برای صفحه ی ایستگاه شعر جنوب و سوزنبان شریف اش!
حالا دیگر بگمانم وقت اش رسیده که به ضرس قاطع اعلام کنیم در این عرصه ی تنگ روزمره گی و پرداختن به امور منهای شعر و ادب در ژورنالیسم جاری استان، این تولید است که هنوز ادامه می دهد. اگر چه شعر و داستان دیگر نه اجر دنیوی دارد و نه اخروی! چنان که حتا یک آگهی اعلام حصر وراثت هم شوق بیشتری را در کالبد مدیران یک نشریه می دواند تا دیدار یک شعر و داستان زیبا!
ما هم اگر خود داریم در این شیپور می نوازیم نه از آن روست که قدر ندیده ایم تا حالا ؛ که لذت وافر چشیده ایم در کنار یاران بودن و از شعر و ادب سخن راندن و شنیدن و شنیدن و چندباره شنیدن. این که تا شاعری رخت از این دنیای فانی بربسته بناگاه یاران ما در تولید تدارک سور عزایی را می بینند و در حد توان به پاسداشت شأن و منزلت و مقام وی بر می آیند یا تدارک ویزه نامه های پربار هر شهری که شعر را نفس می کشد و یا جستارگشایی و طرح مباحث تئوری ... همه و همه بهانه ای را برای ما ردیف می کند که دست یاران خود را بفشاریم و از آنها سپاسگزار باشیم. بابت این همه لطف و همراهی ایثاروار! یا این که وقتی شاعری جوان با همه ی شرم و حیا از دبیر فروتن صفحه ی شعر تولید راهنمایی می طلبد. این ها همه انگیزه است. نیست؟!
در این همه شماره ای که تاکنون به دیدار شما آمده و مورد تورق و تفقد شما قرار گرفته، خطاهایی نیز از ما سر زده. که به تعبیر رفیق شاعرمان رضا بختیاری اصل از سر نشناختن دوست از دشمن و عدم تشخیص گرگان در لباس میش فرو رفته بود. اما حالا دیگر باید گذشت و رها کرد این سلسله ی دنباله دار را . باید به شعر اندیشید. همین. چرا که این شعر است که چون منظومه ای همه ی طالبان اش را محیط می کند. آیا نه چنین است؟!.*
+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 23:36  توسط شهرام گراوندی
|
تولید . سال سوم شماره 138 چهارشنبه 25 بهمن ماه 1385
مینا امیر قلی زاده
...
دستم به دامن شعرهات
شب از شفیره بیرون زده
و هزار ستاره
طعم جامه ای دارد
که بر قامت آفتاب دوخته ایم
دل نگران فردایم
نگو زنبیلی واژه ی بنفش نداری
یا به شانه هات ربطی ندارد
تلخ شدن شیرین
شما
به رسم هزار پرنده
تنها بال می زنید
من
نگران سقوط پروازم .
*
سید احمد زرخشانی
...
سر در نمی آورم از کار چشمهایی
که امروز برایت می اندازند
از بهانه هایی که آب و نان نشد
از دستهایی که خواند
از دستهایی که راند
از فرداهایی که دل خوش کردی و
هرگز ندیدیشان
شگفتا!
قلبی که حال خودت نبود بخشیدی
پایی که مال خودت نبود بردی
حال که اختیار خویش بردند
برو
که هیچ گاه مال ما نبودی
هیچ وقت رگهایم را پر نکردی
همیشه این گریه است فاصله ها را پر می کند
گا هی مرا خالی نکردی
تنکاندی
تا باد که می آید
آدمها رسوایی هایم را سرفه نکنند
تو باور نکردی
من مال این طرفها نبودم
ـ دیدی مال این حرفها نیستم ؟
به سرم که زد
همه چیز به گردن من افتاد
باور کن
این شرطش نبود.
*
سیروس رادمنش
ویداد
از فراز سر می گذرد
تا بخوابد
در خاتم کوچکش
فیروزه در پشت صدای اسحاق
دو ایررا می بُرّد
دور نمی زند
ـ بر تارک چرخ می نشاندش
از خموشی های گلو
پر می شود ترصیع
وقتی نیم ـ شبان
زخم خای پنهان مداوا می کند، دور از چشم
چون دزدان می گذرد
خمیده در صدا
چون پونه ، وا می کند
هر لتِ نیم ـ گشوده را
در سماع هوا.
*
سمیرا خیراندیش
...
1
هنوز
تیر می کشد
دلم از جای پای تو
آیا عبور تلخ تو را
گیسوان سپید من
باور خواهد کرد ؟!
2
زمان بر سرم می کوبد
و من
میان عقربه های ساعت
می پوسم !
3
گاهی آنچه عشق می پنداریم
توهمی است
که به بال زدن مگسی
بر باد خواهد رفت !
4
تا سومین سپید ه دم
در انتظار صدای تو می مانم
در گلوگاه بغض های کور
ساعتت را کوک کن !
*
سید هابیل موسوی
...
بزرگی موجی است
که در نگاه تو اوج می گیرد
و نگاه گناه پرنده ای بود
که بوی باران را
در خیال خام ناخدا
از دل ابرهای تیره می ربود
و گاه گاهی
داغ دریا را تازه باغی
که این جزیره وحشی
رویش گیاهان را بر لب های متورم بهار نمی باورد
تا ارتعاش از خنجرهای مسموم
صندلی های ایستاده در معاشقه ی شعر ها را
به رویایی گل ها ببرد
تا در این دریچه ی مسدود
مسلول هوایی نشویم
که زنده را وسط های همین نیمه بازنده
در ریل های زندگی شویم
با سوتی از قطارها ی آبی در چشم های تو !
چند قطره قربانی روزهای بارانی ؟
چند بند زندگی را بازی ؟
که این پایان تمام مسابقاتی است که
خودم را تا دروازه ی چشمهایت
شوت می زنم !
*
ابراهیم جعفری شهنی
...
کلافی به ماه بیاویز
و مر ا به نام گرمسیری ام بخوان
که از بازوانی پر نفس
شهری به عبور راست
بر دوش بادبادکها
این
ارتفاع مجهول کودکی افغانی است
به طعم سرخ لبی در کناره های تایمز
و من
کارون همه ی فصل های مادینه گی ام
که تا خرخره به ماه نشسته ام
بی که گیاهی به منقار داشته باشم
و چینی به زانوان
اُریب بر زخم !؟
تو به من نخواهی رسید
که در روح سنگ
رشته های آهن را بافته ام
که همیشه پرنده ای هست
که کوتاه نیاییم
و دهان زخم
حوالی دندانها بسته بماند.
+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 23:35  توسط شهرام گراوندی
|
زنده باد شعر
Viva poem!
رضا بختیاری اصل
در آستانه ی یکصد و چهلمین شماره ی تولید هستیم. زمستان 82 ، پاساژ فتحی، طبقه دوم. شهرام گراوندی را نخستین بار آنجا دیدم. کتاب اش ( بر بال بلند باد ) را خوانده و نقدی بر آن زده بودم. می شد آینده ی درخشانی برای او در شعر متصور باشم. حضورن اما آن صبح زمستانی دیدمش. لاغر و تیز و فرز و صریح. با دو بند شلواری که از دور هم می شد حدس زد اهل قلم است و شاعر و می خواهد آن چنان که باید سَردبیر باشد نه چون سِردبیرانی که حتا قلم به دست شان نمی توانند بگیرند. آن موقع از نشریه ی دیگری آمده بودم بیرون و حالا شهرام و پیشنهاد صفحه ی شعر. یادم می آید یکی از اولین شماره های مان ویژه ی قدرت کیانی بود. یکی از شاعران جوانمرگ اما آتیه دار خوزستانی که شعر کوچ اش خود حکایت از این مطلب دارد. می نشستیم و از اول تا آخر نشریه را ویراست می کردیم. با عشق به شعر بود که صفحات شعر تولید از پویاترین صفحه های ادبی مطبوعات خوزستان شد. ویژه نامه های مختلفی ( مسجد سلیمان، هفتکل، بهبهان و...) چاپ شد و تولید با دو بخش ادبی و سینمایی جای خودش را در مطبوعات خوزستان باز کرد. همیشه با شهرام بحث داشتیم که اسم (تولید با ادبیات نمی خواند و نیز با فرهنگ و هنر و گاه برای برون رفت از این مساله ـ به سوی تولید اندیشه و هنر ـ کنار لوگوی تولید قرار می گرفت. اما کم کم نام تولید با ادبیات، موسیقی، سینما و هنر عجین شده بود. گاه در این راه بی رسمی هایی هم صورت می پذیرفت که جوان بودیم و گرگان در پوست گوسفند رفته را کاملن نمی شناختیم . مهربانی خاصه به افراط و دشمنی به ویژه در تفریط ، ضربه هایی به آدمی می زند ـ که اگر شاعرهم بوده باشی و حساس ـ ماه ها طول می کشد تا این جای ضربه ها التیام یابد زیرا که روحی اند . گفتم که تولید جای خودش را میان اهل قلم یافته بود و بی راه نگفتم ام هرچند که صفحه ی شعرش نام های گوناگون به خود گرفته باشد : لغت ، آلاچیق ، دهکده و این اواخر ایستگاه شعر جنوب. می شد که یکی بیاید و شعرش را بدهد یا دیگری شعرش را فاکس کند که نه می شناختیم اش نه دیده بودیمش از قبل. واسطه ی ما تنها همان صفحات ادبی بود که روی کیوسک روز نامه فروشی ها عرضه می شد. تولید جایگاه میاحث به روز شعری نیز بود. عرصه ی دعواهای قلمی نیز . میعادگاه شاعران هم که دفتر هفته نامه. مقوله ی شعر میتراییک که نخست به شکلی ابتر با تمامی چرک و جراحت و خون اش ـ به قول نیچه ـ مطرح شده بود در تولید به شکلی سنجیده و محققانه معرفی شد. اکنون و امروز درست است که به یک خلاء عجیب گرفتاریم و گرچه نه با آن شور و عشق و شوق گذشته، چشم به سوی ژرفاها داریم اما این هنوز شعر است که راهبری مان می کند. شهرام چه خوب می گوید که در این وانفسا آنچه زندگی مان می دهد شعر است و نیز معیارمان در تشخیص خوب از بد . تکرار نکردن افراط ها و تفریط ها و غربال دوست از دشمن .
