم همکاری با این نشریه باز داشته است. حضرتعالی اگر 153 شماره نشریه ی تولید را توّرق بفرمایید سراسر دفاع از اسلام ناب محمدی و ارزشهای شیعی و مخالفت با جریانات مسموم که ام القرای انقلاب اسلامی یعنی جمهوری اسلامی ایران را مورد هجمه قرار داده و می دهند مبارزه کرده ایم. لذا از جنابعالی تقاضا داریم با این شاگرد فرهیخته ی خویش از راه و روشی که خود بهتر می دانید از در نصیحت و اندرز درآمده و به حرمت این ماه مبارک حیثیت و آبروی روحانیت معزز را بیش از پیش محفوظ بدارند. پیشاپیش از خداوند باریتعالی تاییدات آن محضر محترم و بزرگوار را مسألت می داریم.
آیا می مانیم؟!
هم یاران و دوستان و هم دشمنان قسم خورده ی تولید ببینند که بیماردلان و آنهایی که خار چشمشان هستیم به چه روش هایی متوسل می شوند و برای حذف یک تریبون سالم و خادم اسلام و ایران بزرگ و عزیز ـ که باور داریم هرگز خموده نبودیم و همواره با سربلندی به صغیر و کبیر باج نداده ایم و حرمت قلم را پاس نگاه داشته ایم ـ به چه لطایف الحیلی دست می یازند و حتا در لانه ی ما نفوذ می کنند و با این تفرقه اندازی، هستی نشریه و بقای ما را نشانه گرفته اند!
فقط این نکته را تذکار می دهیم که این روش ها روش هایی مذموم، ناپسند و بدور از جوانمردی است و در ماهی که ماه صدق و صفاست و ماه پاکی و خلوص است، زیبنده و موجب تفاخر هم نیست که به این روش ها توسل بجوییم و سره را در مقابل ناسره ها خلع سلاح کنیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 8:26  توسط شهرام گراوندی  | 

خنده داره اما تمام دغدغه ی ذهنی ما شده این! ادبیات پیشکش! مواظبت از شاخه ی انار ! چی میگم؟! مگه دلی هم مونده؟! بیا نیگا کن!
...
ماهواره ,استارست ,اسكاي ,استرانگ ,ست ,كامپيوتر ,نرم افزار ,بازي ,موبایل ,نوکیا, سونی اریکسون, سامسونگ, گوشی, ماهواره, دانلود, dvb, جدید, نرم, های, افزار, استارست, progdvb, برنامه, کانال, کد, softcam, رسیور, کردن, فرکانس, آموزش, starsat, tps, برای, کانالهای, باز, gbox, sharing, کارت, key, استرانگ, mct, wincsc, جديد, مولتی, skynet, دیش, استار, آفلاین, کدهای, dcw, نصب, ویژن, فركانس, از, آپگرید, اینترنت, پچ, نوکیا, 550, و, در, پلاگین, با, keys, s2emu, ها, 2, sky, هاي, spice, mytheatre, هاتبرد, شبکه, card, سافتکم, ای, فلش, prog, for, سایت, star, جدیدترین, 190, كارت, اموزش, كد, strong, كانال, فایل, كدهاي, لودر, ریسیور, download, به, كردن, ست, ویندوز, 9500, ماهوارهای, skygrabber, humax, موبایل, سوپر, 4620, تنظیم, انواع, 2006, cardsharing, skystar2, tv, ورژن, فیلم, فرکانسهای, sr-x5d, 150, هایتک, كانالهاي, ماهوارها, نقشه, srt, multivision, fastsatfinder, view, vplug, سامسونگ, اسکای, platinum, 220, قیمت, ایرانی, رسيور, فایندر, کامل, کاون, viaccess, روش, آخرین, قانونی, skystar, rapidshare, نحوه, software, بهترین, بي, plugin, لیزر, sat, code, hotbird, x5, twinhan, مدار, مکس, kaon, کامپیوتر, dvbdream, آهنگ, جديدترين, كاون, gboxfriend, سافت, وي, ال, فارسی, آنتن, کم, دي, altdvb, and, bin, upgrade, طریقه, افزارهای, تبدیل, سايت, xp, loder, براي, 9950, super, ساخت, v, جهت, keygen, بی, ان, رمز, پخش, پلی, dorcel, قفل, elecard, اخبار, رسیورهای, aes, گوشی, پلاگين, استفاده, لیست, 4620ii, تنظيم, startrack, ترفندهاي, canal, channel, معرفی, ديش, dreambox, 1.27, دو, metabox, pdf, ریزی, سوني, nokia, كامپيوتر, ويندوز, اپگرید, باکس, softcam.key, turksat, ورد, سونی, polsat, رایگان, &, پروگرام, visionplus, lnb, کارتی, کرک, php, sms, opensky, polsatauto.exe, خرید,200, flash, کارتهای, درباره, آپديت, عکس, open, saftcam, grabber, اریکسون, 3.33.8, crack, چگونه, شرح, مدل, فرمت, دیجیتال, ماهوار, 1.25, فركانسهاي, wincsc.cfg, pid, digiturk, استیشن, box, مادر, استارتراک, مجانی, آپگريد, w6, ترکست, کتاب, 4610ii, سوپرمکس, کنترل, کار, مخفی, تلفن, x5d, theme, راه, دوربین, بازی, ی, 1100, pelatinum, دریافت, تکنوست, showtime, انجمن, یاهو, file, چند, studio, افزاری, را, قانوني, data, ريسيور, اطلاعات, d, ملودی, ماهوارهاي, 2.7, track, سخت, مرکزی, هند, 358, emu, اينترنت, نت, 1, شده, سگا, mr, فايل, forum, plus, تعمير, ایکس, 1800, new, manna, lazer, شبكه, تخصصی, تعمیرات, تلويزيون, ساختن, server, افلاین, بازیهای, تنظیمات, اي, الکترونیک, سوپرمكس, همراه, اسكاي, power, biss, ليست, تراک, seca, گلدن, اريکسون, استانی, edition, full, 4630, dream, world, 1050, آپدیت, install, z1, اندازی, windows, remote, پرگرام, متاباكس, دریم, gboxplugin, fortecstar, افزارهاي, beausat, 4800, vision, to, مشکل, آفلاين, فعال, discovery, sonyericson, ترفندهای, الکترونیکی, 2.0.6, statistic, پکیج, 1150, مدیا, سریال, سیستم, یک, بازي, متابکس, 3, dvbviewer, 560, دی, اهنگ, softcams, in, id, srt4610ii, ii, ترفند, خارجی, بازکردن, scaner, how, sr-x50cu, premiumx, nagravision, 60, sr, گوشي, turkey, مهدیان, اروپا, hotbird7, 3gp, zee, ايراني, patch, ایرج, autoroll, driver, سینمای, pc, هیومکس, موبايل, cwshare.cfg, net, ایران, 4610, 2003, 8000, كرك, كارتهاي, 4.79, نوكيا, میکس, موبايلهاي, درايور, 120, 12360, 550d, 7.5, star2, 2100, plug, kworld, stbdownload, my, 3620, all, irdeto, تصویری, farsi, supermax, alt, 2007, list, استرانگ4620, converter, فروش, آموزشی, طریق, ilsat, sport, تعميرات, وارد, مورد, viwe, ultra, dvbskystar, ارسال, ما, اتصال, hd, مشاهده, theatre, 8, هواره, master, mtv, ثابت, هندی, animal, بدون, آپگریت, premiere, مولتي, بر, مقاله, بوت, ویژنها, داغ, سکای, nova, k3, کنیم, 6630, 130, freextv, آخرين, rar, سی, redlight, version, 1.3, پسورد, 3680, موسیقی, control, w3, premium, october, افزارskynet, روز, زبان, lock, pro, موتور, کابل, genuine, دستي, امولاتور, asp.net, آبگریت, 3000, s, sr-x1050, فارسي, مدارات, زنده, 1.2, s2emu1.27, کاناهای, va-fox, گردان, پلاس, veiw, 3200, ريموت, سرور, mytheater, 5600, چیست, ci, password, pour, ورزن, ترک, free, مقامی, 190d, adobe, ادیت, هما, sr-x190d, 2.2, حل, x, تغییر, spaice, رسيورهاي, بازیگران, -, 202, تل, satdw, راهنمای, اخرين, pocket, همه, مدلهای, gold, قطعات, هک, راهنمایی, caller, اسپارک, mobile, دیدن, superlazer, كنترل, plugins, folder, ferecance, satkiosk, نسخه, xdream, serial, hivion, ارگ, planet, سافتكم, درایو, satupdater, graber, نسب, messenger, sr-x550d, چگونگی, سوپرليزر, finder, عكس, 4120, ورلد, forums, خبرهاي, a, dline, hivision, روزانه, عربی, tech, ht-9500, titanium, share, اکسز, ریموت, داود, مقايسه, korg, سیگنال, v-plug, sky1, yahoo, video, series, همت, divx, تراك, de, استارست150, مختلف, gif, ايران, استار2, 3100, ok, دار, کانل, update, کانالهاي, مانيتور, samsung, بلند, decoder, شماره, unlock, اريكسون, 1.5, b, key.bin, 4155, ip, canalsat, jsc, sanyosat, www.all-exploed.blogfa.comمستر, مشکلات, زیرنویس, phoenix, وب, متاباکس, cyfra, اهنگهای, 2000, satellite, مرتب, nero, viewer, ريزي, مونتاژ, محتوا, شرینگ, channels, fortec, dvd, 5, vb, اصلی, black, ht, شیرینگ, setup, مجاني, 750, گراف, keyloader, t, fsk, loader, 007c00, ابگرید, rom110.bin, سویس, hi-tech, عكسهاي, 650ci, stream, کتابهای, تصویر, كليپ, ویژیون, دستی, vbulletin, repair, مدیریت, nokia6280, 900, اپگريد, ترانه, وی, کیبورد, cinema, technisat, مشخصات, 150d, سرعت, فورتک, رمزهای, mpeg2, may, setting, zip, تله, privatespice, یغمایی, ace, همیشگی, wintv, ϑ, فايندر, number, 3.33, شدن, s2emu1.26, slipknot, irandvb, scanner, skynet.sys.repair, کامپيوتري, دستگاه, dowload, 3.33.5, 888, ویستا, پریمیر, rai, هاست, سری, art, &#

متال,راک.مرلین منسون.هوی متال.البوم جدید متالیکا.البوم جدید مرلین منسون.سینت انگر .شیطان.شیطان پرست.عکس.عکس زیبا .عکس متال .عکس خفن.عکس دختر.چت .بهنوش بختیاری.آرایش و مد.آرایش .مد .جیمز هتفیلد.میهم.مرلین.ابلیس .دانلود .آهنگ .متال ترفند افزایش بازدید.وبلاگ متال.گروه های متال.توهین به متال.ایران متال.نظرشیطان.بردپیت.انجلیناجولی .هاردمتال رپ متال.ترش متال .تهران.دث متال .مگادث.کرک همت.رابرت تریهلو.لارس آلریش.پسر.دختر.دانلود بازار.گوگل سرچ.ماهواره.بلک متال.سیاه.ایران.متالرها.فقط متال.موسیقی.آهنگ .دانلود.برایان وارنر.میهم.مردوک.خشم.خشم مقدس.2007 .2008 .2006.666. خدای متال.شیطون.اصل متال.گروه های متال.سبک شناسی متال.ترس.تیره.عکس.عکس.عکس متال.مطلب متال.بچه های نحس .سرچ .یاهو .گوگل.متال.اریون میدن.آمریکا.خشن.حال.سیبیل.متال و راک.راک و متال.گروه متال.شیطانی .اعضای متال .عکس.بیو.نوار.عشق متال.سینت انگر.مرگ.شوم .متال متاله.صلیب.سانفرانسیسکو.الوی.هالوین.رامشتین.متالیک ها.متالیکا.مرگ متال.زور گویی.عکس. عکس سکسی. سکس.سرزمین متال.عکس از گروه متالیکا.عکسهای متالیکا.عکس از مرلین منسون.عکسهای مرلین منسون.عکسهای رامشتین.لینکهای متال.عکس.عکس از اریومیدن.عکسهای آریون میدن.کلیپ های متال.عکسهای مردوگ .عکسهای میهم .مقالمتال.پنترا.عکسهای پنترا .جیمز الن هتفیلد.لایو ارت.کنسرتهای متالی.گروه کورن.عکسهای کورن.مگادث .عکسهای مگادث.گالری عکس.گروه سانتانا.متال20 .متال پرست. افزایش بازدید وب.موسیقی شیطانی.ناتینگ الس مدرز.نت .گیتار برقی .راک .متال . عکس.فقط متال.پیکچر.

