تبليغاتX
saddastan

saddastan

فصلی با نوشتن

شب / جلجتای خواب را دور می زند
شهرام گراوندی
حالا
من رابین هود قصه نیستم، هستم؟!
شب
که از فراز سر پشه ای
جلجتای خواب را
دور می زنی
می روبی
به فکر خراج دست هایی باش
که شور را
از یاد برده است.
چهارشنبه ها ممنوع است
تا اطلاع ثانوی
ـ به شوخی برگزار می شود، سوری!
جیک جیک مستون و
قر و قمیش ساده
و خنده ای که
بر لبان تو آماسیده
و چشمک ستاره ای
که در دود و دفنگ شب
جدی گرفته نشد.
حالا من رابین هود قصه ام
کمند می زنم تا
پل سوم کیانپارس
تا ساحلی که لبش را گزیده است
آب گلی
که بلعیده
لیسیده
مکیده
بیارم فشفشه ها را سوغات
برای کودکم
ـ : جان کوچولو!
ذوق می کند، بکند
چهارشنبه ها را چوب حراج
با کتکی که
به قالی می زند مادر
دم عید است
بتکان از دلم، روحم
خسته ام
چهارشنبه ها ممنوع است
چهارشنبه ها تعطیل است
چهار تخم شاهدانه
ترش می دود در دهان رضا
توی صبح اسفندی
که غبار می وزد، می بارد
رویید در دلم، تناور شد، بالید
می خوابم حالا
تا صبح روشن بهار
تا سال هر چهارشنبه ی روشن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 22:51  توسط شهرام گراوندی  | 

قدرت کسی که مثل هیچ کس نیست
شهرام گراوندی
البته که من دستم به قلم نمی رود. بدیهی است که شرمساری از آن روح بزرگ ، مانع قلم فرسایی است. چگونه ، من چگونه می توانم از کسی بگویم و برای کسی بگویم که در تمام این سالها ـ چه قشنگ گفته است سیروس : قرقی وار ... ـ همچون قرقی بر فراز سر ما می چرخید و می چرخد و صدایش را کسی نمی شنود و نامش را شترگاوپلنگ ها و پهلوان پنبه ها به هر طریق ممکن ـ به زعم خود پوشاندند و هنوز می پوشانند؛ من یک صدا، یا سیروس فوق العاده تنها در باب توان و هوش سرشار و استعداد حیف او ، مگر در این آشفته بازار چه می تو انیم بگوییم ؟! بسیاری از شاعران ، قدرت کیانی را نمی شناسند. بسیاری دیگر چنان که در حق زنده ها نمی خواهند و تاب وجود دیگران را ندارند حتا شنیدن و خواندن صدای توانمند شعر شاعری چون قدرت را نیز بر نمی تابند . معدود شاعران دیگری هم که ارادتی و شناختکی ! از قدرت دارند گویا تنها شعر کوچ او را شنیده اند ـ همان که در فرازی می گوید ... سبیل های بور ت برادر /بافه های ... و الی آخر ـ و گویا قدرت نوشته و شعر دیگری ندارد. در حالی که چنین نیست و شعرها و آثار به جای مانده از قدرت اگر همتی برای جمع آوری آنها باشد و همه ی دستنوشته های آن عزیز جمع آوری شود ، بسیار متعددتر از چیزی است که تصور می رود و همین من تک صدا با رغبت تمام ، حاضرم کل هزینه های چاپ و نشر مجموعه آثار او را بپردازم . آن هم نه به این نیت که هدف کاسبی باشد و یا در پی چاپ دست نوشته های قدرت ، کلاغ های پیر و قرقروی شعر ، پته ی تهی شان رو شود؛ که هدف نهایی این است که نسل تجربه کننده و مشاهده کننده یی که به جز چند صدا و تصویر هزار بار تکرار شده کسی چون قدرت را نخوانده اند و نشناخته اند ، ببیند که شعر خوب و قوی چیست و در همان زمانه یی که سالهای درخشان موج ها و نحله های فکری ـ ادبی بود ، چگونه و چه کسی در کنار گوش شان شعر خوب می گفت و متاسفانه چه درد آور رخت کوچ را در بدموقع ترین سن و سال به تن کرد و ورپرید . نمی دانم آیا صدای من تک صدا و سیروس فوق العاده تنها چقدر می تواند رسا باشد و در هدف پیشِ رو ، محرک آنانی باشد که هر چه از قدرت ، نزد آنها باقی است در اختیار ما بگذارند که کتاب درخور شان نام او منتشر شود .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 22:33  توسط شهرام گراوندی  | 