پس یک صدا بگوییم ـ نه اکنون و حالا، اینک و هنوزـ که همیشه و فردا : زنده باد شعر! Viva poem!.*
+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 23:33  توسط شهرام گراوندی
|
بهمن علاءالدین / مسعود بختیاری
يادش به خيرمی خواندیم : ” انتظارم به سر ميياد / شام تارم به سر ميياد / يار من از سفر ميياد ... ” يا اين يكي : ” من / مجنونترم از مجنون ليلي / تو / عاشقتري از ليلي مجنون ... ” و يا : ” گفته بودم يه روزي شايد فراموشت كنم / حالا شايد نميگم بايد فراموشت كنم ... ” در آن سالهاي دور بيدردي كه نميدانستيم عشق چيست و يا كه يار چه صيغهاي است و يا حتا نميدانستيم ليلي و مجنون ، كدام يك مرد است و كدام زن ؛ نوار كاستي را با آن ضبطهاي سنگين و سياه آيوا كه هيچوقت خدا واير برقش را نديديم و با قوهي بزرگ كار ميكرد ، ميشنيديم كه صداي خوانندهاش با صداي خوانندههاي كوچه بازاري و جدي آن سالها فرق داشت. موسيقياش با پاپ مدرن آن روزگار متفاوت بود و انگاري از صداي خواننده بوي خاك را ميشد استنشاق كرد. پدرم ميگفت: نام خواننده علاالدين است . بدون همزهي مياني اسم. و حتا به بهمناش اشاره نكرده بود. و ما نسل گيج و گول نُه و ده سالهي آن سالها ، ترانههاي علاءالدين را از بر ميكرديم و با صداي دو رگه ميخوانديم. ” انتظارم به سر ميياد / شام تارم به سر ميياد / يار من از سفر ميياد ... ” و يا: ” من / مجنونترم از مجنون ليلي / تو / عاشقتري از... و چند سال بعدتر ، شايد در دوازده و سيزده سالگي ـ سنّ آغاز تناقضهاي ابدي من ! ـ در همان حال كه با تير و كماني در دست به جان سارها و گنجشكهاي نگران ميافتادم و عشق به كلكسيون داشتن هم ، نه به تبعيت و تقليد از كسي ـ چرا كه خانوادگي، مال اين حرفها نبوديم ـ در من بيدار شده بود و در عطش جمع كردن كاستهاي مثلن فرهاد و فريدون فروغي و مازيار و كوروش يغمايي ـ كه سه تاي اول عمرشان را در همين سه چهار سال اخير به شما دادند و تنها از اين جمع ، يغمايي زنده است ؛ هميشه و همواره دو نوار كاست از علاءالدين هم در كارتن نوارهايم موجود بود. و بعد ، ناگهان ” مال كنون ”آمد. كاري سُترگ و بزرگ از عطاء جنگوكِِ متولد لار فارس . هم او كه بختياري نبود و نيست ، ولي بيش از هر بختياري ديگري به موسيقي بختياري خدمت ارزاني داشت. اين قوم موسيقيهاي محزون! اين قوم مغموم هميشگي! اصلن انگار بختياري را با غم و مرگ قرابتي است. اصلن ما خودِ برادرِ مرگيم! فكر نميكنم در هيچ تيره و طايفهاي و در هيچ فرهنگي ، اين جايگاهي را كه مرگ در بختياري دارد ، داشته باشد. هميشه صدر مجالس ما ، مجالس مرگ است. هميشه آن بالا بالاها تكيه زده است اين لامَصّب! نگاه كنيد به عزاداري بختياريها. چه تشريفاتي! چه هيمنهاي! سنگ هم باشي آب ميشوي وقتي دراي چپي آغاز ميشود! چه سور و ساتي براي مرگ ميگيرند اين ايل جليل! و براي همين است كه اشتهار پيدا كردهايم به مرده پرستي! و البته براي علاءالدين جاي شيون وجود ندارد چه رسد به مرثيهسُرايي ! و نگاه كنيد به غم . كه در موجزترين حالات و باشكوهترين يادكردها مُدام ، هي تكرار ميشود و كهنه نميشود مثلن ياد نامدارخان و عليمردانخان . و يا نبرد دشتشير و يا چلپلكان ـ كه بهرام حيدري به زيبايي روايتش ميكند ـ . و شور و تراژدي كه با هر بار شنيدن از نو ميزايد و آدمي را به وجد ميآورد. عبدهممد للري . خانهاي خوب. خانهاي بد. خانمانهاي برباد رفته . و غرق شدن در روايت كوچ . درنگ ـ درنگ گلههايي كه نداشتيم. سوار بر اسبهايي كه نتاختيم. نبرد با قشوني كه نديديم. و اندوه . كه ناگهان جواني را به مردي ميانهسال تبديل ميكند. و چه جاي شگفتي اگر تمام اين فراز و فرودها در لحن علاءالدين موج ميزند! و مگر نبودند يا نيستند آنهايي كه بعد از علاءالدين خواندهاند و مثلن ميخوانند؛ كه محاسبه كني ، سرجمع شش دانگ صداي علاءالدين نميشوند! همه يكي دو دانگ ! و بيشتر ، نه ! هرگز! و البته تمام اين نوشته ، هيچ جايش مرثيه نيست. و نوشتن بر كوچ صدا ـ عليالخصوص ، صدايي چون علاءالدين ـ از اساس غلط است. كه مرگ در برابر اين صدا كم آورده است. نگاه كنيد! شما زنده باشيد و دهههاي بعد را شاهد باشيد! و مگر نبودند آدمهاي كم صدايي كه چه زود فراموش شدند! و برخي از همين فراموش شده ها هنوز هم هي ميخوانند! حالا و باز ، مالكنون و آستاره و كوگ تاراز و هيجار و ديگر كارهايش خواهد فروخت. قفلشكنها ، قفل تنها نوار ويديويياش را بيشتر از اينها شكسته بودند و نوار ويديويي علاءالدين كه پشت سرش تبليغ اهواز رنگ ! نقش بسته ، باز به فروش خواهد رسيد. سی دی هاي اورژينال 3000تومني و 300تومني ناجوانمردانهي كنار پيادهروها! باز هم به منازل راه مييابد و تنها اين بار فرقاش اين است كه صاحبِ صدا، زندگي كردن را ترك كرده است و ديگر نميخواهد نوار جديد بيرون بدهد! ولي از آن بالا ، علاءالدين، بهمن علاءالدين به بختياريهاي چوغاپوش و بختياريهاي چوغا آويخته نگاه ميكند و با چهرهاي متبسم ميخندد و به كودكاني كه هرگز نداشت و به زني كه هرگز به خلوت زندگي اش پاي ننهاد و به مردانِ داس به دست و چوپانان دشتهاي بيقراري لبخند ميزند؛ تا ما بچههاي تخس سالهاي دور ، حالا در آستانهي ميانسالي دوباره باز با همان ترانههاي قديمي و با مالكنوناش عشق كنيم تا به زودي و با كمي تاخير به او بپيونديم.
+ نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 0:59  توسط شهرام گراوندی
|
نقش رسانه ها در ذهنیت آدم امروزی
اصولن مقوله ی فرهنگ مقوله ی گسترده یی است و نمی توان به صورت همه جانبه به همه ی زوایای آن پرداخت . شما یک قبیله ی صد نفره را در یکی از جنگل های جنوب آفریقا تصور کنید که هنوز پوشش آنها برگ درختان است و از ابزاری استفاده می کنند که در دنیای جدید ، در موزه ها به دیدار آنها می شتابیم و ذوق می کنیم که زمانی دورتر پدران ما نیز چه بسا از آنها استفاده می کردند . این قبیله که در اکنون خود بر اثر زاد و ولد ها و آمیزش های درونی، محدودیت های فکری ـ رفتاری نیز پیدا کرده اند از منظر فرهنگ واجد یک فرهنگ کامل با تعریفی گسترده هستند که تعریف فرهنگ آنها و تعریف آنها از فرهنگ نسبت به فرهنگ و تعریف فرهنگ یک خانواده و یا یک قبیله صد نفره در روستایی دور افتاده در هندوستان متفاوت است . قبیله صد نفره ی آفریقایی از ابزاری استفاده می کنند که هر کدام آنها ریشه و سبقه ای دارند . از پوششی استفاده می کنند که به مرور زمان در تنوع و کیفیت آن تغییر و تحول به وجود آمده است . ممکن است در سال های گذشته تر از برگ های به هم دوخته شده ی درخت موز استفاده می شده و اکنون به تجربه دریافته اند که اگر از برگ های به هم دوخته شده ی نارگیل استفاده کنند ، لباس آنها استحکام بیشتری خواهد داشت و در این پوشش نوین آسوده ترند. و این را همین جا اضافه کنم که هر ابزاری با خود فرهنگی را به دنبال می کشد . نوع نخی که این برگها را به هم می دوزد . نوع سوزنی که استفاده می شود. این که شاید پیش از این از استخوان ماهی استفاده می شده و اینک به این نتیجه رسیده اند که از ادوات ساده ی فلزی استفاده کنند. یا شاید هنری که به خرج می رود تا به کار نقش و نگار آفریدن روی لباس آنها بخورد. و حالا در آن روستای صد نفره ی هندی چی؟! آنها چه می کنند؟! نقش لباس و نقش ابزاری که در فرایند تولید لباس می آید و هنری که به خرج می رود چه چیز هایی است؟! این مثال را آوردم که خیلی خلاصه بگویم اصولن تعر یف فرهنگ عملی است مشکل و نه غیر ممکن . مشکل از این رو که می تواند در تواتر و گسست زمانه هر لحظه متفاوت و گونه به گون شود و گاه در تضاد با چند لحظه ی قبل تر خود به رنگ و شکل دیگری درآید. در روزگار شلوغی که ماییم و این رشد سر سام آوری که دارد جهان را و پیرامون ما را و لذت های ما را کوچک و محدود می کند و این شتاب مرگ آوری که در یک کلام ، فی الواقع به قصد تاراندن و دور کردن مرگ به کار می آید ، آدمی چقدر کوچک می شود. در چنین موقعیتی دیگر این افراد نیستند که قادر به تغییر و تحول در مسیر زندگی خودند که ابزار دست ساز آدمی این نقش را به عهده می گیرند . دهکده ی جهانی روز به روز عینی تر ، ملموس تر و کوچک تر می شود و آدمی روز به روز تنهاتر . همه در یک دهکده ی مجازی که گویا روی قطاری شتاب زده بنا شده در کوپه های انفرادی تنگ وکوچکی قرار گرفته ایم و در حالی که به سرعت باد ـ چه می گویم ؟! ـ به سرعت نور ، جهان ومرگ و درخت ها را از پشت شیشه های قطور می نگریم، در تنهایی خود غصه می خوریم. جان های سودایی و اندوه زده ای که به ندرت اشکی برای باریدن می دارند. آدمی و آدمیت در چنین شرایطی با یک cleik شکل می گیرد و با یک speas و enter تمام می شود .
+ نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385ساعت 1:16  توسط شهرام گراوندی
|
ایستگاه شعر جنوب
خبری از قطار نیست!
بی نام
کیانوش کریمیان
سوگوارانند در
یک صبح صبح
مصدر روزی بر بالین تو از گوشه
آنگاه از خون، دیده ها می بارد.
چه کسی در فروردین نوشید غافل از خود راند
اول ، اول
و دوم
جعد تو می بارد را می بارد
دل به گیسوی تو می بارد را
دوم می خوانم
مزاحم تلخ است آسوده باش سر نزند تنهایم تنهایم
به مژگانت بکشم
و دیده بر کفم بر کف از می بارد از می بارد
الا یا ایتها النون
الا یا ایها تن و شین
انا المسوم ما عندی به تریاق ولاراقی
در دشت تر به (سیب زنخدان )
من
بر می خیزد پرنده
می خواند ca ira
خلاص من بود یکجا بود، بود راجرواترز
بر می خیزد پرنده اینجا اهواز است از کف می بارد به مژگانت
سوگوارانند
دوم به چاهت نیفتم نیفتم پیوسته آبادان
موهایت ر ا می گسترم پسند تو نیست خرقه می سوزاند
سخت، درخت، سخت، عکس توی آینه
و خواب در دقایق خرداد ماه
شاید، آخرین خرداد
تازه، اول عصر است پسین.
ریخته، تمامی خنده هایت بر آخر خرداد، خنده هایت بر آخر خرداد
والعصر
و طعم بوسه و تلخ ما عندی
سمت سمت تمامن می روم کلمه، کاغذ، انگور، برگ ها
سمت و سکونتی ست گفتم پسین
اینجام اهواز است
و سکونتی ست گفتم
اوـ ی ـ من
گذشته، شعرهای متروک.