موسیقی متال.لینکین پارک.عکسهای لینکین پارک.عکس لینکین پارک.بون جوی.بیوگرافی بون جوی.عکس های بون جوی.بیوگرافی مرلین منسون.عشق متال.بیوگرافی متالیکا.آهنگهای متالیکا.عکسهای جدید متالیکا.اخبار جدید متال.عکس های گروههای متال.بهترینهای متال.سبک متال.همه چیز درباره متال.بیوگرافی گروههای متال.بهترین سایت متال بازی ایران.متالرها .متال بازها.بهترین عکسهای متال.جدیدترین آهنگهای متال.گروه گانز.اشعار متال .اشعار متالیکا.ترجمه شعرهای متال.متال ایرانی.گروه اکسپلود..گروه متال ایرانی.درباره متالیکا.عکس های متال.متال

metal.metallica.saint anger.nothing els matters.free mp3.666.pic.metall.pic.2007.2006.2008.live earth.mayhem .marlin manson.james alan hetfield.papa het .het.just metall.arabic metall.iran metall.evanecence.marlin mansoon.download free video.metalvideo .metal audio.metal mp3.free downloand mp3.3gp.megadeath death.pantera.pantera pic.darrel death .def leppard.metall concert.anti rap.new metall.st.anger.alboum. metallica new alboum.rock .trash mrtal.metal-master.kirk hammet.pic.new pic.xxx.turn the page.metal clips.guns group.metallica band.metall. death metall .black metal
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 13:59  توسط شهرام گراوندی  | 


sabz

 

 سبز چیست؟!

این مایع سبز

این رود نابهنگام

که می رود در جام سرخ آتش

سبز چیست؟

سبز،

آیا دو خط نارنجی چشم های آبی تو نیست؟!

آن چشم های آبی که از فرط اشتیاق

موجی به سرخی خون میوه هاست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 14:16  توسط شهرام گراوندی  | 

تنهايی روح یک سرباز

sarbaz

     آن روز هم، همه جای دنیا را زیر پا نهاده بود. شرق را به غرب و غرب را به جنوب وصل کرده بود و خسته که شد، شب هم دمیده بود و باز به دخمه‌ي سرد و متروکی برگشت که قرن‌ها بود کسی مرده‌ای را به آنجا نمی‌آورد. هر شب ، نیمی از خوابش مرور آخرین روز زندگی‌اش بود که پُر بود از سر و صدا و برخورد شمشیرها و قیل و قال جنگجویانی که تا حد مرگ و بدون هراس به همدیگر هجوم می‌بردند.
او حتا برای یک‌بار هم «یعقوب لیث» را ندیده بود؛ و تنها از برادر بزرگ‌ترش که پیش از او به سپاه یعقوب پیوسته بود و بیشتر از او در جنگ‌هایش شرکت کرده بود، شنیده بود که یعقوب مردی است بلند بالا، دلاور، خشن و بی‌باک که می‌خواهد شّر عباسیان را از سر مملکت کم کند؛ و به خواست برادرش که گفته بود بیا، رفت.
در یکی از جنگ‌ها كه در نزدیکی بغداد قرار بود اتفاق بیفتد، شبانه و پیش از شروع روز نخست جنگ ، گروهی از تازیان از طرف خلیفه به اردوی آنها حمله کردند. او و پانزده نفر دیگر که لشکر خسته و خواب‌آلود را نگهبانی می‌دادند یک مرتبه با عدهّ‌ای تازی گردن کلفت روبرو شدند که تا آمدند به خودشان بیایند مثل علف درو شدند. در آن بلبشو و هیاهو و در آن تاریکی مطلق که سرما هم قوز بالا قوز شده بود ، دیگر نفهميد چه شد و چه بلایی سر بقیه و لشکر آمد و حتا بعد از این همه سال ردّی از برادرش بدست نیاورد و نفهمید که در آن صحرای محشر و شاید هم بعدها، سرگذشت او چه جور به پایان آمد. همه‌اش بیاد گذشته بود و کله‌اش پُر بود از حرف‌ها و خاطره‌هايی که شنیده بود و بر او رفته بود. کودکی‌هایش، پدر و مادرش، تنها برادرش و زندگی‌شان که اگر آن جنگ لعنتی پیش نمی‌آمد، از چیزی که بود شیرین تر هم می‌شد .
نیم دیگر خوابهایش لبریز بود از انتظار. انتظاری تلخ و سوزان که دیگر داشت کمرش را تا می‌کرد. او نه زرتشتی بود و نه مسلمان. چیزی میان این دو. و برایش همین بس بود که حرف پدر پیر و گمشده‌اش ـ که او هم زیر تل تاریخ مجهول مانده بود ـ درست از آب در بیاید که گفته بود روزی ، هوشیدر ظهور خواهد کرد و اوضاع موافق خواهد شد و زندگی دوباره از سرگرفته می‌شود ؛ و از مسلمانی هم دلش به رستاخیز خوش بود. و روزی به یادش می‌آمد که در مسجدی از یکی از مأمورهای حکومت شنیده بود قیامتی در کار است و بازگشت ارواح به تن‌های پوسیده و زندگی مجدد و نفس کشیدن و آه ... نفس کشیدن و چقدر این رویا و انگار آرزوی محال روی دلش سنگینی می‌کرد. روزی که با شنیدن نفخ صور سر از خاک بیرون بیاورد و دوباره روز از نو و زندگی جدید. و دلش برای شنیدن این ساز لک زده بود. انتظار دل و دماغَ‌ش را سوزانده بود.
به شمال نمی‌رفت. از هر چه سرما و نم و تاریکی بود بیزار بود. به شرق می‌رفت و با این که زبان کسی را نمی‌فهمید، از زندگی آنها بیشتر از بقیه‌ي مردم دنیا تعجّب می‌کرد. از دیدن قد و قواره‌شان و از سرعت‌شان ماتَ‌ش می‌برد. به غرب می‌رفت و با دنیای شلوغ و سرسام آور آنها که روبرو می‌شد، دلَ‌ش به حال روزهای ساده‌ي دنیای آن موقع‌شان می‌سوخت. شكل خيابان‌ها و ساختمان‌ها و ماشين‌ها و دود سياه و متراكمي كه بر فراز شهرها راه عبور و مرورش را سخت مي‌كرد ، بعد از هزاران بار ديدن ، هنوز هم براي‌اش شگفت انگيز مي‌نمود. به دنیای خودش، برادرش و به دنیای یعقوب ـ که حتا یکبار هم او را ندیده بود ـ وابسته بود و به دنبال بويي از آن خاك تباه شده ، همه جا سرك مي‌كشيد. به جنوب که می‌رفت و سیاسوخته‌ها را که می‌دید، می‌دید زندگی آنها بلغمه‌ای از همه چیز است و هیچ چیز هم نيست. زندگي خودش و فك و فاميل‌اش هم در آن سال‌هاي دور و سپري شده ، بسيار پيشرفته‌‌تر از اوضاع دنياي امروزي اين گوشه‌ي خاك بود و از اين موضوع خنده‌اش می‌گرفت . بيشتر روزها و شب‌هايش در سیستان - که در آنجا به دنیا آمده بود- مي‌گذشت . و وقتی وِل می‌گشت و به كوچه‌ها و بازارهايي كه به جاي حجره‌های آشناي خودش بنا شده بودند ، گذرش مي‌افتاد، هیچ شباهتی ميان آنها با دنیای شیرینی که خاطراتش در آنجا روی داده بود نمی‌یافت و دلش تنگ می‌شد.
بعد از کشته شدنَ‌‌ش او و بقیه‌ي کشته شده‌ها را به نزدیک‌ترین دخمه آورده بودند و کنار هم چیدند. از بس خاطره‌هاشان را در همان سال‌های اول برای همدیگر تعریف کردند دیگر عُق‌شان بالا می‌آمد، کسی حرفی به زبان بیاورد. ترجیح می‌دادند در سکوت انتظار بکشند و هیچ نگویند. شب‌ها از شدّت دلتنگی و درد بخودش می‌پیچید و احساس می‌کرد هر لحظه می‌خواهد بترکد و نمی‌ترکید. دیگر به ستوه آمده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 12:20  توسط شهرام گراوندی  | 

 