کوچ 2

یادی از کوچ

یادش به خیر باد
آن روزهایی که کوه
در دام تور شکوفه های بادام
و بوی صمغ درختان پسته ی کوهی
پذیرای پاهای خسته مان می شد
یادش به خیر باد
آن کوره راه های سخت
که پیوند دست های مهربان ما بودند
آن دشت های خورشید خیز بابونه
آن لکه آبر سفید کمرکش کوه
که کوه را فراتر از آسمان می برد
یادش به خیر باد
از پای صخره های سبز خزه
چشمه های آسوده گی
و مشت کاسه های صداقت
که آیینه لبان تو می شدند
با بی قراری دستم
که تنها انتهای روز می پایید.
آن روزهای خوب
که شانه های تو طالع بود.
آن اسب های یاغی سرکش
با یال های خیس
و عبور پر از ترانه ی کارون
هی های در هم ایل
درعبور دوباره از کارون
یادش بخیر باد
یادش به خیر باد
*
اینک ،
مادر نشسته است ، در پای باغچه یی
که به اندازه ی یک فریب هم نمی خندد
و دشت های وسیع هجرت را
دیوار های کوچه محدود می کنند.
مادر، بگو!
آن دار بست های پر شکوفه ی رنگین کمان
دستانت
زیر سیاه چادر شادمانی، کو؛
از پشت پنجره
سرفه می کند ، پدر
و شاهین چشم هاش
ـ«که خط عبور قافله را
از فراز هزار قله می پاید»
بالش شکسته است.
و برادر
از چند سال پیش
نی لبکش را
در هفت توی فراموشی اش
حبس کرده است
و پا پیچ ها و گیوه هایش
و لبخند پاک روستایی اش را
شاید که
« شکوفه »
دخترکان باغ همسایه ، گل شود
بر شاخه های ترد فریب.
*
دیوار های خانه هر روز
نزدیک می شوند
و سقف
مجالی برای ایستادن نمی دهد .
دیوارهای کوتاه خانه :
کوه بزرگ نهاده در برابر من
بی هیچ راهی
و هیچ روزنی
اما صدای زنگوله های رفتن را
و بقجیل ایل را
می شنوم مدام
پدر هم شنیده است
شب های بی شمار !
آن روزهای خوب
روزهای کوچ
یادش بخیر باد *



آن روز
گیسوان طلایی ات
خواب گل های لاکی قالی را
بر هم می زد
و نگاهت
بوی خیس باران داشت
ورنگ شط تیره ی شب بود
و من
نگاه نمی کردم.
من دور می شدم
و تا روی پله ها
هق هق گریه می آمد
پایم شکسته بود، ای کاش
اندام خسته ام را
در تمام گذر گاه ها
بر دار پاهای خویش آویختم
من بودم و تمام مردم شهر
چه تنهایی دلگیری .
دستهایم مگر بریده بود
آن روز تشنه مرداد
که در خانه چشمهای روشن تو
آیینه ی اشکها می ریخت
و بر موجهای بلند گیسویت
پولک ستاره می آویخت
چرا ، موهایت را
واپس نمی زدم
آن روز ،
من مرده بودم ، کاش *



ایمان
در لحظه های صامت و آرام این فریب
تصویر دایم یک انزوای تلخ:
یک تخته خواب و ملحفه یی چرکین
یک پنجره
که نیمه دیوار خانه یی ست
با جمله یی بر آن
لعنت بر آن که بشا...