بی قسمتی او. و. افتاده بود قسمتی ، توی شناسنامه ـ ات ـ هیچ نوشته نبود ، اردی بهشت ـ
صبحی، روز جمعه
و حالا ظهری ست سفر کرده ام روشن
هیچ قسمتی نبود اهواز است آبادان
بعد هر چه کردم جز آن که بمیرم
والعصر
و حالا صبح است صبح پسین
در آینه ام سوگوارانند
من جز آن که از شانه ات بالا بروم طوبی
نقش تو بر آب می بستم نمی گرفت
من جز آن که اهواز اهواز
پس جعدت مرا که سوخت می بارد
پس ذره نیستی
در خانه جز تو یکی نمی ماند پس، گوهر
و لبت به خط بنفشه اینجا سکونتی ست
من می بارم از رازقی ها که من می بارند
( نقش تو بر آب می بستم نمی گرفت )
اما
پسین است
بر خنده های در من
رخ بپوش و
جهانی خراب کن .
***
من جدیدی که من نیستم
سیروس امیری زنگنه
چشم تیرهای برق که کور می شود
شب به آب تنی در شط
ستاره هاش جا ماند.
ـ می بینی ؟
پلک که می گشایند تیرها
ستاره ها
ـ آه ستاره ها
غرق می شوند !
شب داغ
از سوزش ستاره ها
شکم روی شط می کشد علیل
روی پل
حوای چروکیده
با نیمه ی سیب اطو کشیده
کنار تعفن من
به تفرعن نیم نگاه می اندازد
بپر!
یک آشغال کمتر
سیب روی گرداب شط و صورت من
پیچ می خورد
معلق میان شط و شب.
در این ویل
غرق ستاره های شناگر شط مانده ام
نه سیب، نه حوا
مرا از شط و ستاره شب جدا نمی کند
تیرهای برق
با نیزه در تن شط به صید ستاره اند
ستاره ها در گریز از مرزهای جامد
تن به مایع شط سپرده اند
من، چروکیده
مانده، میان شط و شب
قایق عتیقه یی
شب ، شط ، سکوت و ستاره ها را اره می کشد
شط قدیمی
حواهای قدیمی
سیب های قدیمی
ستاره های قدیمی را چه کرد ؟
ترس می خورد مرا
از شب، شط چروکیده، چاک می شوم
به شبهایی می رسد شط فکر
ـ شط زمان جاری ست
با حواهای جدید
سیب های جدید
و ستاره های جدید
و شب های جدید و لابد من جدیدی که من نیستم
***
تحفه ی نطنز
رضا بختیاری اصل
آسوده خاطر نه که
فنا ناپذیر که
آدمی هستم
آنچنانی که عاشقیت کردم.
می دانستم
می دانستم
زیرا
از زمره ی ظهر
شبیه شب
شکسته خواهم شد.
شفاف
مثل بهاری که نیامد
قشنگ
عین کلامی که نگفتند
جسم خاطره خوابید.
بعد زمستان ها
و حوضک نقاشی
ـ گنجشگکم !
آبشار گلی هم دیدیم .
تا هر سیما، صدای خودش دارد
خوش دارم از بغل خونی
از قبل خونی که ریخته، بگویی
و صادرات بوسه شروع اش کیست
اگر که احتمال تبانی است ؟
پس الگوی آبی فارابی چه ؟
یا ...دنیا
دنیا ...یا
مدینه های مدرنی که ندارید ؟
یعنی آغاز ، آخور پایان بود ؟
آخر نه طنز است ؟
لنگه ی عروسی که
ساخته اند از قند و شکر
پروس و روس
ـ با شرایط چشمی که کنایی است .
در کرورها شب نشینی
به ندرت نمی خواند
خروس زرد این چنینی
ـ تا آفتابی در میان ببینی .
***
منصور محرابی فرد
/.../
بر خسپیده گان غنچه ها
نشسته
بر زورق زلف بر باد
پوشیده در
برقع ناز ،
مرگ که پای بر آخرین قدم داشت:
در آغوشم بود که مکان از آغوشم گریخت
دست ها را کشیدم
بر آغوش شب
بر ناپایدار همین وهم دلپذیر
فانوس ها
تا به درگاه می سوزند
این متغیران بی مقدار
باغ سبز مانده تا ابد
ما کشتیان بی لنگریم
در گذرگاه بادهای ویرانگر
در نقاب شب تلخ
در اضطراب خواب سبز
در دیوانه های پوچ وهم
در قهقرای شیبی تند
و شب چون رقم خورد
تو بگو
رود بی بازگشت .
................................
1 ـ تورات ـ دانیال نبی 2 ـ تورات ـ کتاب دوم
***
(یک )
پیام صالحی
پر می کشد
پرنده از صبح
آن لحظه
بکارت علف
بر دهان هیچ جنبنده یی رشد نکرد
ناله ی گوسفندان و
صدای نی چوپان
خبر می دهد
پر می کشد
پرنده از ابرهای دور
حالا باران است
در چشمه سنگ
( چهارده )
تو که به رسم پرنده
اعتنایی نکرده یی
پا بر کفش خود
تمام جاده را عقب می روی
شاید دل
هوای بهار نمی داند و پاییز
از سمت خود
زمستان را پس می زند
به فهم خود است
که رودها
به پایان تو نزدیک ترند
و شب
به ادامه ی صبح
رسم پرنده
پریدن است
در باور رسوم
***
برگ زرین
مراد اسدی شیخ رباط
آکادمی مرگ
اسکندر مقدونی
معلم اول : ارسطو
موضوع : انشاء
ـ صدای بربریت از دهان چه کسی بیرون می آید ؟
تا لبخند رضایت بر لبان ارسطو بنشیند
چه قهقهه مرگباری ،
این جاست که ذهن شاگرد پرورانده می شود
تا اولین تیری که از کمان او رها شود
ایرانیت را نشانه بگیرد
بیچاره داریوش
با چه نگاه مهربانانه یی
به نامه یی به تاریخ می نگریست
ـ داریوش
آغوش باز تو بود
که فیثاغورث را در سینه ات تنگ فشردی
دست های خالی نو
هنوز هم از تاریخ بیرون است
***
پاروها با زبانشان آب می خورند
علی شیخ علی چالشتری
یک پیمانه سکوت
دو قطره اشک
با سبدهای ساده لوح
انگار زیر پای مان امضای نهنگی خوابیده است
یا جاده ای پر از اتوبان
در مقیاس گورخری له شده
ما مثبت
نه منفی همه ی فکرها هستیم
با قبر های بدون سنگ
پر از رنگ های سبز و آبی
در دل آدم های سفید زنده ایم
شاید محترمانه در این دنیا قدم گذاشتیم
با گریه های تلخ زندگی
در اجتماع یک نفر
کوله باری از سایه های سیاه و سفید
قاب گرفته بر دیوار
سفر از منتهاالیه روز آغاز شد
تا انتهای شب
تاریکی را اگر بشکافیم
دل های مان را باید آتش بزنیم
نابودی ، گرما را در دستهای مان حس می کند
انسان در ابتدا منقرض بود
کندتر از دشنه
پرواز را سر بُرید
تاریخ، همیشه حالش از آدم ها به هم خورده
تازه فرصت یادگاری نوشتن بر جغرافیا را پیدا کرد
که لاله ها اولین گل سبز شده بر زمین شدند
شبیه اشباح فکرهای کوکی
کاسه ها همیشه خون را چشیده اند
با تماشای رقصی پر از مرگ
پایان همه ی درس ها
که همیشه پر از خاک
از حاشیه ی اجتماع می گذرد
ولی همیشه زنده است
نیمه جان و استوار
تو
مهدیه نفیسی
از فراز که می نگرم
دیوارهایی که تو را می فهمند
و لحظه هایی که با تمام قوا تو را طی می کنند
از فصلی که تمام هوایش لمس می کند
صدایت را
ـ فراموش می کند
و قد علم می کشد
و تو باز هم زیبایی
با همان لکه های خاکی
با همان شب و روزی که بر دیده گان تو می گذرد ، لحظه یی
که حجاب زبان تو شد و صدایت
که غایت خواستن بود
باد حلاوت تو بود از نفس
و زمزمه ی تو شد
وقتی که من هنوز کودک بودم
و گاهواره ی چشم هایت که می سرود
شاید
سهم من
از طلوع تو این بود
از تکرار چهل روزه ات
که نه در آینه
مثل روی کریه خاطره ها
بلکه سایه یی با تکیه گاه
با همان نگاه که هنوز کسی را بدرقه می کند
***
دنیا کسری شکسته است
ثریا داودی حموله
دنیا کسری شکسته است
پیراهن عشق را چنان بپوش
تا کودکان از شکل مردن ما وحشت نکنند
ما هم ستاره ها
چه ساده از مدار زحل گریختیم
و عاشق مرده گانی شدیم
که در محاصره بادها بودند
شاید بهتر باشد
چون مرده گان دوست داشتنی
یک روز زودتر از کلاغ ها بمیریم
و جوانی مان را
در گورهای خالی پنهان کنیم !
+ نوشته شده در جمعه 20 بهمن1385ساعت 16:55  توسط شهرام گراوندی
|
به بهانه ی خوانش و دیدار مجدد داستانی کوتاه از ادبیات دهه ی 40:
داستان مرگ در پرزین نوشته ی حفیظ ا... ممبینی آبگینه
نویسنده ای جاری ولی شاعری ناتمام !
* شهرام گراوندی
داستان اقلیمی یعنی چه ؟! داستان بومی چیست؟! آیا داستان بومی ـ اقلیمی ژانر متفاوتی در ادبیات است و یا ادامه ی داستان نویسی مدرن روزگاران ما؟! اصلن داستان نویسی بومی آیا در همه ی کشورها وجود دارد و یا ما ساز آن را تنها در شیپور وطن می نوازیم؟!
متاسفانه به دلیل آن که اطلاع کافی از ادبیات بومی روستایی دیگر کشورها به ما نرسیده و یا ما نداریم ، نمی دانیم که مثلن ادبیات اقلیمی لهستان چیست و یا در مجارستان و آمریکا ، ادبیات اقلیمی آن کشورها چگونه است! اگر هم فی المثل زاهاریا استانکو و گابریل گارسیا مارکز و یاشار کمال و نجیب محفوظ یا ایگناسیو سیلونه گوشه هایی بدیع از فرهنگ اقلیمی موطن خود را می آورند، نمی توان آن را به حساب ادبیات اقلیمی ـ بومی آورد و یا این نویسند ه گان را نویسنده گان بومی ـ اقلیمی تلقی کرد. حتا در کشور خودمان نیز ، مثلن دولت آبادی را با همه ی کندوکاو در ادبیات روستا و پردازش اقلیم واره های خراسان ، نمی توان یک نویسنده ی بومی محسوب کرد.
ولی وقتی به سراغ کسی چون بهرام حیدری می آییم و یا منوچهر شفیانی بناگاه حتا اگر تعریفی هم ردیف نکنیم ، نماد نویسنده گان برتر اقلیمی نویس ما شکل می گیرند.
حفیظ اما در این میانه چه جایگاهی دارد؟! حفیظ ا... ممبینی آبگینه که در ادبیات دهه ی چهل خورشیدی چندین داستان درخشان از وی به چاپ رسیده و حتا نامی بزرگ چون احمد شاملو بر مقدمه ی چاپ آنها قلم زده است. در این شماره بنا ندارم به خود داستان مرگ در پرزین بپردازم که این خود فرصت دیگری می طلبد. ولی بسیار مشتاقم بدانم و نیز کنجکاوم که چرا نویسنده ی ما بدل به شاعری متوسط شده است؟!