shahram


به یاد کاظم کوه گیوی و مقوله ای به نام شرافت مطبوعاتی
...
یکم:
مالیات! مالیات! مالیات!
اخطاری از اداره ی امور مالیاتی به شماره ... و کد ... به نشانی دفتر هفته نامه تولید! و به نام کاظم کوه گیوی آمده!!! که البته نشانی درست است! و عنوان دفتر مطبوعاتی که در آن قید شده نیز باربط است! چرا که در همین نشانی ـ که بعدها دفتر مرکزی هفته نامه تولید شده و اکنون پنج سال است که ما در آن رحل اقامت افکنده ایم ـ سالها دورتر، کاظم کوه گیوی و تنی چند از مطبوعاتی های استان مشغول به کار بوده اند. کار مطبوعاتی. کدام نشریه؟! گویا نمایندگی هفته نامه هدف که در آن سالها کیا و بیایی داشت. قدیمی ها می دانند. و من یادم است یکی از خریداران و خوانندگان ثابت هدف بودم. یک پرسپولیسی دو آتیشه! که چه بسا ابراز لحیه ای هم می کردیم در نقد مثلن بازی های منچستر یونایتد ایران! و البته که بنده خدا ـ کاظم کوه گیوی ـ هیچ نشانی از خوانندگان نشریه اش که نمایندگی آن را به عهده داشت، نداشت. چنان که ما نشانی از خوانندگان خود نداریم!
کاظم کوه گیوی مدتی است که از بر چشم یاران و دوستانش برجهیده است و دیگر نیست. و شده است یک آدم غایب؛ و پیوسته به جمع آدمهایی که برای ما نازنین و عزیز بوده اند. و آن نگاه مهربان و چشم های نگران و آن صدای همواره آرام ـ راستی، کسی صدای او را کمی بلند هم شنیده است؟! ـ مدتهاست متصل شده به بخشی از نوستالوژی تاریخی این طایفه ی گسسته و در عین حال پیوسته ی مطبوعات استان خوزستان. چنانکه مرحوم موسوی نسب و مرحوم قنواتی و که و که و که در سالهای گذشته تر درگذشته اند. که هر کدام با وجودی که نیستند و از شرّ حاشیه ها و دردسرهای مطبوعات رهیده اند و آسوده اند، اما و ولی خاطره ی جمعی، همچنان آنها را با خود همراستا می داند و یاد آنها حفظ شده و بی یادکرد آنان، تاریخچه ی به طور عمده شفاهی و سینه به سینه ی مطبوعات استان مخدوش و بلااعتبار است. حتا ـ دور از جان! ـ یاد نکردن امثال غلامعباس بختیاری و خیلی های دیگر که بیرون گود نشسته اند، نظاره گر مایند، سکوت برگزیده اند و لابد انگشت حیرت هم در دهان فرو برده اند که این دیگر چه اوضاعی است و چرا مطبوعات ما در سنه ی هشتاد خورشیدی به این مصائب دچارند و در کنار رنگ و لعاب و عناوین الی ماشا... پرطمطراق چرا بی رمق تشریف دارند! چرا کپی همدیگرند و چرا همه شده اند فرزندان ناخلف و جوجه های اینترنتی با لوگوهای متفاوت ووو نیز، کمال بی انصافی و نامردمی است و خیانت است به تدوین حتا شفاهی این تاریخچه. بگذریم.
دوم:
به چه می اندیشم؟!
اخطار اداره امور مالیاتی که به ضرس قاطع اعلام کرده هر چه سریع تر نسبت به پرداخت مبلغ عوارض اقدام فوری و فوتی انجام شود، اگر چه بدست مخاطب اش نرسیده و نمی رسد، چرا که مخاطب نامه تن به غیبتی طولانی سپرده و جوابی ندارد بدهد و نامه نزد ما بایگانی شده و آهسته آهسته به فراموشی سپرده می شود، برای من واجد یک هیجان دیگرگونه است. یک تلنگر. یک درنگ. که مثلن ما چه می کنیم و کجا ایستاده ایم و دنبال چه هستیم و کجا داریم می رویم؟!
گاه می اندیشم که درست در همین جایی که من در این اتاق نشسته ام و بر همین صندلی بدون مقامی که من تکیه زده ام، عمو کاظم نیز بر روی صندلی دیگری و در همین نقطه از اتاق نشسته، با همکارانش مصافحه می کرده، بحث می کرده، شوخی می کرده، می خندیده، بابت نوشته ای حرص می خورده، تلفن می زده، رایزنی می کرده، می نوشته، زیر توماری را امضا می زده و همین امور روزمره را می گذرانده تا بالاخره مرغ جان ش را پر داده و تنَ ش را به خاک سپرده و تنها نامی از اون مانده که البته برای ما عزیز و گرامی است.
و به خودم می گویم من که هر روز شاهد این ماجرایم که هر روز و هر دم صفحه ای دیگر برویم گشوده می شود و فرازی متفاوت بر سر راهم مرا به آزمون دعوت می کند و شاهد پلشتی ها و زشتی های بسیاری در صنف خودم هستم، چگونه با یادکرد مرگ و فرادست باورهایم کنار بیایم و در این میانه راهی را برگزینم که به شرافتمندی پیشه ام خیانت نکنم. و مگر از ما چه می ماند؟! مگر از عمو کاظم چه مانده؟! و یا از دیگرانی که از این جهان به دیگر سوی رو کرده اند و یا آنانی که هستند و ژورنالیسم استان را رها کرده اند؟! آیا این مجوز تا ابدالدهر در اختیار من است؟! آیا من در راه پر فراز و نشیبم هیچ خطایی نخواهم کرد که کرکره ی نشریه ام را پایین بکشند؟! آیا خبطی از جانب من سر نخواهد زد که خودم محترمانه و آرام راهم را بکشم، بروم و پشت سرم را هم نگاه نکنم؟! آیا من و مدیرمسوول هفته نامه همواره یار غار می مانیم؟! آیا بالاخره کسی پیدا نمی شود که زیرآب مرا اساسی بزند و پنبه ی مرا جوری بزند که خودم هم نفهمم از کجا خورده ام و صبح که پا می شوم و می روم که در ابتدا ایمیل هایم را چک کنم، اولین ایمیل من عذر مدیرمسوول من از ادامه ی همراهی و همکاری نخواهد بود؟! یا نمابری که صبح علی الطلوع می آید و یا آمده با قلمی رنگ پریده مرا از سمت خودم خلع نکرده، نمی کند؟! آیا من و ما همیشه و همواره این مجال را داریم که بنویسیم؟!
و باز می گویم حالا باید چگونه ادامه دهم؟! آیا در فرصت باقیمانده ای که هست و منتهایش پیدا نیست، باید تن به لفت و لیس بدهم، به کسی یا جریانی ـ به قول دوستی هم صنف! ـ لینک شوم، مثل مورچه هر چه بیشتر و بیشتر جمع کنم، گوش ببرم، چاپلوسی کنم، دعوت های پنهانی، شام های آنچنانی، هدایای چشمگیر، تراول و چک های طلایی خرج کنم؟! و یا نه، با یادکرد هجرت عزیزی مثل عمو کاظم به خودم نهیب بزنم که من موقتن اینجایم و فردا روز این دفتر و دستک به کس دیگری متعلق می شود، چنانکه از کس دیگری به من رسیده و من در جای پای فرد دیگری دارم می کوبم و ادامه می دهم!
اینها و مجموعه ی سوال های دیگری که بر روی مغز من رژه می رود، همه پیرو و پیوست همین نامه ی عزیز و گرانمایه ی اداره ی امور مالیاتی است!
سوم:
خرد جمعی در مطبوعات استان
همین جا بناگهان گریزی بزنم به این نکته که بسیاری از تصمیمات ما و اقداماتی که می کنیم متأثر از آفتی است که به جان بخشی از فضا و حوزه ی عمل ما افتاده و خرد جمعی در برابر آن ایستاده، موضع گرفته و این تصمیم جمعی ماست که واکنشی حساب شده از خود نشان می دهد. گیریم که در مقاطع بعد اگر به واپس بنگریم از آن عمل که به ضرورت و صرفن در آن مقطع اتفاق افتاده در شگفت هم شویم که آیا نمی شد مثلن راه دیگری را برگزینیم؟!
و در باب همین ارزشمندی و شکوه خردجمعی حتا حضرت علی(ع) در فرازی می فرماید که اگر حتا جمع به اشتباه تصمیمی واحد بگیرد، ترجیح می دهد با جمع همراه شود! ـ نقل به مضمون ـ که این نکته خود عین دموکراسی و اولین اصل و قاعده ی آن است.
چهارم:
تومار و ابراز انزجار از چه و که؟!
توماری که این چندروزه دارد دست بدست می چرخد و اکثر غریب به اتفاق مطبوعاتی های شریف استان آن را امضا کرده اند و در باب ابراز انزجار و تبرّی از فعالیت یکی دو عنصر حاضر در بدنه ی مطبوعات استان که هرگز مایه ی مباهات و فخر مطبوعات استان نبوده و به عکس موجب شرم و خجالت کلیّت مطبوعات و اهالی راستین مطبوعات استان شده اند و این روزها به حیث تنش های مفتضحانه ای که آفریده اند بیش از پیش موجب شرمساری و افت شأن و منزلت مطبوعات محلی شده اند و از چشم همگان افتاده اند و مدتهاست که بسیاری از افراد متشخّص و شریف مطبوعات بدین لحاظ که هم ردیفی و هم راستایی و هم آوایی با آنان، مبادا به ذهن کسی متبادر شود، در جلساتی که آنها حضور دارند، شرکت نمی کنند، نشان دهنده ی یک نوع واکنش در حد اعلای خود نیز هست. چرا که کارد به استخوان همگان رسیده و متاسفانه کسی که قدرت اجرایی مربوطه را دارد و می تواند مانع هتک حرمت ها و آسیب های بیشتر به شأن و جایگاه بنیاد مطبوعات استان شود، یا از اساس وجود ندارد، یا وجود دارد و خود را به خواب خرگوشی زده، یا وجود دارد و بنا به دلائلی! واکنش نشان نمی دهد، و یا وجود دارد و خبر ندارد که چه می گذرد. که این آخری اگر محتمل تر باشد، گناه آن مقام و مصدر بیشتر است!
پیرو این تومار و همدلی و وفاقی که میان جامعه ی مطبوعاتی در باب شکایت و اعتراض در خصوص ادامه ی فعالیت این چند نفر اتفاق افتاده و قرار است به دادستانی و قوه قضاییه تمسّک جسته شود و از عالی ترین مقام استان در این باب استمداد طلبیده شود، خود این حرکت متضمن این نکته هم هست که از اداره کل مربوطه امیدی نیست و بارقه های نومیدی و یأس از آن جسته است!
پنجم:
زنده باد نهضت!
میان حرف و عمل مدیرکل محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان فاصله بسیار است. ایشان چه در دیدارهای خصوصی و چه در بیانیه ها و نُطق های خود، همواره با روحیه ای بالا، چهره ای بشاّش و تسلطی اعجاب برانگیز سخن رانده و وعده ها داده، می دهد. ولی گویا این سرنوشت محتوم ماست که از نامبرده فقط سخنان خوب بشنویم و در عمل، شاهد کم کاری و در یک جاهایی تنگنا آفرینی و محدودیت زایی وی و مجموعه اش باشیم. توقع غیرمنطقی و غیر عقلانی نبوده و نیست که اگر در ارتباط با بخش فرهنگی ـ مطبوعاتی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان و رابطه اش با صنف ما ـ حوزه ی مطبوعات ـ این واقعیت شکل می گرفت که یک نشریه ی خوب، اکرام و تشویق و یک نشریه ی بد، توبیخ می شد یا بشود. حتا از منظر دینی و ایدئولوژی هر فرد شیعه ی مسلمان نیز، فرد صالحی که کمر انتقاد و امر به معروف و نهی از منکر را هدف خود قرار داده و می دهد، مورد اکرام قرار گیرد و فرد چاپلوس و ریاکار و مخرّبی که فضای کلی یک جریان و مجموعه ـ مطبوعات استان در اینجا منظور من است ـ را مورد آسیب قرار داده و می دهد، حتا تا پای سلب امتیاز و مسوولیت و تعلیق فعالیت مطبوعاتی اش مورد پیگرد و پیگیری قرار گیرد. اما چنان که از شواهد امر پیداست این رویه به عکس دارد اتفاق می افتد!
نهضت مطبوعاتی در دامان خود نشریات حرفه ای و افراد حرفه ای روزنامه نگاری استان را که چه بسا در هفته نامه ها و روزنامه های استان در فضایی معمول و بی تنش به راه خود ادامه می دادند و گرفتاری هایشان به طور عمده با اداره کل و نگاه حاکم بر آن نبود و از جنس و جنم دیگری بود، به ورطه ی یاس و بیزاری از مطبوعات سوق داده و افراد کاسب و بقال و چاپلوس و ریاکار و خنثا را روز بروز گردن فرازتر و گردن کلفت تر می کند. فضایی به جود آمده که نمی توانی به صمیمی ترین دوست و همکارت اعتماد کنی! یادمان نرود که فیلم و صدای جلسات گف و گو و بحث پیرامون ماجرای م/الف بعد از پایان هر نشست ـ هنوز به فردا نکشیده ـ همان شب و قبل از خواب جناب مدیرکل به ایشان تقدیم می شد!
بسیاری از ضربه ها و لهیدگی های انسجام ما از درون اتفاق افتاده و مدیرکل محترم به جای این که از این انسجام و کلیّت که همه هم فرزندان انقلاب و این آب و خاک هستند در راستای ارتقا کیفی فضای فرهنگی استان بهره بگیرد و در بسیاری از چالش های فرهنگی، از همین منتقدان و مخدومان بی عنایت بهره می گرفت، به انحاء روش ها تمسّک جُست که برخی ها را که ایمان به خرد جمعی در آنها کمرنگ بوده و یا وجود نداشته یا کاغذ و سهمیه و ... برایشان مهم تر بوده با خود همراستا کند!
حضور انگلی یک عده که هر روز با اختصاص تیتر و عکس در صفحه ی اول نشریات و ویژه نامه های چندرغازی و بدون محتوا، یا رابطه ی افلاطونی فی مابین را اعلام می کنند یا توسّل جویی و استمداد خود را نزد ایشان فریاد می زنند و بدون هیچ مانعی ادامه می دهند، آیا متضمن این نکته نیست که در نهضت مطبوعاتی به دلیل فقدان مدیریت منسجم و افراد باسواد و حضور آدم های متملّق پرور از حداقل کار و هدف نهضت یعنی پیشگیری و پایین آوردن فتیله ی ویژه نامه های غیر قانونی فروگذار شده است؟!
نهضت مطبوعاتی یک فرایند در اساس بی اعتقاد و بی باور به رشد و تناور شدن مطبوعات سالم و مطبوعاتی های راستین و حرفه ای استان بوده و تعداد قربانیان و نومیدان مطبوعاتی های شریف و آبرومند در همین مدت کوتاه از آغاز نهضت فرمایشی ـ نمایشی موءید شکست، ناکارآمدی، کج روی و ادامه ی کج راه سپردن نهضت ایشان است.
پر و بال دادن زایدالوصف به نشریه و نشریات چاپلوس و تحدید و تهدید نشریات منتقد و زیربلیط نرو! در نهضت مطبوعاتی مدیرکل محترم حفره ای ایجاد کرده که با هیچ چیز جز اعلام شکست نهضت اش پر نمی شود!
ششم:
تولید اعلام جرم می کند!
از بس با ادلّه و مدرک ثابت کرده ایم که تولید یک نشریه ی سراسری است که دفتر مرکزی اش از شماره ی نخست در همین اهواز بوده و بر خلاف چند نشریه ی سراسری دیگر مانند کارون و روزان که دفاتر مرکزی شان در تهران واقع شده ـ و البته موجب فخر استان نیز هست و از همین جا هم به آقای قنواتی و خانم پورمحمدی درود می فرستیم و از آنها دعوت می کنیم در مسائل گریبانگیر نشریات استان و چالش های آنها بیشتر مداخله کنند و تریبون سراسری خود را کمی بیشتر به اعلام مواضع و آسیب هایی که آنها را محدود می کند، اختصاص دهند ـ شاید نیاز به توضیح و تشریح بیشتر هم نیست که اعلام کنیم فعالیت ما بیشتر مشابه فعالیت هفته نامه نخل است که نخل نیز مجوزی سراسری دارد ـ تا جایی که ما اطلاع داریم ـ و دفتر مرکزی اش در همین اهواز و نه در شهر و کهکشان دیگری واقع شده است، دیگر یک جورهایی حال مان بد می شود! به زبان دیگری هم تسلط نداریم و بلد نیستیم مفهوم این جمله که ” تولید یک نشریه ی سراسری است که دفتر مرکزی اش در اهواز واقع است ” را بیشتر بشکافیم!
بعد از انتشار 150 شماره ـ آقا به خدا شوخی نیست! ـ به تازگی کاشف به عمل آمده که فعالیت ما غیرقانونی است و آقای کاشف هم کسی جز آقای محمودیانِ معاون ـ چه می دانم! ـ مدیر امور مطبوعاتی اداره کل نبوده ـ من هیچوقت نتوانسته ام کسی را با پُست ش درست و حسابی توی ذهنم جا بدهم، به ویژه کسانی را که این ویژگی در آنها خیلی مشهود نیست و به عبارتی متجلّی نیست! ـ که بعله! تولید مجوّز انتشار ندارد!!! چه کشفی! نوبر است والله! سرعت در ابلاغ شفاهی این کشف هم در نوع خود بی نظیر است، چرا که ارشاد اهواز به تأسی از دستور شفاهی معاون مدیرکل محترم، اولین کاری که کرده، قطع آگهی های هفته نامه تولید بوده، نمونه اش آگهی مناقصه ای که قرار بوده اداره کل راه و ترابری برای این شماره بفرستند!
حیرتا! وااسفا! شگفتا! من فقط مانده ام که اگر تولید مجوّز انتشار ندارد یا نداشت آیا نمی شود شک کرد که این استان خیلی بهم ریخته است و صاحبی هم ندارد؟!!!
مگر می شود یک نشریه 150 شماره در طی 150 هفته ـ آن هم نه هفته های متوالی و به ترتیب، که بعد از وقوع آفت نهضت مطبوعاتی، شده که در یک ماه یک شماره تولید داشته ایم! ـ درست در بغل گوش مدیرکل و استاندار و کبیر و صغیر منتشر شود و کک هیچ کسی هم نگزد؟!!! بدون مجوّز؟! مگر شدنی است؟!
آنهم تولیدی که همواره با بمب گذارها درافتاده، با قوم گراها درافتاده، با دریوزگی ها و پلشتی ها درافتاده، با روابط عمومی های فاسدی که همه می شناسند درافتاده! با مطبوعاتی های نان به نرخ روزخور و بی خود و چاپلوس درافتاده ووو ، که منظورم این است نشریه ی بیصدایی نبوده از اول که کسی صدایش را نشنود و در خلوت خود به فکر لفت و لیس و معاملات پشت پرده باشد!
هفتم:
ارشاد علیه تولید/ تولید علیه ارشاد!
همزمان با این نوشتار چندوجهی!، هفته نامه تولید بر علیه ارشاد استان و شخص کاشف این مدّعا اعلام جرم می کند. شاید از طریق قوه ی قضاییه بتوان این مفهوم ساده را بهتر توی ذهن کسی جا انداخت و حک کرد. زبان مشترک و مفاهمه میان ما و ارشاد متاسفانه مفقود شده. حس بدی داریم. همکاری که پیشکش. علت خصومت و دشمنی و ممانعت در ادامه ی راه را هم خداوکیلی نمی دانیم. ما که حواله های نیم بند کاغذتان را هم محترمانه عودت داده ایم! روزنامه نگاری هم بلد نیستیم که جزو یاران غار باشیم!!! فقط اس ام اس ارزان برای مان می آید که لطف کنید ما را خجالت زده نکنید! نمی خواهیم! نفرستید! حوصله ی کلنجار رفتن نداریم. اعصاب نمانده برای تار و پود نازک شده ی ما. بگذارید یکبار برای همیشه این موضوع حل شود. چند مرتبه در باب تشریح این نکته ی بدیهی در خود همان ارشاد کل حرف زده ایم و بارها هم در خود تولید نوشته ایم که تولید سراسری است و دفتر مرکزی اش در همین استان و در همین خیابان امام (ره) است و دفتر دیگری، به لحاظ نبود امکان مالی در مراکز استان های دیگر نداریم و یک دفتر پاره وقت در تهران داریم که کار آنچنانی در آن انجام نمی شود. تمام فعل و انفعالات تولید در همین دفتر اهواز است و پله های راهروی ش را آقای بسی خاسته نمی داند چند تاست! چرا که تنها یکبار و همان اوایل صدارت خود آمده و فکرکنم برای همان یکبار هم پشت دستش را داغ کرده که دیگر سراغ ما نیاید!
ما حالا حالاها خیال نداریم میدان را برای شما و آنهایی که باب طبع شما هستند خالی کنیم! یادم هست در شماره های اول در دل لوگو یک تمثال زیبا و متبرّک می گذاشتیم که بعدها بنا به توصیه ای آن را برداشتیم. آن تمثال چیزی به جز عبارت ” توکلت علی الله ” نبود. ما همواره و مُدام حتا اگر آن تمثال در لوگوی مان نباشد ـ و به خصوص این روزها ـ با توکل بخدا زنده ایم، ادامه می دهیم و هنوز نفس می کشیم. خداوکیلی ما بجز خود خدا به کسی متکّی نیستیم و پشت مان هم به هیچ صاحب قدرتی گرم نیست. نه نماینده ی مجلسی در کار است نه وکیلی نه کبیری. می خواهید پایین بکشید با خودمان مشورت کنید، راهش را می گوییم! حالا که قصدتان خاموشی ما و قطع نفس ماست کاش از راه دیگری وارد می شدید!
شما را در دادگاه می بینیم! عزّت زیاد!.*