باید دوباره دید
باید دوباره جست:
یک میز رنگ رفته و
یک دسته صندلی
یک بسته کاغذ و ...
بی فایده ست
بی فایده ست.
*
گفتند این اتاق،
کمی کوچک است.
اما...
من، بارها پیمودمش
به شکیبایی:
دشتی به وسعت بیگانه گی
بیغوله یی
به درازای یک گریز.
در دور دست
شاید کسی است
حتمن کسی است.
باید دوباره رفت
باید دوباره بود
در ازدحام رویش یک عشق
ناگزیر.
در پنجه های یائسه ام
بذر خفته یی ست
شاید که دوستی
شاید امید.
*
اینک دوباره من
این دانه را،
بیدار می کنم
با آخرین نشانه ی یک باور دروغ
در خاک قرمز رگ های سینه ام
پیوند می زنم
شاید دوباره رست
شاید شکفت .*


سهم مرد بی خورشید
شب ، کنار کلبه می خزد
و پنجه
در درون دره می کشد
و دوره گرد غم مرا ،
به اسم بانگ می زند :
: آی ...
مرد بی خورشید
سهم ات را...
*
راهی هست
همیشه راهی هست
تا دوره گرد پیر غم برسد
و سهم ما را
ـ بیشتر هم ـ
کنارمان نهد.
کسی از عمق تاریکی
فریاد می کشد:
عشق،
بهانه یی برای ماندن است.
و من ...
همیشه بی بهانه،
مانده ام .
آی فانوس روشن بهانه
بر شبم آویز.
آبشخور نگاهت
مرا نمی خواند
تا ، بر لبانم
داغ کهنه ی آتش را
خنکای مرهمی باشد.
از شاخسار بلند گیسوانت
آواز هیچ پرنده نمی آید
و در انحنای لبان خاموش ات
شکوفه ی حرفی نمی رود
خورشید را
در کدام افق
از دست دادی
که چنین، به انجماد نشسته یی ؟
*
در ردپای تمام فصول می گردم
و تمامی حسرتم را
بر تو می گریم
که هیچ فصلی،
دریغا برایت بهار نیست .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 22:30  توسط شهرام گراوندی  | 