رفیق نازنین من رضا بختیاری اصل ، گاه در نقدهای شفاهی که پیش می آید با رجوع به یادکردی قدیمی می گوید شاعر ورشکسته ، نویسنده می شود، نویسنده ی ورشکسته منتقد ادبی. که اشاره به وضعیت کسی چون حفیظ با آن داستان های درخشان و یا حتا هوشنگ گلشیری و یا غلامحسین ساعدی که در سال گذشته نمونه ی شعرهایش را در همین تولید آوردیم ، نقیض این سخن رضای عزیز است. به هر روی داستان اقلیمی ، آن چه مد نظر ماست می تواند واجد این تعریف باشد که با استفاده از ابزار بومی قصه نویسی، بتوان و بشود در آوردگاه زبان و ادب امروز مدرنیته را رعایت کرد و آن گونه دست به قلم برد و قصه نوشت که میان داستان کوتاه بومی و متل تفاوت قائل بود.
داستان مرگ در پرزین چنین ویژه گی ی را دارد و البته فراموش نکنیم که این سبک و سیاق و این بن مایه را حفیظ در بیش از 40 سال پیش به کار برده است و اگر به وقوف به این نکته نائل شویم مقام و جایگاه این نویسنده ی بومی ما بیشتر تجلی می یابد.
ولی کاش ، ایکاش حفیظ ا... ممبینی آبگینه مجموعه ای از داستان های اش را گرد هم آورد و به زیور طبع بیاراید که در این زمانه ی مرگ آفرین عجول ، کسی وقتی و فرصتی را به ما ارزانی نمی دارد.
اهواز ـ 16 بهمن 85
+ نوشته شده در جمعه 20 بهمن1385ساعت 16:53  توسط شهرام گراوندی
|
مرگ در پرزین
حفیظ ا... ممبینی آبگینه
از وقتی که بچه ها رفتند و فضای مدرسه از غوغا و شور و حال کودکانه شان تهی ماند، احساسی مبهم شبیه به جریان خفیفی از درد یا اضطراب، در وجودم بیقراری ایجاد کرده است: « گمانم از تنهایی باشد، شاید هم به علت دوری از خانواده، دوستان، جنب و جوش و ازدحام شهری است که دیدارشان رویای شبانه و اوقات روزانه ام را پر می کند و نیز ممکن است از زندگی یکنواخت و کسل کننده در دهکده باشد: با مناظری که در این دو سال از بس هر صبح تا شام در برابر دیده گانم ایستاده و گاه از سر اجبار نگاه شان کردم، دیگر زیبایی و تازه گی اولیه شان را برایم از دست داده و چه دلتنگی ها که در این مکان بسته و منزوی، بر وجودم تحمیل ننموده اند!». کوهستانی صامت، خفته در خواب سالیان دراز که گاه با آوای پرنده یی غریب یا غرش تندری دور دست، پلک می زند، با صخره هایی پوشیده از گلسنگ های لیمویی، بنفش و قهوه یی با بازتابی خاکستری در نور آفتاب، و تک و توک بادام های کوهی که دور و نزدیک به هم، سایه تاریک شان را بر زمینه کم علف آن گسترانده اند. شورآب زیر ده، با کناره هایی سبز از انبوه درختچه های گز و خرزهره. دورتر از نهر آب شور، مزارعی خاموش و لم داده در سکوت که هیچ زمزمه یی رویای شان را در هم نمی ریزد. فراز همه ی این ها، آسمانی کوتاه، بیشتر ابرناک و غمین که بر بام های گلین کوتاه تر از خود، سنگینی می کند. دور و برم را فضایی محدود که با نزدیک شدن غروب، در تاریکی محدودتر می شود، محاصره کرده است و نمی دانم چرا جلوه های همیشه زیبا و سحرگونه ی غروب، در این لحظات، حس وازده گی را در من برانگیخته اند؟ و سعی می کنم تا از این حال و هوای نامساعد و احساس بد غالب فرار کنم : نگاهم را که از دیدن حالت سنگی و بی تفاوت کوه، زده شده است به دنبال صف های کوتاه و بلندی که راهی دهکده های خود هستند، به بیراهه های پیچ در پیچ خارج روستا می دوزم. بقچه ها و قولغ هایی2 که آویزه دست یا بردوش بچه هاست، با گام هایی که بی هیچ ایمانی به استواری آن، نامنظم به جلو رانده می شوند، به آنها چهره چریک های خسته یی را می دهد که پس از یک راهپیمایی طولانی، نایی برای شان باقی نمانده باشد. به بازیگوشی و سرخوشی کودکانه ی آنان در مقایسه با حال و روز خودم می اندیشم و در نهایت دل گرفته گی، بی اختیار لبخند می زنم: « به راستی که امید هم در جای خود، موهبتی است. همین قدر که بپذیریم از این ستون تا آن ستون فرج است، مستمسکی را باز یافته ایم که باعث می شود ذهن مان متوجه زودگذری وحشتناک زمان، نگردد!». صف ها که اکنون در مسیرهای چندگانه خود پراکنده و دور گشته اند، همچون سایه های کوتاه و بلند، در حاشیه ی مزارع و تل و تپه ها می سرند و یکی پس از دیگری کم کمک در انبوه مه غلیظی که از فراز کشتزارها و مراتع رو به دهکده در حال گسترش است، محو می شوند و از فرو غلتیدن پیکر روستا به دامن تاریکی شب نیز، فرصت چندانی باقی نمانده است. به اتاقکم باز می گردم. فکر تهیه شام، زنگ خبری است که با صدای چندش آورش، به اجبار تا گوشه ی دیوار می کشاندم. آنجا، از توی نیم گونی سه خط، چند تا سیب زمینی بر می دارم. سبک و سنگین شان می کنم. شاید این عرضه را داشته باشند که بشود ازشان شام شبی تهیه کرد: « پف پفی و ورچروکیده هستند، فقط به درد گندیدن می خورند!» همان حال که قضیه ی شام پا درهوا مانده بود، فکر اوراق امتحانی املای تصحیح نشده بچه های سوم3 که سر دستم باقی مانده اند، جایگزین شده و سراغ تاقچه رفتم. اولین ورقه را می خواندم که از ورای کلمات، فکرم به دفتر اندیکاتور، خط کش چوبی روی میز و از آنجا به میز و نیمکت های تق و لق دانش آموزان، کف خاکی کلاس درس و سرانجام به تخته سیاه رنگ و رو رفته، دیوارهای کاهگلی و سقف پوشالی، گریز زده و بی آن که حوصله ی ادامه ی خواندن را داشته باشم، سروقت تاقچه رفته و برگه ها را گذاشتم. هوا رو به سردی می رفت. برای آن که کاری کرده باشم، هنگامی که هیمه ها را در اجاق نهاده و بساط گرما را به راه می انداختم با خود زمزمه می کردم:« در اینجا، مدیر، ناظم، آموزگار، دفتردار، خدمتگزار، سرایدار، مدرسه ساز، آشپز و خانه دار منم» و با یاد ضرب المثلی که گفته است:« اسم بلند و کلگه خرابه»4 از این همه عنوان و مقام که یک شبه نصیبم شده، در دل خنده ام گرفت. از کنار اجاق پا می شوم، بر می گردم و لبه تخت سفری می نشینم. ظروف نشسته، اثاثیه ولو شده و کف اتاقک و شبح نه تاریک و نه روشن آن چه در این چهار دیواری ست، دل گرفته گی ام را تشدید می کند. بیرون می آیم و میدان را به موش ها می سپارم تا با خاطر جمعی و آزادی بیشتری، بدون احساس ترس و مزاحمت، اشتهای شان را کور کنند و با هم پرسه بزنند.
*
نمای خشتی ده، با هیات نامنظم دیوارها و بام های کوتاه و بلندش همچون کومه ی درهمی از تخته سنگ های کوچک و بزرگ، بر انتهای دامنه ی رشته کوهی که دایره وار در برش گرفته، چسبیده است. از دور به زحمت می توان اسکلت خانه ها را از سنگ های زمینه اطراف تمیز داد. آفتاب که از مرز سنگی کوه گذشت، غروب آقاز می شود و تاریکی پیش از موقع بر دهکده گسترش می یابد که به نوبه ی خود مصیبتی است. چرا که با رسیدن تاریکی، شب مفهوم واقعی را باز می یابد، فانوس ها یکی پس از دیگری روشن، گس دودچاله ها از روزن بام ها برای کوتاه مدتی در فضا پراکنده و اهل ده مثل مرغ در لانه هاشان جا می گیرند و دیری نمی پاید که روشنایی و گرما جایش را به خواب داده، کوچه ها از رهگذران خلوت و سلطه به دست سگ ها می افتد. سگ های (شکاکی) که تمامی شب با پارس خود، سکوت را پاره پاره می کنند. تا پشت مدرسه می آیم و روی تپه یی که مشرف بر آسیاب آبی و مزارع پایین دست آن است، می ایستم. بازمانده شعاع سرد و رنگ باخته ی خورشید، به تدریج جذب طبیعت روبرو شده و با سیاهی در می آمیزد. نسیم ملایمی آکنده از ذرات رطوبت و عطر گل های باقلا، رو به ده در وزش است. پشت سرم آفتابی است که نومیدانه از قلمرو پر از روشنایی روز کوچ کرده و پهنه های آن سوی گذرگاه سنگی را با گرد ارغوانی خود می آراید و شفق، بازمانده ی درخشش مس فام اش را بر تخته سنگ های آستر کوه، می ساید. قشری از دود، سطح موربی به رنگ لاژورد را از ورای آبادی تادامنه ی کوه گسترش می دهد. غنی تر از چشم اندازی که پیش رویم گسترده است، شکوه مندی اندوه و تاثر سترگی است که به تانی در زیر بام های محقر کاهگلی، شبانه روز ده نشینان را انباشته می کند. نوعی از زندگی فقیرانه، بی پیرایه و سرشار از قناعت که دور از هر گونه تشویش یا اندیشه در کیفیت آن، جریان خود را به آرامی طی می کند.
از پس روزهایی که گذشته اند، روزی دیگر، زندگی با تمامی همان مفاهیم ساده اش، بدون تحولی بنیادین، از نو شکل گرفته و ادامه می یابد. درباره ی آنچه به این جور گردش های ساده و تکراری دوام می بخشد. نمی توان همه را به یک چوب راند و یا به زبانی ساده تر، قضاوتی یکسان در حق اکثریتی با دیدگاه های مختلف نمود. بدیهی تر آن است که بگویم: « بی خبری از اوضاع و احوال جهان پیرامونی که با آن که احاطه شان نموده، لیکن کمتر دسترسی و حداقل آگاهی نسبت بدان داشته و با فقدان درک روشنی از محرومیت های خویشتن، مبتلای روزمره گی مزمن و تکرار مکررات شده اند و دیگر انگیزه هایی که نیازها را تا حد ریاضت وجودشان پایین آورده و غنا را جانشین زیاده خواهی نموده است.» با اندیشه به نوعی دوگانه گی که یک سویش حضور فقر و جهت دیگرش غنای واقعی است راه اتاقک را پیش می گیرم. برای تاراندن تاریکی، یکراست سر وقت چراغ گردسوز می روم. هیمه ی بیشتری در چاله می گذارم و پس از آن که دست می برم زیر تخت و کتاب نیمه خوانده ی خرمگس را از درون ساک دستی بر می دارم، مشغول خواندن می شوم. از نظر سخت جانی و تحمل، با قهرمان داستان اندک شباهتی دارم. دوست دارم هر چه زودتر به پایان کتاب رسیده و از سرنوشت نهایی قهرمان باخبر شوم. اما تلاش بیهوده یی است. دیوارهای کاهگلی با شیارهای ریز و درشت خود، نور چراغ را بلعیده و فضا نیمه روشن است. چشمانم خسته اند. کتاب را کناری نهاده به سقف خیره می شوم تا شاید کودکی ام را از لای تنه های دود زده پوشال و شاخه های خشکی که روزی درخت و جنگل سرسبز بوده اند، باز یابم. دیری نمی پاید که از بازگشت به دامان گذشته و دل سپردن به رویاها و عوالم دور از دسترس نیز دل زده می شوم. فکر می کنم هوای آزاد چاره ساز باشد. فضای کوچه های ده که از غلغله ورود دام ها و استقبال بره و بزغاله ها از گرد و غبار خاک و کود آکنده است، پر سر و صدا می نماید. صداهای درهم و ناشناخته یی که از مسافتی بعید احساس می شوند، مثل امواجی در هم و برهم، در سرم چرخ می خورند. از ورای همهمه ی در هم پیچیده ی اطراف ام، چند آهنگ قوی و زنگ دار راه باز کرده و با طنین ناقوس گونه یی در گوش هایم می ترکند. از برزخی خاص بیرون می آیم و پیش خود می گویم: «اینا با سر و صداهای معمولی هر روزه ده؛ توفیردارن!» و صبر می کنم تا آن صداها راکه از مابقی رساتر هستند بهتر درک کنم: « لاک و لیک5 و چر6 هایی ست که پس از حادثه ی شومی از توی ده، بلند می شوند.».