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 14:15  توسط شهرام گراوندی  | 

  moghimiسفر شاعر به آسمان و بازگشت گاه به گاه او در دوره ی بی چشمی!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شهرام گراوندی
یک سال از کوچ بدون برگشت علی مقیمی سپری شده و او دیگر تمام و کمال مقیم شده است در خاطره های دور و فرادستی که در هیچ موسم و گاه دیگری هرگز تکرار نمی شود. علی مقیمی، علی القاعده دیگر خیال برگشتن ندارد. و این نکته ی سنگین و تلخ، حسابی باورمان شده که او، آن جسم ساده را برداشته با خودش برده و در ذهنش هم هیچ شعر تر و تازه ای نمی جوشد. عینک پت و پهن اش هم لابلای دیگر خرت و پرت های بجای مانده از شاعر بناگهان روزی گم می شود و یا می شکند و صدای اعتراض او را هم کسی نمی شنود و کم کم دایره ی بینشی نیز برای آن چشم ها و عینک بیاد ماندنی توقع نمی رود و کمترین توقعی هم بر نمی انگیزاند! و این سرنوشت محتوم و بناچار مواریث جسمانی هر شاعری است.
او دیگر پاک فراموش کرده همه چیز را و ما را تنها گذاشته با یک آسمان خالی شده از انبوه ستاره های درشت و نورانی.
همه ی اینها درست! اما آیا در همین یک سال سپری شده، علی مقیمی در دسترس ما نبوده؟! هنوز شعرهای جسته و گریخته اش مقابل دیدگان نگران ما، به ما سلام نکرده؟!
...
شاعرـ آدم تمام سعی اش پل زدن به فرداست. نقب زدن به حفره ای که آب حیات ـ گویا! ـ از آن می جوشد و فرق غایی و آرمان و هدف نیز برای او از ازل چنین ترسیم شده. نیازی به آوردن جستاری از فروغ نیست. همان که در گفت و گو با ایرج گرگین گفته یا اشاره به تکه های درخشان شعرهایی از لورکا و ریلکه هم ضروری به نظر نمی رسد. همه می دانند. می دانیم. همه چنین اند. چه شاعر جدی و تراز اول و چه متوسط و نوپا. شاعر می سراید تا بزید. یک زی جاودانه که در تمام قرون هی سرک می کشد، بناگاه می بارد و به خواننده سلام می کند. اصلن انگار نمی شود شاعر را حذف کرد. و در هر دوره ای شاعر بزرگتری حاضر بوده گویا آن دوره و عصر درخشان تر و بزرگتر جلوه می کند! دقت کرده اید؟! یک جورهایی شاعر به زمان پیوند خورده. چنان که مهستی گنجه ای با اندک شعرهای بجای مانده از تاراج غارتگرانه ی عبیدا... خان ازبک به شهر هرات که دیوان خانوم خانم ها در آن به آتش کشیده شد، هنوز برقرار و بردوام است و شعر و ادب پارسی بی یاد او، گویا باور پذیر نیست.
علی مقیمی نیز به آینده و به فرداها پل زده. او پیوسته به جریان ادبیات جاری این دیار. و ایستاده در قامت ستبر و همواره ی معلمی که هنوز بر سر شاگردانی چون یارمحمد اسدپور و سیروس رادمنش داد می زند! می زده؟! مقیمی که هنوز در شعرش جای تحقیق و تفحص و دریچه های واکاوی را فراروی ما گشوده واگذاشته و خود رفته است.
علی مقیمی بی هیچ خط و ربطی زنده است و حیف نیست که در این مقال و مجال کوتاه از مرگی گفته شود که بر شاعر وارد نیست؟!
سلام علی مقیمی، شعر جدید مبارک باد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 19:2  توسط شهرام گراوندی  | 