کلامی نه در خور، برای قدرت کیانی
سیروس رادمنش:
قدرت، فهم غریبی در پاسخ گویی به قُرب و بُعد خود، به جامعه و محیطش داشت. اما وقت، فرصتش نداد یا “کار دل که تمام و نشد !؟” من از اینجا، ادامه اش را در خودم می بینم و نیز بر او درود می فرستم. که اگر ما با شکوه باشیم بی هیچ، چرا “ ساغری در ناتوانی خود بزنیم”. این حق هر شاعری است که خود را بزرگ می بیند. بزرگ ببیند تا آن کلام”نیچه” را اسکندروار بنوشد که: آدمی، آنی ست که هر لحظه باید بر خودش چیره شود: یک نبرد شاید نابرابر بر دستیابی با ضعف ها غلبه ی بر آنها، و سرانجام قدرت تشخیص و تمییز که از عرصه های غریب تفاوت ها و متفاوت ها می آییم. با توشه هایی از الیوت، دانته، گارسیا لورکا و با حماسه هایی در خور “ مم تی خون بختیاری “ ؛ می دانید: یک کلام: قدرت سکه زد به پادشاهی شعر در این دیار . ظریفان می دانند. و ما ـ که سیروس یکی از آنهاست ـ پاس می دارم چهره ی او را، شعر او را، تنهایی او را در عین جمع گرایی و آنچه، به واقع، ارایه داده است: هر چند داده هایش را هم که به یک توزین تاریخی می برید به جسارتها و پرسش های قوش وار او اندکی آشنا می شوید: یا که در عرصه های اوجگرد او. با بالهای غریب!
او یک بار ـ سالهای پیش از انقلاب ، گفت: کسی / از این خانه / هرگز نمی پرسد / چگونه مهاجری در این خانه / این خارستان / در مهتاب سکوتی مصلحت آمیز / از یاد می رود و چمدانی شکسته / با ماه و ساحل و دریا / می سپارد / و در جستجوی چیزی که نمی داند / از بهت نخلستان / انباشته می شود.
دوستان ! به نیم پلکی بر کار او خم شوید و ضمن نگاهی با تاریخ تکوینی ی شعر: جسارت او را در سرایش این گونه ، که نه بدهکار زاغ است و نه زغن ! “ ـ بگذار قرقی در هوای خود بچرخد !” او پشتهای خودش را نداشت : مثل دوستان شمالی ی “ هوشنگ بادیه نشین “ و حتا “ هوتن نجات “ !
دوستان! شعر او را در مقایسه با احوالات آن دهه ها برابر هم بگذارید تا اندکی در گفتن به فهم هم درآییم “ گناه بخت من است، این گناه، دریا نیست! “ گناه او دریا بود. قهر دریا بود. نه حتا تخته بند، که، بگویندش: دامن تر مکن!
من در دفعات آینده به آنتولوژی این شاعر خواهم پرداخت که همچون “ تزه “ ی پیش از مرگ بود.
یک : کوریولانس corolioanceشکست خورده، اما پیروز در تراژدی اش : که از دیر بازش می شناسیم. او چنان شاعری بود که در فتح قله قله های نا گشوده ، همواره چشمی در چکاد داشت. یعنی از فراز سر خود می پرید و می رهید: و بهتر بگوییم: می نگریست. او نیز می دانست که آدمی ، آن چیزی است که همواره بر خود باید چیره شود. یک بار در خرده گفت و گویی ـ در همین تولید گفتیم که او کسانی را در پشت خود “ و به ویژه در پشت مرگ خود نداشت: همچون اشکوری و منوچهر آشتی عزیز و ... که چنان زیب اوست او را معرفی کنند: که نکرده اند و گفتیم که همه ی اینها بر می گردد به آلترناتیو کار او، سخت گیری های ناخودآگاه او، خنکای صبح دم، و اجتناب از هیجان. اعتدال، تقارن، تناسب و اندازه های شاخص که شاخصه ی روح هنرمندان بزرگ است. اینها از جمله معیارهایی است که نیچه برای هنر خوب اعتبار آفرینی می کند. همان نامانوس ترین interactableموارد هنر که نمونه بارز تبیین خود را از هنر یونان می داند ... در چنگ دو اژدهای خدایان دریا، در تندیس های مشهور لایوکون laocoon . عظمت پر وقار کارهای قدرت کیانی در ریخت poseو در بیان expression لایوکون رنج می کشد، همانند تیپ های سوفوکل و رنج های او روح مارا می خلد. اما باید آرزو داشته باشیم تا همانند این بزرگ، قادر به تحمل درد و اندوه باشیم. بیان نیچه در این جا به شکلی به اشیای زمان مند در شعر توجه دارد و البته نه آن خطاهایی که دروغی بیش نیستند .*
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 22:21  توسط شهرام گراوندی  | 