*
در جا از خاطرم می گذرد که ممکن است کسی در گذشته باشد. اهل ده، فرد فرد در نظرم مجسم می شوند. فکرم نه یک و دو بار ، بل چندین بار به دور و نزدیک می رود و دور می زند. بعد از دوران کامل، شخص بیمارگونه یی را به یاد می آورد و گردش خود را با توقف بر این چهره شناخته شده، خاتمه می دهد: «لیوینه7 ده است که علاوه بر داشتن مختصر زراعت دیمی، بیشتر عمرش را در فضای نمور و نیمه تاریک زیر خونه8 آسیاب، سپری کرده بود. خود نمی دانست که به درد سل مزمن مبتلاست. همیشه می گفت: « ای سلفه ها همش تخصیر سیگار لف و گرت و خاک گندم و آرده!» و در حالی که خاطره نزدیکی از وی دارد: امروز چندبار پیغام داد، که برایش قرص مسکن بفرستم. فکر نمی کرد اگر می داشتم همان دفعه اول برایش می فرستادم؟ و بعد همچنانکه این اسم در ذهنم بارها بزرگ و بزرگتر می نماید، می انگارم که دارم سیمای شکسته و از درد تیره شده مردی را که مدتهاست در خفا رنج برده و به آهستگی کاهش می یابد، با پرتوی از درخشش تابناک تبسم بر آن، با وقار و شکوهمند می بینم و علاقه و جوششی بیش از پیش نسبت به او در خودم احساس می کنم. به همین خاطر، در حالتی میان تردید و یقین که ممکن است مرگ و میری در کار بوده و این بار نوبت ایشان رسیده باشد و با قبول این واقعیت که اگر چنین باشد دگر باره دیدار با ایشان در این دنیا امکان پذیر نیست، سعی دارم هر چه سریعتر خود را به نقطه یی شلوغ برسانم. به گوشه ی پرتی از آبادی، جایی که سکونت گاه همان لیوینه ده می باشد، کشانده می شوم. بع...له، خودشه. تیرم به خطا نرفت!. در محوطه ی پرزین، با جماعتی که توی هم تاب می خوردند و به فکر چاره جویی بودند یکی شدم. از رفتار و ظاهر و حالات شان می شود فهمید که دارند مساله ی کندن مزار و تهیه دفنه9 و خرج مراسم را مطرح می کنند. فرصتی است مغتنم برای مناظره. از چوپان آبادی و بقال ده گرفته تا ریش سفیدان و کدخدا، متفرق یا در گروه های چند نفره، می گویند و می شنوند. گفت و شنودهایی که واکنش های طبیعی، خود به خودی و بدون غرض در برابر واقعه ی پیش روست، به وضوح شنیده می شوند:
پریر ای مجال، شو وا یک بیدیم. نظیر کشیدیم10 شوخی کردیم. نه گُهد11 که بدحاله!
همی دوش دیدمِش، خُو به دماغ12 بی!
امرو تاپیش ظهر سی گایل علف ای چیند، اونم راست دو بغل !
شنفتم که پسین به بعد، یه باره و خوداخود از دس و پا وست13 و تلواسه گِرهدس!
ای باوا! پیمونه که پروابو، دوش و امرونداره!
بله. مرگ چی همو قافله یه، اولی که ز روُ، تا کِرد14، نوبه به دویمی ایرسه، همی جور بروبرو تا به آخِر.
دانای قدیم گُهد؛ ای شتریه که دم در همه کس ایخوسه، دیر و زی ایبو، اما درو15 نی بو!
خدا بیامرزاش که چندی دس پاک و خداترس بی!
سوژه که باشد، برای این حضرات هم سرحرف می آید و فرصتی است تا دلها را خالی کنند! دود توتون و چپق و سیگار است که به هوا می رود و ولوله و قیل و قال کوچکترها از لابلای جماعت بزرگسال. در میانه ی همهمه، آن وسط چشمم به کدخدا می خورد که سوگواران را دوره نموده و با سر و دست خود بدان ها اشاراتی می نماید. به طرفش می روم. با دور و بری ها احوالپرسی سردستی نموده و سرسلامتی می دهم و به او، دست مریزاد و خسته نباشید می گویم چرا که دیده ام این آدم یک چنگ پوست و استخوان چه جوهر و قدرت نافذه یی دارد؟ خونسرد و متین دارد کار خودش را به انجام می رساند. در حالی که چپقش را می گیراند، سلامم را می خرد و خوش آمد می گوید. می بینم که با بهره گیری از تجارب تلخ و شیرین روزگاران خود، افراد پخته و کارآمدتر را نشانه گرفته و برای کفن و دفن فردا وظایف شان را، گوشزد می نماید:
«- علی نظر، کُرُم! صُوا وخت نماز سواره ایری حونه آقا16. سلام برسون و مخبرش کن امری واجب پیش اومه که واس حتمن تشریف بیارین.
میرزاخون، گووم! خودت و علنقی همی حال بروین سر حوصله چارچو17 نه بوندین و راست و ریسس کنین.
عبدمحمد، بووم! تونُم وا چنتا آدم غُچاق فکر کندن مزار بوین!
ایسا هم، ( با اشاره دست) گوشتون وام بو که چه ایگُم؛ صبحِ گَه بلند وابوین که برین سی سنگ لحِد!».و دست آخر که جلغه جاهل ها را برای تهیه لمپا، زیرانداز، هیمه و ملزومات چای راهی خانه ها نمود.
مابقی که با تازه واردان یکی شده بودند به عزاداری و تجدید دیدار پرداخته و طبق معمول، تعاریف از سر گرفته می شود. چون هم فال است و هم تماشا و این جنب و جوش تا لحظه ی فروپاشی جمعیت، همچنان ادامه خواهد یافت. دیری نمی پاید که لمپاها یکی پس از دیگری روشن، توده هیزم برافروخته، فنجان های چای داغ در گردش و در پرتو روشنایی، چهره ها و حرکات مشخص تر و محدوده ی غم آلود، جان تازه تری به خود می گیرد.
کدخدادر حالی که چپقش را فرو می دهد و با حرکت چانه و کف دست راست به سمت عقب به علامت نفی، سینی چای را رد می کند، خطاب به من می گوید: « خدمت سرکار عارضم؛ سی که میت نواس زیاده زِ حد سر زمین به مهنه، ای همه سختی سفارش کردم و الا نوم خدا همه اهل آبادی در تنگ و خوش با یک شریکِن و ای جور وختا کسی بیکار و دس سر دس نی نشینه.» گفتم: «همان طور است که می گویید. به هر حال دخالت بزرگتران به کارها سر و سامان و نظم بهتری می دهد و با گریه و حرف زدن خالی، هیچ باری، بار نمی شود.» برای تایید حرفهایم در چشمانش خیره شدم، دیدم که به وضوح آهی بلند می کشید! باد ملایمی ابرها را از برابر سینه ی مهتاب جا بجا می کرد و بوی باران را از دور دستها می آورد. پس از آن که از آسمان چشم برگرفتم نمی دانم چه مدت موقعیت دور و برم را از یاد برده و رفته بودم تو غور کدخدا نومدار1 !
ریزه و پرتحرک با چشمان میشی و مهربان. شوخ طبع و سرشار از امید. نه حسرت گذشته را به دل داشت و نه از آینده هراس. کسی از هم صحبتی با او خسته نمی شد. اگر که شام شب هم نداشت، پیراهن سفید، کت مشکی، شلوار دبیت حاج علی اکبری و کلاه احمدخسروی را از یاد نمی برد. به راستی که توی این لباس اجدادی بزرگتر می نمود تا آن وقت که با جامه ی کار، خیش می راند یا پیازچه تولکی می کرد. قرض می نمود تا میهمان را راضی نگهدارد. با آن که از مدتی قبل زیر پای مالکین عمده و مباشرین شان سست شده بود، هنوز سنت بزرگ و کوچکی در حق وی رعایت گردیده و از احترام کافی برخوردار بود. خودش می گفت:« از اسب افتادیم از اصل که نیفتادیم!»
با« آقای مدیر» گفتن ساتیار، بله گویان به خود آمده و انگار که از خواب سنگینی پریده باشم، موقعیت خود را بازیافتم. مبصر کلاس سوم بود که بغل دستم ایستاده بود. گفتم: چطوری؟ لبخند زد! در حالی که دستی به موهای کپرشیطونی سرش کشیده می گویم: چه خوب شد که اومدی، بیا این کلید مدرسه. فرز میری و حلب ده لیتری نفت می یاری. درنگ نکرد. این مهم ترین کاری بود که از عهده ام بر می آمد. با خود گفتم:« برای سوم کسر نیاورند. تا هفته و چله آن قدر فرصت هست که با خر و شله از مسجد سلیمان نفت تهیه کنند.» خستگی غالب شده و دارد دیر وقت می شود. محض دیدار آخرین از میان مردم، راهی باز می کنم و کمی بعد خودم را زیر سقف چوبینی تیره در برابر واقعیتی پیچیده در لفاف تاثر می بینم. دفعتن احساس می کنم که در قعر چاهی عمیق و تاریک فرو می افتم و سعی دارم که از این ورطه رهایی یابم و آن چه درون این چهار دیواری است تهاجم بی رحمانه یی را علیه من آغاز نموده که قصد فرار از آنها را دارم. بی اختیار یکه خورده و قدری به عقب رانده می شوم. جنازه سرد شده و فانوس دود زده ی بالای سرش نیز در حال جان کندن است. لحافی نیمدار و گردآلود که تا زیر چانه کشیده شده؛ بین او و دنیای متحرک زنده ها مرز نفوذ ناپذیری ایجاد کرده است. از ورای انقباض چهره و چشمان غار رفته اش، احوال رنجی طولانی را که به خاطر رسیدن تا انتهای این بن بست تحمل نموده است، می توان به راحتی مشاهده نمود. لحظاتی از خاطرم می گذرد که زندگی دوباره یافته و او را به یاد می آورم. در پسین گهی با توبره یی پر از آرد گندم بردوش که مواجب کارکرد روزانه اش بوده و سیگاری بین دو سر انگشت از جلو مدرسه می گذشت. جلو رفتم تا خداقوتی به او بدهم، که در پاسخ احوال پرستی و چاق سلامتی در بیان آن چه درونش را می آزرد، این بیت قدیمی را زمزمه کرد:« نه تُو2 دارم نه جایم ایکِنه درد- همی بینم که رنگم ایشَوِه زرد!». شیون زنها سوهانی است که به وضوح استخوانهایم را می ساید. حس می کنم از ارتعاش صدای شان در آن دخمه ی موحش لرزه ام می گیرد. وقتی برایم مسلم می شود که هیچ کمکی از دستم ساخته نیست و بالعکس ممکن است اسباب رودرواسی برای گریه ی زن و بچه ها باشم، خودم را زیادی دیده و پساپس بیرون می آیم. حیاط از ازدحام پیشین فارغ است. اکثر مردان رفته اند که بخوابند تا برای فردا صبح تاب و توان لازم را داشته باشند. از عده ی قلیلی که مانده بودند خداحافظی نموده و در تاریکی شب فانوس به دست پا به پا کرده و خود را به خانه می رسانم. ابرهای لطیف شامگهی با نهیب تندر یاغی گشته و مثل دم اسب می بارند. آن سان که دشت مرغا را گوش به زیر تازیانه کشیده باشند. پاسی از نیمه شب گذشت، آه و ناله ها فروکش نموده است و جز شرشر آب از ناودان بام آهنگ دیگری به گوش نمی رسد. در ادامه ی همان تاریکی، کلید را در قفل در می چرخانم. با باز شدن در، فضای تیره و سنگینی به پیشوازم می آید. با بی حالی و کوفته گی مفرط، کورکورانه تا کنار رف رفته، از پاکت سیگار خشک شده، نخی را برداشته و روشن می کنم. با بی میلی چند پکی به سیگار تلخ می زنم و پس از آن روی تختخواب پهن می شوم.