نقش رسانه ها در ذهنیت آدم امروزی
شهرام گراوندی: اصولن مقوله ی فرهنگ مقوله ی گسترده یی است و نمی توان به صورت همه جانبه به همه ی زوایای آن پرداخت .
شما یک قبیله ی صد نفره را در یکی از جنگل های جنوب آفریقا تصور کنید که هنوز پوشش آنها برگ درختان است و از ابزاری استفاده می کنند که در دنیای جدید ، در موزه ها به دیدار آنها می شتابیم و ذوق می کنیم که زمانی دورتر پدران ما نیز چه بسا از آنها استفاده می کردند . این قبیله که در اکنون خود بر اثر زاد و ولد ها و آمیزش های درونی، محدودیت های فکری ـ رفتاری نیز پیدا کرده اند از منظر فرهنگ واجد یک فرهنگ کامل با تعریفی گسترده هستند که تعریف فرهنگ آنها و تعریف آنها از فرهنگ نسبت به فرهنگ و تعریف فرهنگ یک خانواده و یا یک قبیله صد نفره در روستایی دور افتاده در هندوستان متفاوت است . قبیله صد نفره ی آفریقایی از ابزاری استفاده می کنند که هر کدام آنها ریشه و سبقه ای دارند . از پوششی استفاده می کنند که به مرور زمان در تنوع و کیفیت آن تغییر و تحول به وجود آمده است .
ممکن است در سال های گذشته تر از برگ های به هم دوخته شده ی درخت موز استفاده می شده و اکنون به تجربه دریافته اند که اگر از برگ های به هم دوخته شده ی نارگیل استفاده کنند ، لباس آنها استحکام بیشتری خواهد داشت و در این پوشش نوین آسوده ترند. و این را همین جا اضافه کنم که هر ابزاری با خود فرهنگی را به دنبال می کشد . نوع نخی که این برگها را به هم می دوزد . نوع سوزنی که استفاده می شود. این که شاید پیش از این از استخوان ماهی استفاده می شده و اینک به این نتیجه رسیده اند که از ادوات ساده ی فلزی استفاده کنند. یا شاید هنری که به خرج می رود تا به کار نقش و نگار آفریدن روی لباس آنها بخورد. و حالا در آن روستای صد نفره ی هندی چی؟! آنها چه می کنند؟! نقش لباس و نقش ابزاری که در فرایند تولید لباس می آید و هنری که به خرج می رود چه چیز هایی است؟! این مثال را آوردم که خیلی خلاصه بگویم اصولن تعر یف فرهنگ عملی است مشکل و نه غیر ممکن . مشکل از این رو که می تواند در تواتر و گسست زمانه هر لحظه متفاوت و گونه به گون شود و گاه در تضاد با چند لحظه ی قبل تر خود به رنگ و شکل دیگری درآید.
در روزگار شلوغی که ماییم و این رشد سر سام آوری که دارد جهان را و پیرامون ما را و لذت های ما را کوچک و محدود می کند و این شتاب مرگ آوری که در یک کلام ، فی الواقع به قصد تاراندن و دور کردن مرگ به کار می آید ، آدمی چقدر کوچک می شود. در چنین موقعیتی دیگر این افراد نیستند که قادر به تغییر و تحول در مسیر زندگی خودند که ابزار دست ساز آدمی این نقش را به عهده می گیرند . دهکده ی جهانی روز به روز عینی تر ، ملموس تر و کوچک تر می شود و آدمی روز به روز تنهاتر . همه در یک دهکده ی مجازی که گویا روی قطاری شتاب زده بنا شده در کوپه های انفرادی تنگ وکوچکی قرار گرفته ایم و در حالی که به سرعت باد ـ چه می گویم ؟! ـ به سرعت نور ، جهان ومرگ و درخت ها را از پشت شیشه های قطور می نگریم، در تنهایی خود غصه می خوریم. جان های سودایی و اندوه زده ای که به ندرت اشکی برای باریدن می دارند. آدمی و آدمیت در چنین شرایطی با یک cleik شکل می گیرد و با یک speas و enter تمام می شود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 18:58  توسط شهرام گراوندی  | 

پیش درآمد: این مصاحبه مربوط به چند ماه پیش است و جهت ثبت و استفاده ی عزیزانی که مایلند عملکرد اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی را به بوته ی نقد و داوری بنشینند، عرضه می شود.

...

گراوندی/: من موظفم عید سعید قربان را خدمت شما تبریک عرض کنم و از شما متشکرم که با آغوش باز درخواست ما را پذیرفتید و این فرصت را در اختیار ما گذاشتید.

بسی خاسته/: من هم عید قربان را به شما و همکاران شما و کلیه ی اهالی مطبوعات استان تبریک عرض می کنم و آرزومندم که خداوند متعال در همه حال به فرزندان شایسته ی این مرز و بوم پیروزی و سربلندی اعطا کند. شاید بیشتر به دلیل مشغله ی کاری و حجم امور فرهنگی استان است که کمتر مجال و فرصتی مهیا شده تا ه در یکسال گذشته گفت و گو و مصاحبه ای با نشریات محلی داشته باشم و الان خرسندم که بعد از مدتها این فرصت تحقّق یافته و گوشه ای از مسائل فرهنگی مرتبط با مطبوعات در هفته نامه تولید انعکاس می یابد.



گراوندی:/ از نهضت مطبوعاتی چه خبر؟ کار نهضت به کجا انجامیده و نظرتان در رابطه با این ادعا ـ گیریم ادعای من! ـ که همزمان با اعلام نهضت مطبوعاتی، مطبوعات استانی ما چه از نظر کیفی و چه از نظر کمّی تضعیف شدند، چیست؟!

بسی خاسته: / روزنامه نگاری به نظر من زمانی ارزشمند است که در کلیه زوایا و مراتب خود به صورت مستدل و مستند ادامه ی حیات بدهد و با اصول اعتقادی و اخلاقی نیز همخوانی داشته باشد. یعنی اگر حرفی می زنیم و یا مطلبی درج می کنیم و یا تحلیل یا نقدی ارائه می دهیم به صورت مستند و همراه با ادله و براهین قوی باشد که بشود به آن نگاه جدّی داشت و از کنار آن سرسری و سطحی گذر نکرد. شما اگر همین طوری تحلیل بدهید که نهضت مطبوعاتی باعث ضعف و نقصان در بدنه ی مطبوعات استان شده و موجب شده مطبوعات محلی از نظر کمّی و کیفی دچار افت شوند، کسی از شما نمی پذیرد. حالا من از شما می پرسم که استناد شما برای این ادعا چیست و افت کمّی و کیفی مطبوعات استان چه ارتباطی با اعلام نهضت مطبوعاتی دارد؟!



گراوندی: / من می بینم که در سال های گذشته و تا پیش از صدارت حضرتعالی با وجود مشکلاتی که در سر راه مطبوعات وجود داشت ـ هر چند بسیاری از مشکلات جزئی از حیات مطبوعات هستند و مرتفع شدنی نیستند ـ اما نشریه ی 1 برگی و محترمانه تر بگویم 4 صفحه ای نداشتیم. اما در همین لحظه که من خدمت شما هستم در کنار تولید ، هفته نامه های ندای جنوب و آیین زندگی و چه بسا دو ـ سه هفته نامه دیگر به همراه روزنامه ی صبح کارون به صورت 4 صفحه ای منتشر می شوند و از برخی دیگر هفته نامه ها اصلا" خبری نیست و اگر هم منتشر می شوند، سراغ شان را باید در روابط عمومی های ادارات جُست ، چرا که بهانه ی انتشار دیگری ندارند! من وقتی می بینم در سالهای گذشته حجم مطالب اینترنتی نسبت به وفور مطالب اینترنتی موجود در نشریات محلی به مراتب کمتر بوده و نقّادترین آدمها نسبت به درج مطالب اینترنتی، خود با سر در چاه فیبری اینترنت سقوط کرده اند! و حوصله ی آدمی سر می رود وقتی می خواهد نشریه ای را ورق بزند ـ به خصوص 4 صفحه ای ها که رغبتی برای ورق زدن بر نمی انگیزانند! ـ حق دارم بگویم که از منظر کیفی افت کرده ایم. وقتی در سالهای گذشته و تا همین سال پیش به عنوان نمونه در هفته نامه تولید بالغ بر 12 نیرو مشغول به کار بودند و الان به زور 4 نفر را نگه داشته ایم و در بقیه نشریات هم همین روال حاکم است، آیا نباید به دنبال ارتباط نهضت مطبوعاتی شما با وضعیت حاکم بر مطبوعات استان باشیم؟! ما اگر هم در سالهای گذشته با مشکلاتی مواجه بودیم ، اما تصورمان این بود همزمان با ورود تان به اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان ـ که خود فرزند این دیار هستید و عشق و علاقه تان را هم به مطبوعات دیدیم و از سرکشی های غیرمترقبه تان به دفاتر مطبوعات و برخوردهای صمیمانه تان با اهالی مطبوعات که به عنوان نمونه مدیرکل های قبلی این قدر راحت نبودند ـ نه تنها آن مشکلات برطرف می شود که در یک فضای تسهیل تر شده، آسان تر می شود به نقّادی پرداخت و به جای این که فقط و فقط دغدغه ی سرِپا نگه داشتن و منتشر کردن وجود داشته باشد، به محتوا پرداختن و ارتقاء سطح نشریات جایگزین دغدغه های مان می شود ، متأسفانه به صورت عینی دیدیم و لمس کردیم که تصورات ما اشتباه بود؛ و حداقل اگر در این جا هفته نامه ها و روزنامه های محلی و نشریات سراسری را از هم تفکیک کنیم، دیدیم که با وجود همه ی تفاوت های ماهیتی، در ماجرای م/الف، خشک و تر با هم سوختند و جالب اینجاست که بیشترین آسیب را هم هفته نامه ها دیدند و به قول معروف کباب شدند!