از چاپ ناشده های هوشنگ چالنگی
سیروس رادمنش
1- هوشنگ چالنگی از معدود شاعرانی ست که در مدرنیزم ایران ، فرم را آزاد ساخته و دست به ابتکاراتی کاملن شخصی – خواسته یا ناخواسته- زده که به ابتکاراتِ نو آورانه ی رمانتی سیستی ی «بتهوون» در عرصه ی موسیقی می ماند : مثلن : ایجادِ «کورآل» در سمفونی و تغییر در تعدادِ «موومان» و استفاده از مکث ها برای حضورِ پنهان و ناگهانی ی هارمونی . هوشنگ چنین نمود .
2- هوشنگ چالنگی تنها شاعر موفقی است که کلی می گوید . «کلی» کلام پیامبران است و به همین لحاظ ، در برابر کلام مبتنی بر «شک» - در علمِ رسواگرانه ی «هرمنوتیک»- هنرمند در می غلتد . اما او در کلی گویی {- عشق ، مرگ ، ...} چنان موفق بوده که شعر او را در عرصه های او جگر دِ فرا بشری می بینیم .
هوشنگ چنین نمود .
3- هوشنگ چالنگی شاعر ایهام است . [- یک خورجینِ صد کلید] ، او توانسته به زیبایی ، «فرهنگِ خطه» ی الیوتی را بر فرهنگ ملی ، استوار سازد . به همین دلیلِ بکر ، او به شعر مدرن ، بسیارها افزوده است که شرح آن مجال دیگری می خواهد
- و چه جدی .
هوشنگ چنین نمود
4- هوشنگ چالنگی یک شاعر«کمپوزیسیون فیلاسوفیا» [در به اصطلاح ، نوع «آلن پو» یی ی آن] نیست . اما در تکه های پراکنده ی خود آنچنان نخ غیر عینی عبور داده است ،- و البته این دوک ها هم بر می گردد به یک حکم کلی ، اما مقتدر در شعر او- که او را یک شاعر بی نیاز از ساختمان (: استرکچر) و بافت (: تکسچر) می کند .
هوشنگ چنین نمود .
این گاه ، و در این منظر ، هوشنگ را مغتنم می داریم با کارهای چاپ ناشده ی او- آن هم در زمان هایی که واصل به گذشته اند و می توانست کتاب دوم و یا سومی از نمونِ «زنگوله ی تنبل» ارایه دهد :- و نه اینکه او همچون بی نیازان است !؟
پاس می داریم او را ، و حرمتش را بویژه ، در سمت هایی که حقِ او بر شعر این خطه و جغرافیاهای دیگرِ این زبان فراموش ناشدنی است .
افزوده :
به تقریب ، همه ی آورده های علایم و نشانه گذاری ها در شعرها به خوانشِ ماست ؛ و قصد ، نزدیکی دادن به مایه های خوانش و گویش بوده است به اقتضای گردشِ کلام و نیز تفهیم :- اگر .
و با پوزش از شاعر ، که اگر بخواست ، قطعن ستوده تر نشانه می کاشت . و دیگر «زیر تاریخ» شعر «صبح» مربوط به نیمه ی دوم دهه ی چهل است و شعر «ت» احتمالن بر می گردد به خودِ هفتاد .

نگاه می کند
هوشنگ چالنگی

وانگونه که ماه
دیده به آه
باز کند ،
مرا می بیند .

وینگونه می رود :
- روز و شام ،
بی خرام ،
و رنگِ گل ؛
:- چونان که سایه ها بر او شکیبند

زمستان شصت و شش

صبح «برای سنگ قبرم»
هوشنگ چالنگی

- مرگ آمد و رخان مرا بر دمید و رفت
با آه های صبحدمم آرمید و رفت
میگفتم آن ستاره به بالَش شرر زند
- اما کمانِ شعله ی او را [بر] خمید و رفت ...
*قلاب و، در قلاب : از ماست.

هـِ
هوشنگ چالنگی
هـِ – به احترامِ قلب
میان سبزه ها
تا آن کوه - کفتار ؛
هـِ . به احترام مُرده ی پنهان
جا که نمی خورَد ، خودِ زندگی
که همین است درست
:- جا که نه
خاموشی ، سگان و دلاشوب .
کنارِ هرچه علامتی به استانده ای مرا و چون مرا !؟
که درست مرده ایم
که درستِ درست
میان جوزدانه ها و علفها .


/ ___ /
هوشنگ چالنگی

پیش اشیا
وَ دانستن ؛
که به آب های سوده ی خویش.-
و دران بیشه زاران
که دوستی یی بود و برفِ کهنه یی .
پیش اشیا وُ درختان
که از رود بنگری ...
زمستان 66 خوزستان
* دو کلمه ی ناخوانا بود که ما «آب های سوده ی» را بجای آن گذاردیم ، که پسندیده تر دانستیم تا اینکه کلِ شعر را نیاوریم .