علیرغم تاثری که از این پیشامد دارم، نمی دانم دلم چگونه راضی شد تا با خود بگویم: « کاشکی زودتر از اینها راحت می شد. وقتی از پس سالها دویدن و نرسیدن، هنوز نان سواره باشد و او پیاده، و جسم بیماری که توان مداوایش را نداشت، به کدام دلخوشی باید چنین دور تسلسل باطل را همچنان ادامه دهد؟»
جز این، انگیزه یی برای اندیشیدن نیشترم نمی زند! در سرم طنین دور صداها خفه و سنگین، طبل می زنند. اگر خوابم ببرد، همه این اصوات، اشکال و دوایر گونه گون رنگی زرد، آبی و ارغوانی زیر سقف از ذهنم می گریزند. بد خواب شدم، غلت می زنم و به خود می پیچم. بانگ خروس آخر را به یاد دارم ولی نمی دانم چه زمانی خواب چیره گشته است؟
آشوبی که چونان سیل، از درز در و پنجره اتاقک به داخل می ریزد، قبل از سپیده ی صبح آرامش خوابم را به هم می زند. در آن لحظات همچون قایقی که در حال غرق شدن است، احساس واژگونه گی نمودم، در حالت نه خواب و نه بیداری خمیازه یی کشیده و چشم هایم را می مالم. اکنون حواسم متوجه سمفونی درهمی است که به تدریج اوج می گیرد و ناخودآگاه، رویداد تلخ دیشب را در روحم جان دوباره می بخشد. با سرانگشتان به شقیقه ها فشار می آورم، شاید تسکین سر دردی باشد که حاصل کم خوابی بوده، ولی بی فایده است چرا که از یک سو حس کنجکاوی و از جهت دیگر نوعی گیجی و سردرگمی، مغزم را تلنگر می زند و تازه در این حال و هوا با خودم به چانه زنی می پردازم: « دارند به مزارگه می روند، حیف شد که به جنازه نرسیدم. تصور نمی کنم که از غیبتم دلگیر شده باشند چون حتم دارند که بچه ها پشت کلاس در بسته سرگردان می مانند و به جای درس و مشق به سر و دست هم می زنند و معرکه به پا می کنند. فرصت برای جبران شرمنده گی هست، بعد از ظهر هم می توانم سری به مزارش بزنم.» و دیگر فکر و خیال و تشویش ها که از پی هم می آمده و محو می شدند ولی تمامی نداشتند تا دست آخر که، گرسنه گی کارساز آمد و جانشین مناسبی برای آن همه آشفته گی شده بود. صبحانه را تدارک دیدم. پس از آن به عادت روزهای گذشته می بایست که از پیش، قفل در کلاس را باز نموده تا دانش آموزان در هوای سرد بیرون به خود نلرزیده و نیز، بقچه های ناهارشان را در کشاب میزها، جای دهند. صبح پاک وقتی بدین قصد از اتاقک بیرون می آیم، روستایی یک لاقبایی که الاغش را به سمت مزرعه می راند و به ظاهر غمگین می نمود، راهش را به طرفم کج کرده و پس از صبح بخیری که به من می گوید، ذهنم را از واقعه ی دیگری گیج می کند. بهت زده در جای خود به بدبختی می اندیشم: « واژه یی که هیچگاه برای خود حد و مرزی نمی شناسد، بر خلاف آن چه که خوشبختی نام دارد و همواره از نسبتی برخوردار می باشد!»
روستایی بی هیچ ابهام و پیچشی رازش را آفتابی می کند: «خدا دیشو روزش کرد سی دزا. سرعیالش پاک بریده وابی رهد!» وقتی راهش را می گرفت که دور شود، زیر لب غرغری کرد که آنرا شنیدم: « امیدوارم بری که روزخوش ات دندون درد باشه. خیر از زندگیت نبینی که از مال یتیم نگذشتی!!» رهگذر آشکارا نگفته بود که از کدام دزدی حرف می زند؟! قطعن هر کس دیگری هم جای من بود، برای اینکه به سر و ته قضیه پی ببرد، به خانه یی که صاحبش همین دیشب درگذشته بود، می رفت. به داخل بر می گردم و به قصد رفتن به آنجا، فرنج سپاهی گری را روی دوشم می اندازم. توی محوطه ی همان پرزین، با راهنمایی یک مرد روستایی که هر دو دست را بغل گرفته و به شدت اندوهگین می نماید، به سمت طویله ی تاریک، بویناک و بی در و پیکری هدایت می شوم. دسته ی عزا بلندتر از دیشب بود. از میان ضجه و زاری های در همی که به گوش می رسید صدای مادرانه یی که مدام می گفت و تکرار می نمود:« طفلام یتیم بیدن، یسیرم3 وابیدن»، قلب هر آدم سنگدلی را می آزرد. لازم ندیده از کسی توضیح بخواهم چرا که قضیه نکته ی مبهمی نداشت و از آفتابی که طلوع کرده بود، روشن تر می نمود. شب گذشته، پیش از آنی که لیوینه به خاک سپرده شود، دزدها از بوران، آشفته گی و خسته گی بازمانده گان استفاده نموده، با شقاوت تام و تمام دستبرد محکمی زده و برداشت ظالمانه یی کردند. ورزای پیسه و ماده گاو زرد را همزمان به سرقت برده اند. از کج بختی و سیاه روزی آدم های بینوا، در این شب سگها شک نکرده و خفه مانده اند. انگار که آنها را هم، غم فرا گرفته و از سر همدردی انزوا برگزیده اند. ردپای پس برک4 و پیش برک5 که روی تپاله های نرم دم طویله و تا خروجی پرزین نقش بسته است، بسان نیزه های خونباری ست که به قلب مجسمه های معصومی می نشیند که با نگاه نیازمند خود، درون طویله خالی را می کاوند و در حالی که غصه ی دیشب هنوز برایشان کهنه نشده، آنان را در ماتم جدیدی غرقه می سازد. اندوه من هم کم نبوده است. خشم درون را فروخورده و با خود زمزمه می کنم: اگر بدبختی را شکل و رنگی می بود، شاید این همه بتوانند طرح بسیار زشتی از چهره اش باشند. تازه دارد دستگیرم می شود که چرا آن روستایی گفته بود: «سر عیالش بریده شد و رفت». بی گمان حرف درستی زده بود. دست خالی و بدون ابزار و معاش ماندن توی این دنیای بدون ترحم، خودش یک جور مرگ مزمنی است، به مراتب کشنده و دردناکتر از لنگ کشیدن و در تشنج دست و پا زدن!
در جواب رحم خدا که یک ریز با سوالاتش مغزم را می کوبد و از من تکلیف می خواهد می گویم: آقاجان! به جای نشستن، دست سر دست نهادن و وقت تلف کردن، آبادی های اطراف و حتی آن دست رودخانه را بگردید و پی جویی کنید. همین قدر که رد پایی پیدا نموده یا که دزدا را بشناسید، کافیه. دونده گی های بعدی با من! قانع نمی شود و با چشمان پر از کینه اش آن سان که گویی تقصیر کار اصلی را با نگاه به زیر تازیانه گرفته باشد توی صورتم زل می زند. حق دارد. چون عموی بچه هاست. کینه اش را بی آن که بی مورد بدانم، به دل نگرفته، دستم را روی شانه اش نهاده و به دلجویی اش پرداختم: « ببین برادر! خودت بهتر از من می دونی که تا دنیا بوده و هست، دزدی و مرافعه و لج و لج کشی و خون کالات هم وجود داشته و خواهد داشت ولی حقیقت اینه که هر چی فکر می کنم، به یاد نمی آرم حکایتی این جوری خوانده یا شنیده باشم و با آن که دزدی اسمش با خودشه و تعریف تازه یی نداره، دارم سبک سنگین می کنم که چه اسمی روی این کار بگذارم؟ جز این که بگویم: دزدی در نهایت پستی و نامردیه که اگر درخت بشنود، از فرط غصه پر خواهد ریخت! به هر حال روغنی است که ریخته شده. خود شما زیاد تو غور مساله فرو نروید، در عوض بچه ها را امیدواری دهید که آنها هم خدایی دارند و بی شک آه سردشان را شنیده است و سزایشان را خواهد...»
نرم شده بود، دنباله سخنم را گرفت که: صد البته خودم هم حتم دارم:«چوب خدا صدا نداره، وختی بزنه شفا نداره» ولی یه سوالی سیم بی جواب مونده ؛ جایی که گرگ بیابون یه شبه بو نمی بره که محل در امن و امانه، اگر بفهمه، رغبت نمی کنه، چه جوری می شه قبول کرد که یه کسایی تو ای دنیا پیدا بشن که دل این کار را داشته باشن؟» در پاسخش گفتم: دزد هم یه آدمه. منتهای مراتب وقتی رحم و مروت و انسانیت را ببوسه و کنار بذاره، دیگه آدم نیس، بلکه از هر جانور درنده یی خطرناکتره و به هر آب و آتشی می زنه . بله. یه هم چه ناکسایی برای یافتن فرصت همیشه بو می کشند. از فاصله دور دیده بود که دانش آموزان یکی یکی سر رسیده و خودم هم دارم پا به پا می کنم، تواضعی نمود و گفت:
« زحمت کشیدید، آقای مدیر!»
گفتم:« کاری نکردم، اجازه می دهید؟»
گفت: «اجازه ما هم دس شماس!»
این بار، وقتی نا بسامانی درون پرزین را ترک می کنم تاثری را که احوال بازمانده گان در من باقی گذاشته است ؛ نمی توانم اندوه ناچیز و سبکی بدانم. با آنکه سرصبح است، آسمان سربی سنگینی می کند و فضای اطراف، دلگیر و محدودتر از همیشه می نماید!
.......
1- پرچین
2-Qolog : جا کتابی پارچه یی
3- منظور رتبه کلاس است که در هر روستا، معلم از یک تاسه وحتا چهار کلاس را در طول روز تدریس و اداره می نموده است.