بسی خاسته:/ تعریف شما از نهضت مطبوعاتی چیست؟!



گراوندی:/ تعریف من از نهضت این است که نهضت یک کلیت یا پروسه است و در آن یکسری از مجموعه عوامل با طی مقدمات می توانند به ثمر دادن یک جریان و یا هدف کمک کنند. مثال می زنم. نهضت 15 خرداد 42 امام خمینی(ره) با درایت و هوشمندی حضرت امام(ره) و با استفاده از ظرفیت های زمانی و مکانی و با یارگیری های کاملا" دقیق و با فراهم آوردن یکسری امکانات به طور عمده عقیدتی و نیز بهره گیری از عوامل فکری ـ دانشگاه ها و حوزه ها و مراکز علمی و دینی و حسینیه ها و مساجد ـ و نیز استفاده از امکانات مالی افرادی که در سلامت عقیده و نفس شان اطمینان بود ـ مثلا" بخشی از بازار بزرگ تهران ـ توانستند نهضتی عظیم را به جریان بیاندازند که در نهایت در بهمن 57 نتیجه داد.

البته قیاس من مع الفارق است و در پاسخ به پرسش شما ، این عظیم ترین نهضت به ذهنم خطور کرد که به عنوان نمونه عرض کردم. تصور من این است که جنابعالی و مجموعه ی مدیران فرهنگی تحت امر شما در ارتباط با اعلام نهضت یک مقداری شتابزده عمل کردید و مواردی را که می شد پیش بینی کرد و از وقوع آنها پیشگیری به عمل آورد ، با درنگ بیشتر می توانستید حل کنید. به عنوان نمونه مگر در اواسط ماجرای م/الف سماجت های ما مُنجر به این موضوع نشد که بخشی از ادرات و شرکتها از قاعده ی م/الف مستثنا شدند و یک اصل قانونی که مدتها ندیده گرفته شده بود و کسی به آن توجهی نمی کرد ، گردگیری شد و در حال حاضر مورد استفاده قرار می گیرد . و یا مگر اعتراضات همین صنف مطبوعات نبود که در کل کشور در رابطه با مبلغ ناچیز نرخ گذاری آگهی های دولتی ، منجر به این شد که تغییر و تحوّلی هر چند ناچیز اعمال شود. عمده ی انتقاد من به نهضت مطبوعاتی حضرتعالی این است که می توانستید و ایکاش خود شما به واکاوی قانون می نشستید و حالا که قرار شد آگهی ها با متر و سانتیمتر ارشاد محاسبه شود ، راهکاری برای سرِپا نگه داشتن نشریات هم می جستید. چرا که با آن متر و سانتیمتر و چه بسا با وضع فعلی هم امیدی به فردای مطبوعات استان نیست! یا اگر در یک جای آن ماجرا احساس کردید که با یک یا دو ـ سه نفر از اهالی مطبوعات مشکل دارید ، چرا این قضیه به همه تعمیم پیدا کرد. شما می توانستید با دعوت از دوستان سابق خود از آنها بخواهید به حل مناقشه کمک کنند، اما در آن فضای عصبی و احساسی بسیاری از دوستی ها و رفاقت ها هم به باد رفت و فضای اعتماد نکردن چه بسا هنوز در جاهایی وجود دارد.

بسی خاسته:/ من ضمن این که برای نظر شما احترام قائلم و از اینکه شما همواره در نقدهایتان به فرازهایی از تاریخ انقلاب و یا روحیات انقلابی اشاره می کنید شما را تحسین می کنم. و البته این توقع هم می رود چرا که شما فرزند این انقلاب هستید . اما من با تعریف شما از نهضت مشکل دارم! یعنی این تعریف یک تعریف " تولیدی " است و با تعریف ما متفاوت است!

البته در مورد آن یک دو ـ سه نفر باید بگویم من با هیچ کس مشکل نداشتم و ندارم و آن تحرکات و تحریکات، خارج از بدنه ی مطبوعات طراحی می شد و الان که آن قضایا به پایان آمده دیگر ضرورتی به عنوان کردن آن نیست و در حال حاضر من با همه ی مطبوعاتی های استان ارتباط دارم و این را اعلام می کنم که درب اتاق من به روی همه باز است و هر کاری که از دست من بر بیاید برای بهبود اوضاع مطبوعات استان دریغ نمی کنم و هدف اصلی ما از اعلام نهضت هم چیزی فراتر از این خواسته نیست.

ما برای تعریف نهضت مطبوعاتی مدتهای زیادی با کار کارشناسی و تحقیق و با رایزنی هایی که با مشاورین مختلف انجام دادیم به جمع بندی نهایی رسیدیم. اهداف ما از اعلام نهضت ترسیم و تعیین شد و این نیست که همین طوری یک حرفی زده ایم و یا شعاری داده ایم و در پشت آن شعار چیزی وجود ندارد. بیانیه ی نهضت مطبوعاتی را خود شما و چند تن دیگر از دوستان نزدیک ما در نشریات استانی کار کردند ، تیتر کردند و ما در آن بیانیه اهدافمان را تشریح کردیم و هنوز هم بر سر همان مواضع هستیم و یک پله هم عقب ننشسته ایم. ما از روز اول هم اعلام کردیم کسی در نهضت مطبوعاتی قرار نیست با کیف پر از پول به دفاتر نشریات سر بزند و کمک مالی به مطبوعاتی ها بکند. ما زیرساخت های مطبوعات را در برنامه هایمان گنجانده ایم و با زیرساخت ها کار داریم. پیش از هر هدف دیگر هدف ما از اعلام نهضت و ادامه ی روند نهضت مطبوعاتی این است که مطبوعات استان و روزنامه نگاران ما بتوانند در یک شرایط مساعد و به دور از دغدغه های اجتماعی و سیاسی در آرامش و راحتی تمام حرف بزنند، بنویسند و حداقل نگرانی موجب ننوشتن و یا با ترس و لرز نوشتن آنها نشود.

در طی چند نوبت با هماهنگی سازمان بازرگانی استان حواله های کاغذ به مطبوعات استان ارائه شد که کمکی هرچند ناچیز برای بقای آنها بوده و انشاءا... این روال سعی می شود در صورت امکان ادامه یابد. همین جا به اعتراض هفته نامه تولید هم اشاره کنم که حق شما ندیده گرفته شد، ما این را قبول داریم و انشاءا... تلافی خواهد شد. به جز مورد خاص شما که می پذیرم ، احساس می کنم همه دوستان مطبوعاتی از توزیع حواله ها راضی بودند و عدالت را رعایت کردیم.

مبحث ساماندهی دفاتر مطبوعات را در حال کامل کردن هستیم و این کار موجب وجاهت شأن و جایگاه خود مطبوعات است که در مراجعه مردم به یک دفتر مطبوعاتی موجب تأسف مراجعه کنندگان فراهم نشود و کار مطبوعاتی دارای یک شکل آبرومندانه و رسمی شود.

ما در نهضت مطبوعاتی مبحث ساماندهی آگهی های دولتی را داشتیم که با وجود کارشکنی ها و جوسازی هایی که خود شما هم از آن مطلعید ، خدا را شکر بخش اعظم آن به بار نشسته، آن بخش شرکتهای خصوصی و نهادهایی که مشمول م/الف نیستند، از این روال جدا شده اند و آن بخش سازمانها و اداراتی که مشمول این طرح هستند یکی یکی داریم زمینه ای را فراهم می کنیم که کار توزیع آگهی های آنها را هم به عهده ی ارشاد بگذاریم ، یعنی دیگر این وضع نخواهد بود که فلان نشریه به خاطر ارتباطات ناسالمی که با فلان شخص در فلان اداره یا سازمان دارد بتواند حجم بیشتری آگهی بگیرد و نشریه اش را فراتر از چیزی که حق اش است پروار کند و فلان مطبوعاتی دیگر که خود را آلوده بده بستان نکرده ، با نشریه ای رنجور سر و کار داشته باشد .

این کارها را ما کرده ایم و انشاءا... با توزیع عادلانه آگهی های دولتی اثر گوشه ای دیگر از نهضت مطبوعاتی روشن خواهد شد. در چنین وضعی دیگر یک روزنامه نگار راستین به فکر آگهی گرفتن نیست و دغدغه های اجتماعی و فرهنگی مردم بیش از هر موضوع دیگری مورد توجه قرار می گیرد. خدا شاهد است من الان بسیاری از نشریات را فقط در کمتر از یکی دو دقیقه مرور می کنم و می بینم هیچ نشانی از دغدغه های مردم و مسائلی که مردم با آن دست و پنجه نرم می کنند وجود ندارد. خبری از تحلیل و نقد در نشریات وجود ندارد و همه ی اینها بخشی از آفات مطبوعات ماست که ما وظیفه داریم در حد امکان در رفع آنها بکوشیم. مسائلی که شما به آن اشاره کردید ، دغدغه های ما هم هست. ما در اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی این مسائل را رصد می کنیم. دنبال می کنیم. ما هم وقتی می بینیم نشریات استانی معتاد اینترنت شده اند و از اخبار و تحلیل های تولید شده خبری نیست متأثر می شویم. اما خوشبختانه در شرایط امروز بهترین زمینه ی رقابت فراهم شده و ما شاهد بهترین روزهای روزنامه نگاری استان هستیم. هر چند عارضه ای بر کل فرهنگ کشور مستولی شده و مختص استان ما نیست. شما اگر کمی تحقیق کنید می بینید به عنوان نمونه انتشاراتی های استان نیز آنقدر در تنگنا هستند که دارند تعطیل می شوند. کتابخانه های ما هم چنین وضعی دارند . سینماها و انجمن های ما نیز دچار این رخوت هستند که لازم است اهتمام و تلاش بیشتری چه از طرف خود هنرمندان و اهالی فرهنگ و چه از سمت ما و مجموعه وزارتخانه اعمال شود.

اما در رابطه با مثالی که از نهضت خرداد 42 زدید، یادمان باشد که در طی سالهای 42 تا 57 و حتا بعد از پیروزی نظام مقدس جمهوری اسلامی و در 8 سال دفاع مقدس تا کنون ، مردم ما حماسه ها آفریدند و چه بسیار فرزندان رشید این مرز و بوم که در پای آرمانهای مقدس نظام شهید شدند و چه هزینه های بزرگی که در پای آبیاری این نهضت پرداخته شد. من این بخش را این طور کامل کنم که کار فرهنگی کاری نیست که یک شبه و یا یک ساله نتیجه بدهد و در فاصله طرح یک نهضت تا به ثمر نشستن آن ـ مثل نهضت مطبوعاتی ما ـ برخی هزینه ها بناچار باید پرداخت می شد و یا پرداخت شود. ما این آمادگی را داریم و خسته هم نیستیم و با همان شدت پی گیر مراتب و جهت های مختلف نهضت مطبوعاتی هستیم و از همه ی مطبوعاتی های شریف استان هم ، آن بخشی که احساس می کنند می توانند یاریگر ما باشند ، دعوت می کنیم به گسترش و بازتعریف جنبه های مختلف نهضت مطبوعاتی بپردازند و به ما کمک برسانند. هدف غایی ما کمک به هموارسازی بستر کار مطبوعاتی در استان است.