عجالتن فیزیک
هوشنگ چالنگی

مثلِ خودم
آن مثلِ تو
ای الفِ لیل !
ما ، بعد : ماء
مثلِ شما
آن مثلِ حرف زدن *
: به سایه دست بزن !
ایام که از آنِ شما نیست
ای کواکبِ بی میل !-
بعد
که تنها شَوی این ایام
روز شمار وُ ساره ها .
غربت - تبارِ شما ، بنگرید !
- آواز خانِ بی سایه می شوید
پنهان- جویندگانِ یتیمان
مثل،
که بی بهارِ خوابهای خودیم-/
-22/5/75

* : مصدری بخوانید ، که : حرف زدنی .



دوباره با او
هوشنگ چالنگی

که بوسه ها بماند بر پوست
چون لامکان فسانه ی دنیا
که گونه گونه باز تو را گویم
ای لاجورد شعله ی خرمنها
خواب قدیم رود و قوافل
که گونه گونه راه برم با خود
پاییز هزار و سیصد و شصت و چهار[اهواز]



/ ____ /
هوشنگ چالنگی

در تاریکی می نویسم
به تو دست زدم
میان دره ها که باران بود
ماه
سیاوشِ پنهانِ دره ها



ت
هوشنگ چالنگی

• و به دیدگان [من] بمیر
شکار مرده به شب !
: و همین کنار
جناحِ مرگِ هم خُسبیم
* قلاب در قلاب : از ما .


____
هوشنگ چالنگی

بسنده که می کنیم به صبحی از اسبا
بسنده به پایداریِ هوشیاری
نه به خوابگردی و خواب
نه به پهنه گیری ها
خودی و ناخود
تنها به شیئی از روز
تکیه دارِ آبهای دمان
و عقوبتِ ناپیدا ./
- دی 1370

* و یک اشاره ی دیگر که چقدر «هـ» و تک حروفهای دیگر گفته شد – بعد از هوشنگ- که بعد ما فهمیدیم اندکی ، که اول «جویس» گفته بود : به برگردانِ بیژن الهی : «داستان چامه» در تماشا . [جاکوموجویس] صفحه ی 28/29/30/31/ و صفحه ی 75 ، پانوشت بیژن – بخش نظم و نثر : ویراسته ی بیژن الهی . عنوان : جاکوموجویس – داستان چامه . ترجمه ی کامل دفتری از جیمز جویس . «این تمام دفتریست از جویس که بعد از مرگش آمده است به صورتِ ویراسته در 1968 ، و در 1352 به فارسی برگشته ، متن دست نوشته پشت و روی 8 برگ بزرگ را پُر کرده : 16 صفحه ، که بعد روی صفحه های مجزا به عینه چاپ کرده اند درست 16 صفحه در چاپ ما ، هر دو صفحه را خط نازکی سوا کرده . فاصله ها ، در این نوشته نقش اساسی دارند : فاصله های درونی (نقطه چین ها که میان 4 و11 در نوسانند) و فاصله های میانی که یکریز کم و زیاد می شوند و ، اینجا ، با همه ی کوششی که شد ، عینِ عینِ اصل نیفتادند . فقط شباهتی نسبی.»
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 22:16  توسط شهرام گراوندی  | 


دختر در پاییز رهیده

هی دختر!
تو چرا بعد مردن ات هنوز
وقتی به خواب می آیی
همه اش با پیراهن آبی هستی؟!
یعنی تو
هنوز ما را دوست داری؟!
دسته زنجیر می زند
ـ زنجره های شب
خیام را از بر!
ساعت هاست امروز
خبری از قطار نیست
روزها مانده ایم
ـ در این کرانه
بی باران!
منتظر می داری مان؟
دختر از کنار من گذشت
چشم هایش را به زیر افکند
آهسته
شماره فشاند
اسب از پهلوی من
رد شد
و حالا
عمری ست، انگار
برف سبز در اهواز
برف بنفش، صورتی، قرمز
رنگین کمان هزاران برف
حاشیه ی مزار تو را نقاشی
خواب را می پاییم
تا دوباره رخصتی آبی
در حضور برگ هایی که می ریزد
تا هوای سرخ دیدار
که هنوز می باری
جاری هستی
به خواب می آیی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 12:12  توسط شهرام گراوندی  |