4- کنایه از داشتن نام پر آوازه و در عین حال بیغوله نشین. که در مورد معلم فاقد هر نوع امکانات در روستا صدق می کند.
5- Lak.o.lik : آهنگ کش دار گریه زنان در مراسم عزاداری.
6 - Cher : جیغ زدن با صدای زیر در فواصل گریه و سرود خوانی.
7- Levine یا لوینه: آسیابان
8 – اتاقک زیر آسیاب آبی در کنار سنگ آسیاب که محل نگهداری لنگه های بار گندم و جو و نیز اقامت موقت صاحب بار بوده است.
9 – کفن / 10- قصه و داستان گفتیم
11- نگفت / 12- سرحال و با نشاط
13- افتاد / 14- از رودخانه عبور کرد
15- دروغ / 16- آقا: (منظور روحانی محل، در ضمن در گویش بختیاری حرف (ق) تلفظ نمی شود و در عوض (غ) جانشین می شود).
17 – تابوت ساخته شده از تنه و شاخ و برگ درختان درختچه ها.
18- نامدار / 19- تب
20- Yasir: بی مادر. در گویش بختیاری .
21 ـ رفیق دزد که مراقب اوضاع اطراف می باشد. دزد اصلی و مهاجم
+ نوشته شده در جمعه 20 بهمن1385ساعت 16:44  توسط شهرام گراوندی
|
عاشورای 2007
و چگونه باد قرن ها را در نوردیده است
شهرام گراوندی
چه باد عجیبی !
به روی صفحه ی چت من چنگ انداخت
گرفت تارک موی
از گوشه ی چپ مونیتور
بیرون زده ی دختر داکار
رفت درون سلول ها و دیودها و خازن ها
مرا به عشق فرا خواند
سور در جوار تمساح هایی که
ـ می ترسم !
خورشید دل سوزان آن لعبت
مکید یکباره
نبات و ریشه ی حیات مرا ساده
و سوخت تا شب اهواز
نیمروز عاشورا
ـ خونین !
و من در یاخته هایش دیدم
در کنار ویروس های کشته شده
دکتر وب
می شست ؛ کفن می کرد
و شیهه ی چار اسب زخمی
یک space ، یک enter
چل سوار بی مرکب
افتاده بر بالش سپر
هزار قمری در بدر
خیره به آسمان lsd
و شمر می رفت با یونیفرمش
سراپا خونی
با دندون قروچه.
*
چه باد عجیبی در اهواز
چه بارانی بارید آن شب
مختار تا صبح
چت کرد، pm داد
تار موی دختر داکار
ناگهان گم شد
ـ disconnect !
جیغ کیس آبستن برخاست
خیمه ها و لاشه ی اسب ها
دسته ی نیزه های پاییزی
خاک و غبار شد آرام
آهسته، آهسته، آهسته .
+ نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 23:18  توسط شهرام گراوندی
|
هفته نامه تولید . سال سوم . شماره 135 . چهارشنبه 4 بهمن ماه 1385. صفحه3 . دهکده
بخش دوم شعر اهواز با انتخاب سیروس رادمنش
یادداشت دوم :
شعر اهواز ـ که نخست، بعد آن آورده می شود ـ از همیشه ی آن آورده های پیش نه نکوتر که گفتیم بی تاخر و تاخیر بام ها یند که می آیند. این شعر اهواز است که به نوبت، در پی می آید و می خواهیم ببینیم که اهواز ما در اکنون خود چگونه است از گوی ها و میدان ها و بعد ناظر شویم بر این که شعر امروز ما در کجای این جغرافیا، کلام می راند. شعر ایران ملوک الطوایف گسخته گی است که بعد از هر تفوق نامه ی تایید به خلیفه می دهند. برای استقرار ـ استمرار ؟!ـ و حالا استقرار در کجای کار ماست و سر انجام اکنونی های اهواز را به عیار می کشیم، بی زر و کفه ی نارنج و در کمینه، این قضاوتی ست بی (سعتر و کاشی )که در اهواز ما چه می گذرد؟. بین این همه هند و اصفهان ، اهواز ما کجاست ؟!
و این هم یک شعر تازه:
بهمن
و ذره های ذرایات اندکه
طبل بیاید و دمام وکرنای چپاوا،
وخدای گان
*
وقتی شرف
از سمت بی کران
می زند بلند نام
مصلحت
وداع وعده هاست
ای شریف جوارهام و در جوار !
سیروس رادمنش . هفتکل
دو شعر از:
یارمحمداسدپور
ای دوست
اگرمی بینی که پنهانم
از عیان خویش می هراسم
تا دور از دانه های نقره ای گندم
نباشم!
به گورستانی قدیمی ومتروک
می مانم
که دیگرهیچکس
قدم به بالین سنگهام نمی گذارد
ای سنگهای فرسوده ازبارانها
ای بی نام و نشانها!
به زیرکدام باران سیاه
کدام ابر
نام هاتان به قرن ها
وبه سنگ هاپاک شده اند؟!
می بینی که پنهانم
شایداین همه انزوارا
به گورها ببرم
وقتی که خیابانها سرگیجه دارد
فرقی نمی کند اینجا
یا نادری
غوغایی اززنده و زندگی
به پشت مرگ ها برپاست!
می بینی که هرگز نتوانسته ام
درکناراینهمه پنهانی هام
آنکس باشم
که هستم !
می بینی
طالع زنِ آتش!
زنِ آتش بود
و بر طالع اش
برج اسد آتشین !
و ستاره ی نرو نحس
پاشیده بر چهره اش
از خاک سرخ جنّیان
که بال پری بر گُرده اش
شلاق چرمینه نشانده بود !
و بر چار راه خلوت شبی
دیوی دیوانه
گل سرخ گونه اش را ربوده بود
زن آتش بود و
بوی تنفر شهوت بر جای !
پس بر گوش هاش
ام صبیان بخوانید
با شرایط کامل و
بر بازوش ببندید
پارچه ی سبز و بر دامانش اسپند !
تا نمیرد زن آتش
تا نمیرد زن آتش
*
رگ زنی در کنسرت مرگ
صادق کریمی
نوشم باد!
این پیاله داغ، از چلّه برآمده، از دوستان تو
ـ نوشم باد!
این ساتن سُرمه کشیده، بنفش
نوشم باد!
این بوسه ی سرخ، سفیدتر از پرچم پیراهن ات
من، فداییِ الموت توام
ای که نگاهت، تخدیری تر از فرمان اسماعیل
بنگر، چگونه با مردم چشم های تو
هم نفس بوده، راه پیمایی کرده ام
من، یکی از حروف ، کلام ام
اسم کوچکی، که اعظم اش تو باشی
تا، نفختُ فیه من، روح تو در من
حالا، بتهوون ترم از صدای قلب نازک ات
بگو چگونه با نیمه ی مخفی ات آشنا شوم
بیا، مرا به زندان دل ات ، بینداز
تا ستاره ی سعد سلمان تو باشم
حالا، این دست های جادویی من است،
که در آغوش تو، شکل می گیرد
پس، شروع قصه از سفارت گونه های تو بود
حلالم باد!
این سلطنت بوسه ها
حلالم باد
این هم نفس بوده گی با مردم چشم هایت
تا، از کنار تو، تا، رگ زنی در کنسرت مرگ
تا اخراج از کابینه ی نان
می خواهم نخست وزیر کابینه ی تو باشم
نه مثل وزیر مختاری که در سفارت فخیمه ی چرق
برای خاور میانه ، نسخه می پیچد
اما، سهم تاریخی این دست های پینه بسته
اخراج از وزارت عدلیه بود
صدارت عظمای مُلک بی تخت و تاج
پس نوش تو باد!
این طپانچه و دار
در یکصدمین سالگرد کاغذ کاهی.
*
خوابی دیگر
قاسم آهنین جان
میان یال های در باد و
کهربای چهره های شکسته از سُمّ صبح و
فلک ها
اکنون که در خواب می بینم
به روشنای پنهان
و مَلَک تنها
از سوسن و پروانه می بافد
طره به شعر مقابر
به کنج های قلب پنهان
اکنون که می بینمت به خواب
خاموش
با علفهای مشکی و گل های آرام.
*
مکث می کند چاره را
سارا صالحی
بر می گردد سر
با خیال آتش
چاره را:
خدایا را.
از دست های من، اریب
ترکه های عاشقی
بر همین دست های کرخت زمستانی ش.
*
تخیل عزیز آن چه را که از تو دوست دارم این است که عفو نمی کنی!
(آندره برتون )
عقرب ها بر بال روح ها
مجید زمانی اصل
به عصای پیری الیوت
ریش سپید ویتمن
قفس تنهایی ی پاند
و به چشم های بورخس
که چونان عیسی بر بلندی ها می میرند، قسم
که من تنها نقل قول نویس آ ن شاعر بودم
به چهر سوخته و پوکی سرهای آتش پرستان
و گر نه من برادر جهانی آدمیان ام
گو هر جا و هر که خواهی باشد
به نگاه من هر آدمی یی که راه می رود بر زمین مقدس است
جز آن آدمی ی که آستین خون آلود به قتل آدمی دارد
و یا " نوازنده گان در بدر و مهمان "
که اره زبان بر تنه ی درختی ی روح نهادی
نوازنده گان در بدر استعاره های سر گردان زمین اند
و به گدایی آوازه های کولیان لورکا را
از اشکوبی به اشکوبی به هجا می برند نسبتی ندارم
عزیز جان ! تو که کج کلاه نبودی و فتنه خواه
نرگس گرفته از دست چارلنگی بزرگی و بوسه زن پیشانی غمگینانی
من "آن " نویس نغمه های آن فرشتگانی ام
که هفت هزار سال نور از ماه فاصله دارند.
شما کافی ست بگویید بال مگس، تا من از جیب ام
دستمالی در آرَم و خواب هفت عنقا را
بر حاق هفت رود بتکانم
به رنگ تمشکی بدر
گور ما را زیبا کن به ساعت خوف و رجاء
ای قسم خورده ی فراتی
ملائک بینا به آنات شگفت صبح گاهی
دم که نظر کرده ی اشباح کج مخ ها ی ام
به شبانگاهان این عصر.
با آن که دیده ام به وقت در خواب عطارد
بوسه زنی ی جن ها بر گیوه ی ابونواّس
که می رفت بی قرار به ساعت علاقه اش
به گفت و شعاع منقوش بر کف هفت کوکب.
اکنون کاسه بگیرید ای فرشتگان زیر الواح اشک ها
تا بیناتر شوید به سوختن و نیش عقرب ها و نقش گریه ها بر صورت قمر
تا الی یوم القیامه زنهار ها ...
پس به من نگو فراموش خواهم کرد
بپاشم اسماء را کنار ناقوس های افتاده بر لوح های مرده ی
دل ها به عزائم اندوه
می دانم گور ما زیبا نخواهد بود به آفتاب
حالا که مسافرت کتف های آب است
این بدر مرده به نیش عقرب ها
نه نخند! نخند! ای مترجم خط آسمان
نشسته به سایه ی آنات روزگارم.
به اشاره ام نگاه کن آن جا که افتاده
سایه ی مرگ بر ساحت بدر مرده برتربت هاـ
ها !