ما در نهضت مطبوعاتی چند عامل برای مان خیلی مهم است و نقش مؤثری در حمایت ما از یک نشریه دارد. اینکه یک نشریه به چه میزان به ضوابط و مقررات قانونی پایبند است. چقدر به مسائل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی محیط اطرافش می پردازد. محتوای نشریه چقدر پربار است و به چه میزان برای پرباری نشریه هزینه می پردازد. جایگاه نقد و تحلیل و مصاحبه و ارتباط با مردم در یک نشریه چقدر جدی گرفته می شود. چقدر معتقد به ارزشهای اخلاقی، دینی و اسلامی است. یا یک نشریه چقدر در راستای نزدیکی و پیوند اقوام موجود در استان اهتمام می ورزد.

نمرات منفی هم وجود دارد که به عنوان نمونه زمانی در ارزیابی های ما وارد می شود که یک نشریه از کیسه اعتقادات ناب اسلامی در راستای مقاصد کوتاه خود استفاده کند، یعنی سوء استفاده از ارزش ها. یا یک نشریه بر طبل قوم گرایی بکوبد که عملی ناصواب است و در ضدّیت کامل با منافع ملّی و دینی ما. این موارد برای ما بسیار حائز اهمیت است و در نوع رابطه و تعامل ما با نشریات اثرگذار است و توجه به این آیتم ها رابطه ی ما را با یک نشریه تنظیم می کند.



گراوندی:/ اگر چه مایل نبودم در خصوص مسائل خصوصی خودمان و یا نشریه تولید اشاره ای داشته باشم ولی فرصت بدی نیست که نظر حضرتعالی را در رابطه با این وضعیت جویا شوم. شما خوب می دانید که یک نشریه ی محلی نهایت آمال و هدف اش این است که سراسری بشود. یک دو هفته نامه آرزو دارد اول هفته نامه و بعد روزنامه شود و چه بهتر از این که یک نشریه محلی آن قدر پتانسیل کار و بنیه ی حرکت داشته باشد که از مرکز محل خود به سراسر کشورش سر در بیاورد و مسائل، توانمندی ها و حتا مشکلات محلی و استانی در گستره ای فراگیرتر در کل کشور در معرض افکار عمومی و در میان مسوولان کلان کشور مورد بحث واقع شوند. هفته نامه تولید در حال حاضر دچار یک پارادوکس است.

در حال حاضر روزنامه ی کارون ـ هفته نامه و روزنامه فجر سابق ـ از خوزستان پر کشیده و در سراسر کشور منتشر می شود و دفتر مرکزی اش سالهاست در پایتخت واقع شده است. روزنامه فرهنگ جنوب به صورت منطقه ای و در چند استان منتشر می شود. اما جدا از این دو روزنامه ، روزنامه روزان ـ هفته نامه سابق ـ دارای مجوز سراسری ، هفته نامه نخل با مجوز سراسری و مجله علوم و مطالعات قرانی با مجوز سراسری و هفته نامه تولید با مجوز سراسری هستند که در خوزستان منتشر می شوند. پرسش من این است که آیا فی نفسه چنین موقعیتی که می توانیم با راه اندازی و تشکیل دفاتر چندگانه در مراکز استانها هم از نظر کیفی و هم از نظر کمی به ساختار یک نشریه کمک کنیم، می تواند برای نشریات ما یک حُسن محسوب شود یا یک عیب؟! و آیا تمّسک به این موضوع توسط برخی نااهلان مطبوعات و دامن زدن به این واقعه که فلان نشریه محلی نیست و کشوری است می تواند بهانه ای برای عدم توجه مثلا" اداره کل متبوعه شما در خصوص کمکهای حمایتی باشد یا خیر ؟!

بسی خاسته:/ به نظر من این قضایا را نباید در نشریات پی گرفت. شما کار خودتان را انجام دهید و به جوسازی ها و غرض ورزی ها اعتنا نکنید. باور کنید مردم ما حوصله ندارند که درگیری های مطبوعاتی را دنبال کنند و ببینند که چه کسی چه روزی چه حرفی را در خصوص فلان موضوع مطبوعاتی زده یا نزده. این مسائلی را هم که شما مطرح کردید هیچ عقل سلیمی از در مخالفت با آن بر نمی آید و آنها را ضعف تلقی نمی کند. شما هر جا که احساس کردید مشکلی در این رابطه برای تان پیش آمده به ما محّول کنید و ما از صمیم دل آرزو می کنیم که هم شما و هم مابقی نشریات استانی ما بتوانند نماینده های سربلند استان ما در کشور باشند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 18:57  توسط شهرام گراوندی  | 

گلبرگ‌های آفتابگردان


ار مجموعه داستان لوزی های خزان زده . چاپ مرداد 86. انتشارات دستان . تهران

 

gol

* شهرام گراوندی
تقدیم به: رضا بختیاری اصل
بی‌آن که سرم را برگردانم و به تجیر1 و سیم خارداری که انبوهه‌ای از شاخ و برگ و ترکه‌های انار را به هم دوخته بود و کِل2 را می پوشاند، نگاه کنم، از کنار باغ گذشتم.
باید زود به خانه می‌رسیدم؛ و گرنه مادرم حیا نمی‌کرد و توی همان شلوغی بنای قر زدن را می‌نهاد. باید پیش از سرد شدن شُله زرد آن را بین همسایه‌ها قسمت می‌کردیم. سهم دورترین همسایه‌ها را من می‌بردم. اگر می‌شد و مي‌توانستم از راه باریکه‌ي باغ «دولو مرواری»3 رد بشوم، کارم زودتر تمام می‌شد و مي‌توانستم زودتر به خانه برگردم. هر بار که از کنار درب حلبی باغ می‌گذشتم، حرصم در می‌آمد و مجبور بودم، باغ را دور بزنم. دخترهای فامیل و در و همسایه که هر کدام، هَف اَش سالی از من بزرگ‌تر بودند، توی خانه‌مان لول می‌خوردند. موقعی که شُله زرد را بار گذاشتیم و یکی دوبار زیر دیگ ، هیمه‌ي نو چپاندیم، دخترها با ناز و ادا و به اصرار بقیه ملاقه را می‌گرفتند، زیر لب چیزی می‌گفتند و شله زرد را بهم می‌زدند. بوی زعفران و عطر چمپا4 و دود هیمه‌هایی که هنوز خشک نشده بودند و به زور نفت می‌سوختند، خانه را سنگین کرده بود. سر و صدای دخترها هم گوش آدم را کر می‌کرد. از خانه بیرون زدن و فرمان بردن، دست کم این خوبی را داشت که از دردسرهای توی خانه راحت بودم.
پسر دايی و دو تا پسر خاله‌ام لبه‌ي تخت فلزی بزرگی که گوشه‌ي حیاط بود و شب‌های تابستان روی‌اَش می‌خوابیدیم، نشسته بودند و درِگوشی با هم حرف می‌زدند. موقعی که پسر خاله کوچیکه‌ام که تازه از خدمت آمده بود، ملاقه را از مادر بزرگم گرفت که توی دیگ بچرخاند، چند تا از دخترها ریسه رفتند. متوجه مادرم شدم که به ابروهای‌اَش چین افتاد و به آنها اخم کرد. دخترها اهمیت ندادند و قاه قاهِ خنده‌شان بلند شد. بقیه هم خندیدند. خر که نبودم. چیزهايی سرم می‌شد. دختر دايی‌ام که دیپلمه بود و خیاطی می‌کرد و دو سه سالی می‌شد برای دانشگاه امتحان می‌داد و در نمی‌آمد، همیشه بِهِم می‌گفت: «از اون تخم جن‌آيی!». خودم هم تیزتر از چیزی بودم که بقیه فکر می‌کردند.
مادرم بشقاب‌های شُله زرد را طوری توی سینی می‌چید که انگار گلبرگ‌های آفتابگردان بودند.
وقت‌هايی که نذر و قربانی داشتیم، کمتر نفرین و ناسزا بارم می‌شد. بقیه روزها این وضع نبود. کافی بود فرمانی بهم بدهند و لِفت‌اَش بدهم، صدای نفرین بود که به آسمان می‌رفت و لنگه دمپايی بود که توی هوا چرخ می‌خورد و موقع فرار، وسط کمرم می‌نشست.
...
سوت بلبلی اکبر به گوشم آشنا آمد. از جلوی مادرم که پای حوض نشسته بود و رخت‌ها را می‌سابید، در رفتم و از خانه بیرون زدم. همه‌شان آمده بودند. اکبر که آماده بود سوت دیگری بزند، تا مرا دیده بی‌خیال شد. مُفِ سبز محسن از دماغ‌اَش آویزان بود و مثل پَمپ5 بالا و پایین می‌آمد. هم چشم دیدن‌اَش را نداشتیم و هم، اگر پیدایش نمی‌شد، خودمان دنبال‌اَش می‌رفتیم.
تقی و ابرام و رضا هم بودند. تا رسیدم، راه افتادیم. حوصله «تپ تپ گروسک»6 را نداشتیم. توپ ابرام هم پکیده بود و جای دوختن نداشت. زاهد بقال هم هی‌امروز و فردا می‌کرد که به شهر می‌رود و جنس می‌آورد و نمی‌رفت. هر شش‌تامان توی لکِ چغاله زردآلوهای باغ دولو مرواری بودیم. وقتی رضا تعریف می‌کرد، آب توی دهانِ‌مان راه می‌افتاد و وسوسه می‌کُشتِ‌مان. ولی مگر می‌شد به باغ دولو نزدیک بشویم! یا خودش عین جن توی باغ گشت می‌زد و یا دو پسرش که هر کدام سن و سالی ازِ‌شان گذشته بود و هنوز عَزَب بودند، توی باغ پاس می‌دادند. از این‌ها گذشته، با کِل بزرگي که دولو دو قدم مانده به درب حلبی باغ درست کرده بود و خودمان هم شنیده بودیم که با هزار نفرین و دعای جور به جور طواف‌اَش داده بود ، چه می‌کردیم!
...
از ظهر، خورده و نخورده، چیزی تو شکم‌هامان تپانده بودیم و نزدیک تَل آت و آشغالی که روبروی باغ بود، نشسته بودیم. انتظار كلافه‌مان کرده بود و دولو مرواری و پسرهای‌اَش از باغ بیرون نمی‌زدند. محسن مفو هی نِک و نال می‌کرد که می‌خواهد برود. رضا که از بقیه بزرگ‌تر بود، رفتن را قدغن کرده بود. خود من هم کم کم خسته‌ام شده بود و هوس کرده بودم بروم و توی حوض بیفتم. آن قدر ماندیم تا سرخي غروب دميد و گرمای هوا از بین رفت. درب حلبی با جیر جیر خشکی باز شد. اول دولو مرواری و بعد دو پسرش که همه‌ي پر و پاشان خاک خاکی شده بود، از باغ بیرون زدند. پشت تل آت و آشغال قایم شده بودیم و جیک‌مان در نمی‌آمد. دولو، قفل و زنجیر را دور درب حلبی محکم کرد و آهسته آهسته دور شدند.
...
جمع و جور شدیم. دوباره جان گرفتیم. به چشم‌های هم نگاه کردیم و مثل باد به سمت باغ دويديم. ابرام، فرز روی تجیر پرید. رضا داد زد: «هی، خره! اونجا بلنده. از این وَر.» و با دست، راهك تجیر را نشان داد. به جايی که رضا گفت، رسیدیم. ابرام هم آمد. لای تجیر کمی باز بود. باید دو نفر گوشه‌هایش را می‌گرفتند و آن قدر که بشود کسی از لایش بگذرد، بکشند. من و رضا، به زور گوشه‌هایش را کشیدیم. لای تجیر با جرق جروق باز شد. محسن و ابرام و تقي و اكبر توی باغ سُریدند. من و رضا باید از تجیر می‌پریدیم. رضا قلاب گرفت و من، خودم را بالا کشیدم. جایم را روی تجیر سفت کردم و دستم را دراز کردم. رضا دستم را گرفت و وقتی بالا آمد، توی باغ پریدیم. از بچه‌ها خبری نبود. سایه ـ روشن شده بود. کمی چشم چشم کردیم تا مُحسن مفو را که توی تاریکی پُشت‌اَش را می‌خاراند، دیدیم. از لای درخت‌ها رد شدیم و به سمت محسن رفتیم. بچه‌ها دور کِل ایستاده بودند و به آن نگاه می‌کردند. رضا گفت: «حالا که به زحمت اومدیم، جمع شدین دور این بي‌خاصیت برا چی؟!» اکبر گفت: «اگه بی‌خاصیته، چرا درستِش کردن؟!» رضا پوزخندی زد و گفت: «که ما رو بترسونه!» ابرام گفت: «بزرگترها هم ازش می‌ترسن!» رضا با همان لحن گفت: «هر کسی از كل بترسه، احمقه» پشتم تیر کشید. تا آن روز ندیده بودم کسی این طور درباره‌ي کِل حرف بزند. تقی هم که دلشوره بجان‌اَش نشسته بود، با تته پته گفت: «رضا ، توبه كن! کِل، خشکِت می‌کنه! ندیدی دولو مرواری می‌گفت هر که به کِل دست بزنه یا خرابِش کنه یا حرف بد بهِش بزنه، خشک می‌شه؟!»
رضا غیرتی شد. به کِل نزدیک‌تر شد. نمی‌دانستیم می‌خواهد چه بکند! یک مرتبه، انگار با کسی دعوایش شده باشد، خون توی صورت َاَ‌ش دوید، جلو رفت و با لگد به سینه‌ي کِل کوفت. کِل مثل آوار ریخت و سنگ‌هایش پخش و پلا شد. اکبر و تقی و محسن فرار کردند. من و ابرام با ترس و لرز کنار رضا ماندیم. رضا با خنده‌ای بلند به طرف چغاله‌ها رفت. من و ابرام هم دنبال‌اَ‌ش رفتیم. هر کسی از درختی بالا رفت. چغاله دزدی مثل همیشه به دلم نمی‌چسبيد. نگران بودم. هول برم داشته بود که بلايی سرم می‌آید. جیب‌هایم را از چغاله‌های درشت پر می‌کردم و ریزترها را به طرف ابرام پرت می‌کردم. ترشی تنها چغاله‌ای که توی دهنم می‌گشت، دلم را بیشتر آشوب می‌کرد. ابرام، روی درخت دیگری بود و هسته چغاله‌هایی را که می‌خورد، به طرفم می‌انداخت. رضا، نوک درخت بزرگی بود و جیک‌اَش در نمی‌آمد. ناگهان فریاد ابرام توی باغ پیچید: «آی ... ، دلم!» به دلم برات شد که کار، کار کِل است. دست‌های ابرام را که از درخت پریده بود پایین، گرفتیم و سه تايی از باغ بیرون زدیم. به گوشه‌يی از تجیر هم خراب شد بود ، محل سگ نگذاشتیم. به کوچه که رسیدیم، هوا تاریک شده بود. مادر من و مادر بهرام دم در خانه، پیش مادر رضا نشسته بودند و لابد، غیبت این و آن را می‌کردند. یواش از همدیگر جدا شدیم و هر کدام به راهی زدیم.
...
هنوز به رختخواب اُخت نکرده بودم که سر و صدا و لیک7 مادر و خواهر و مادربزرگ ابرام همه را از خانه بیرون انداخت. از کوچه‌ي تاریک، گریز زدم و از کنار مادربزرگ ابرام گذشتم و به اتاقی که خواهر ابرام بالای سرش نشسته بود و انگار ماتَ‌اش برده بود، رفتم. ابرام دراز به دراز افتاده بود، شکمش باد کرده بود و نفس نمی‌کشید.
.........................
توضيحات:
1 ـ تجير : پرچين
2 ـ کِل : چند سنگ روي هم چيده شده ( به طور معمول هفت سنگ )
3 ـ دولو مرواری : پيرزن مرواريد ـ متداول است كه در جنوب و در بختياري‌ها برخي اوقات ، براي زنان ، سن و سال كسي را به صورت كلان به عنوان پيشوند نام استفاده مي‌كنند.
4 ـ چمپا : نوعي برنج معطر كه در مناطق بختياري نشين مثل باغملك و ميداوود و ايذه و سوسن كشت مي‌شود .
5 ـ پَمپ : همان پُمب
6 ـ تپ تپ گروسك : قايم باشك
7 ـ لیک : جيغ بلند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 18:51  توسط شهرام گراوندی  | 

عصرکارون و سرانجامِ مقاله ای که ایکاش از روز نخست چاپ نمی شد!
حالا که به خیر و خوشی و به میمنت و به ترتیب سیّد رسول موسوی مدیر مسوول و صاحب امتیاز روزنامه ی محلی عصر کارون و موسی سیادت نویسنده ی آن مقاله ی موهن بابت درج آن نوشته و آزردن خاطر خوانندگان و اذهان عمومی در روزنامه ی عصر کارون پوزش خواهی کرده اند، اخلاق و مردمداری حکم می کند که بنا به وظیفه ی دینی و ملی و مسوولیت مدنی که به آن باور داریم، و نیز معتقدیم که در سال اتحاد و انسجام ملی که از هر سوی دستهای پنهان و پیدای خصم های چندگانه، مُدام و به تواتُر کیان مملکت و مام میهن را آماج توطئه و تخریب خود قرار می دهد و از هر کینه و خصومتی فروگذار نمی کنند و نیز باور داریم که درستی موضعی که ما از بدو این جریان و در مقابل نگاه افراطی قومی که همواره با آن مخالف بوده و هستیم، شکی بر آن وارد نیست و تا پای جان و با همه ی توان حداقلی که در ما هست، همواره مانند یک سرباز آماده و پیاده با هرگونه پلشتی و زشتی و خطری که خواسته و یا ناخواسته تهدیدی نسبت به قاموس و ناموس وطن به شمار آید، ایستادگی می کنیم و در حد وظیفه ی خود و در چارچوب اختیار خود با ناامنی ها مواجهه می کنیم؛ اگر به هر نحوی، هر مطلبی از ما ـ در هفته نامه تولید ـ موجب آزردن خاطری از کسی و عزیزی ـ با تعلق به هر قومیتی که دارد ـ و هموطن صادق و شریف ما به حساب می آید و در ذات و سرشت خود، خود را پیش از هر چیز شهروندی ایرانی در هر گوشه ی کشور و با هر گویشی که دارد ، شده است نه تنها از وی دلجویی می کنیم و عذر بسیار می طلبیم که بر دستان پاک او نیز بوسه ها می نشانیم؛ چرا که دست های ما ـ به ویژه ـ این روزها که در آماج فزاینده ی خطرات مختلف و تهدید دشمنان داخلی و خارجی هستیم بیش از این ها نیازمند وحدت و همدلی و وفاق و یکرنگی است.
در همین جا ضروری به نظر می رسد که از سید بزرگوار ـ سیّد رسول موسوی ـ نیز بابت اقدام عالی خود در خصوص عدم اجازه به چاپ ادامه ی آن مقاله ی کذایی و نیز واکنش مثبت و موثر خود قدردانی می کنیم و برای همه ی فرزندان خدوم این مملکت در هر سن و سال و در هر گوشه ی وطن آرزوی موفقیت داریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 18:41  توسط شهرام گراوندی  | 

ghasem
روزی روزگاری قاسم آهنین جان!
* شهرام گراوندی
قاسم را همه می شناسیم. همه که می گویم بچه هایی منظورم است که بالاخره ـ کم و زیاد ـ با شعر و کتاب سر و کله می زنند. ذکر خوابهای بلوط قاسم ، همیشه باور داشته ام که اگر 5 کتاب خوب در استان ما چاپ شده یکی اش همین کتاب است. و قاسم که اصولن آدم ناراحتی بوده از ازل ـ و کدام شاعر را می شناسید که آدم ناراحتی نیست؟! ـ به خاطر ممارست و استمراری که در نکوهش خود و تن خود داشته، این فراز به شعر او که بیشتر به ما مربوط است نیز آسیب وارد کرده. اذیت کرده ما را و با همه ی این تفاصیل شاعری ست دوست داشتنی. و من نمی خواهم که بگویم مثلن رضا براهنی در مورد او چه گفته و یا در دیدارهای خصوصی با شاعران کله گنده در باب او چه رفته است یا چه نقل شده است؛ چرا که مهم این است قاسم در امروز خود همچنان شاعر مانده و همه ی دیوانگی ها و آشفتگی هایش را هم به حساب شاعری و شاعرانگی جدی او می شود اصلن از بیخ به دید نگرفت!
هیچ وقت یادم نمی رود تصویری را که او خود در باره ی خودش در شاید دهمین دیدار ما در دفتر سابق تولید گفته بود. او گفته بود فلاش بک ی از طبیعت بیجان سهراب شهید ثالث شده در ایستگاه قطاری که می دانیم. اما امروزه خوشحالیم که قاسم چون کودکی تازه زاد از هر منظر که نگاه می کنی حتا در شعر به سویه های دیگری متمایل شده. اگر چه سو و جانب شعر سابق او برای من لذت بخش تر است! در کل قاسم موجودی غیر قابل پیش بینی است. این هایکوها شاید به سمت مثنوی متمایل شود! چه کسی می داند؟!
در این جا چند شعر کوتاه ـ 10 شعر ـ و البته جدید از قاسم در پی می آید. بعدها نیز یک تکمله ـ نامه که به من نوشته و چند شعر دیگر نیز از او کار خواهد شد.
***
1. در رقص مرگ / زیباست / بودن یا نبودن
2. از خواب های شرق / بر وقت های نقره / می دمد نیلوفر
3. ماه در فراز / نقره ی گلگون / شمش لرزان / کارون
4. نت گمگشته بگریز / رها شو / آب شو / مرگ در چله نشسته است
5. برق چشم ماهی / شعاعی کشیده از جرقه / در می یابم درخشش بودن را
6. ماه !!! / زیر بار صدایت / خواب می شوم / شکستن / اینک بیداری
7. چون که دلتنگم / دریای ام / دریایی ، خدایی
8. خسته از زمینم / که می خواهم / پروانه باشم/ پروانه ای خدایی
9. زورق تنها / زورق شکسته / بی بادبان / چه می خواهی در آب های ویران / بی من / تنها / با ماه / همراه
10. رکاب می زنم / در فرود جاده / برق بالی در چشم مغلوب.*

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 18:38  توسط شهرام گراوندی  |