*
هاویه
کیانوش کریمیان
تنها گلوله ای بر شقیقه
درمان سرو چمان پوپک های چمان
از سکوت و فواصل ات بیفتد به مرگم
کاش می روی و خنده می دری به گل
بیفتد به مرگ
للمکذبین بیفتد به مرگم
این سروده تنها آخرین از سرود آخرین
مرداد با تو مرگ
تیر با تو مرگ
خرداد با تو مرگ
از ای قصه داری برای انگشت مرور
جیغ ممتد می
دار قالی آورد خودش را بالا
یومئذ و بعد بیفتد به مرگ
نمی خواهی از تاریکی استی و سرود می خوانی
چون پوپک ها استی
لسان غیب در خیابان شلوغ
یاس از خودی می کارم (سبز خواهند شد )
و خاکستر از گونه ات کنار خواهد رفت شبیه خال مرده بر چهر آسمان
روشن گاهی یک دم ویل ویل
بعد از خیابان که می سایی به هم اما در شرجی
و موی نخل می افتد کنار عراق دندان
و این بستر تو تمام شود در یک دم ویلٌ
شود حالم بِه و خون می فشارم
من با تو من از مجموعی ترکیبم
چون ترکیبات شیمیایی و راکتورهای اتمی
گاهی یک جرعه سر می کشم جرعه را چرا که مجموعی از ترکیبم
دندان نخل به وقت ترکیبی
خرداد با تو مرگ
تیری با تو مرگ از غیب
ان الانسان لفی خسر
و من با تو آفریده شدم چنان که انسان برای عقرب
*
1
مریم بدری
کاسه در کاسه
شب سرمایی
قاشق و کاسه و چادر
به رسم گدایی برای او
خرم آن روز که تو
منِ پوشیده را نشناختی
به حاجتم
لختی آرد
به آیین مشترک
ـ سال دیگر
نا پوشید حاجتم بر درگاه
به کاسه ای کوچکتر
نور برادر
شاخه از یک جوانه
ـ بی برخورد !
خواهران اینگونه اند
هم برادران
که تنها به وقت سیل
یا تند باد
پناه هم می شوند
این راز را
با که توانم گفت
*
فرار
سعید اسکندری
از جاده های نقره و نور می گذری
تا نگاه می اندازی به خاکستر گرگ و
پرندگانی از شراب و سرب
که در پیراهن داری.
به ساعت کاج
تکرار بی دلیل برف پاک کن ها
وقتی که پلک بر خواب گوزن می گذاری و
می گذری.
دو شعر از امین زنگنه زاد
شیوا
گاه تو داستان بود
گاه کهکشان وُ گاه گاهی نمی شوداز چشمت گذشت شیوا
اینجا همه جا تاریک است و من نخست نسخه ی پاکبازی ات را می نویسم
اینجا همه جا تاریک است
و من می خواهم بنویسم
باز از همان نگاهت می ترسم
به گمان گاه گاهت از هوس سیگار و عطش شراب بدتر است ، شرابی مو
بامداد بود
سپهر چارچشمی مردی را می نگریست
در افق پدیدار شده و ردش در شنزار
من نبودم تو نیز
که اگر بودیم
ماندن مان به خود نبود
راستی تگرگ سال 77 تابستان را می خواست و امید دیر می بارد
راستی شده بخواهی سیب سرخی بچینی
در پروازش بیفتی بخیال مردی پشمالو؟
ـ نه! تو آنقدر ظریف هستی که اندام ات ناز به شازده ی قجر بفروشد و چه فروختنی!
از چهارشنبه شروع شد و چهارشنبه برای تمام شدن هم نحس است!
سوشیانت
هم اوست که می آید
از میان در و پنجره و آسمان و آفتاب به درون می آید
می گوید با صدای بلند، با نوای کوتاه ـ
ـ همه ی راه ها به چرخ تار ختم می شود به کژ
راه هایی که از کرانه ی دریا می آیند
با موج به ساحل می خورند
غریق می آورند و غرقه
شکوه یک برگ و تکه های لنج از کشورهای همسایه
می خورند به کرانه
می خورند به سپیده
تا خورشید بالا بیاید
بخورد به سقف آسمان
خراب کند روی سرمان
دیوارهای درختی پیچک ها بخشکند بخشکند بخشکند
هم اوست که می آید
بنام پرنده، روزنامه، عابر پیاده
بدرخش ای اویِ من
هنگامی که از تو حرف می زنم سرت را بالا بگیر!
کمی شراب بریز در آب بگیر نفت
خون بریز در آتش
احضار کن جن شخصیت را
حلقه به گوش می ایستم
گوش می ایستم
تمام تنم در ترک است
باران نمی بارد و من خیس خیس خیس ام.
*
برهان
گلنار بساک هارونی
اول انگار
بیغوله راحت بود؛ بیغوله
حالا چه نزدیک
سوی تو با درختانت
مردمانت
با زبانی دیگر اما با زبان من
با لباسی دیگر اما با لباس من
سرد و گرمت
برهانت
زبانت
و تحمل هایت.
+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت 10:44  توسط شهرام گراوندی
|
هفته نامه تولید . سال سوم . شماره 130 . چهارشنبه 30 آذر ماه 1385. صفحه 6 . دهکده
گزینه ای آزاد از سیروس، از شعر اهواز!
بخش نخست
با درودی دیگر
گفتیم که بعد از مدت ها دوباره باز کاری گروهی انجام دهیم . و این بار آن دسته از شعر شاعران اهوازی که عجالتن در این آرشیو هست و هم اینکه قبلن قولش را در تولید داده بودیم؛ حالا این را شروع کنیم تا بماند ارتباط دیگر بچه ها که نشانی ما سر راست تر است تا اینکه ما دنبال آنها بگردیم .
و البته اگر پای در گریزمان مکان همیشه معمولی را نشانشان کند! می خواستیم صحبت را گشاده تر کنیم و با اشاره به میتراییزم هم از همه ی این شاعرانِ عجالتن معلوم و مدّعی کار بیاوریم و برای نمونه شعر هایی از فرخ تمیمی به تاریخ های 1355 و نیویورک فوریه ی 1976 که دوستان تنها بر آن چیزهایی یاد نکنند که پیش از این بوده یا به خوبی بوده. و حالا شد دو پروژه و با امید به برگزاری آنها در همین صفحات آتی... این فراهم آورده ، کرده ی نخست ماست از اهواز. : که امید استمرار...
هفتکل / سیروس رادمنش
با مارک تقلبی
رضا حامی پور
چگونه بشناسم ات
وقتی خاطره ای نیست
تا حالا کدام اتومبیل همسایه اش را شناخته است ؟
چارچرخی را که هز روز کنارش پارک می کنند
کدام قاشق ، چنگالش را ؟
کامپیوتر هم که نشدیم
می گویند ، حرف هم را می فهمند ، ـ
به هم زنگ می زنند
مریض هم می شوند ـ
ایدز ، هپاتیت ، پارکین سون
گاهی هم ویروس ناشناخته ای
به جان شان می افتد
چیزی مثل (سارس)
*
آدم که بودیم
خاطره ای بود
عشقی
جمعه هایی که با سوت بزنیم
دل شوره هایمان
که بالا می گرفت
سر را به دیوار می کوبیدیم
شر شر اشک بود که می ریخت پایین
حالا چگونه بشناسم ات
بشقاب چینی ،
با مارک تقلبی ژاپنی .
نوحه
علی قنبری
نمی تونم برم سراغ یه کفشایی
که لوده گی رو شوت می کنه تو آشغالا !
بعد می زنه پشت یه مرده شور و
ازش می خواد که رد عیسی را بگیره
شما فکر می کنین هلال ماه
دقیقن بالای فکرای من وایساده !؟
لعنت به شما که از پل گذشتین و
به رود گفتین عکسشو نندازه تو آب
حالا من ملال این غروبو تو کدوم آتلیه ظاهرش کنم ؟
چقدر دس ببرم تو انهدام ابرو ؟!
تو رو خدا به این گوشه ی دنج بگین بهار تموم شد
تا من گورم رو گم کنم و
پنج شنبه های مادرم رو حروم نکنم
مادر ! کدوم فانوس به لنج ما گِرا داده
که حالا دل بستی به التفاتِ دریا
خوب یادم میاد
یه روز تابستون لباسام رو پوشیدم و زدم به خیابون
رفتم تو یه آژرانس
یه بلیط گرفتم برم هرجا که دلم خواس
بعد به خودم گفتم : بس نمردم
همون شبی که ” فرهاد حیدری گوران ” زنگ زد و گفت:
آمریکائیا رسیدن به نزدیکیایِ بغداد
Primitive
رضا بختیاری اصل
کاملن کاملیا
ازکلمه
و بدین گونه کشوری که در زنبیل ذوزنقه دنبال خود می کشیم.
ـ سورتمه ی روز
برسونات سایه ها می لغزند
تا سیب
یا سیبری که تصمیم گرفته است
تمام برف هایش را در اتاق من ببارد.
ـ رفقا!
عجالتن قارچی از این جا گذشت
صنوبر صبر سستی کرد
و چکاوک چکید
بر دسته ی تبری که می بیند مراحل کاج را
از ساقه سپید مختلف می کند.
استکان آکنده از آنات صحیحِ سماور بود
ـ فقرا !
درشکه ی آفرینشگر ماست این که می گذرد
آن وقت ها، اسکناس خداوند خاموشِ خانه است
اما من به سختی دچار اجاره ی جن ها
و بزکِ پریان هستم
کاملن کلمه
با کاملیا
آن وقت که تمام سیم ها پاره می شوند
داریوش معمار
کجای این بعد از ظهرها چندش آور نیست
از کجای شهر زنی عبور نکرده هنوز
که بادهای مخالف
آرایشش را به هم نزده اند
در سالی که زندگی مثل آفریقاست
دشت دارد
شاخ دارد
خرطوم دارد
و این همه آدم مردنی
یکی دستش را و پلک هایش را بالا ببرد
کجا ؟
مگر از آسمان مانده چیزی ؟
چیزی که شبیه گوش های تو
گوش واره هایش را بگرداند هی
مانده از خورشید ؟
نمی دانم ولی دروغی هم در کار نیست
برای کسی که آنطور زندگیش را پشت این تریبون
به پشت تمام بادهای مخالف بسته است
و زن خواست، خواست سرفه کند
ولی خواست خواست کسی دیگر بود
که پیرها و با سوادها و پروانه ها را
در سالی که مثل افریقاست
لا به لای کتابش و روزنامه ها و زن ها
خشک می کند .
فکر می کنم هیچ دختری بهار نباشد، بهار
ح.ش. اکبری
نمی دانم آیا تا انتهای جهان
همین طوری کوچه ها بن بست است
یا انتهای قطبی این بوسه
بالاخره به تو می رسد بهار
وقتی فال قهوه ی من نیمه کاره می ماند در دست تو
و با میان گیس های بسته ات می پیچد
حالا این حرف ها دوره ام می کنند
و شهر آنقدر خیس می شود که باران را فراموش می کند هیچ
مرا هم که از پشت این پنجره به تو نگاه می کردم
در خود فرو می برد
بهار این که متروک مانده ام بی خیال این همه نقش
حالا نمی دانم چرا ولی
تا انتهای جهان شاید کوچه ها همین طور بن بست بوده
دست های تو را که لمس می کنم.
تب تابستانی!
شهرام گراوندی
چه شرجی پُر ابهت بدیُمنی!
حس می کنم
در گرماگرم کارزاری یک سویه
به خاک می افتم
درای کُندِ شترهای رام بادیه یی
در دوردست های سوخته
خبر شوم مرگی شکنجه آسا را
پشت چشمم ترسیم می کند
ـ چه شرجی شکننده ی خندانی !
پاهایم را
در دریای سوزان آبی که نیست
آبی که در هوا موج می زند
از یاد برده ام
با دست هایم راه می روم
با موهای سفید سرم
بال می زنم
نگاه می کنم :
چه شرجی مرگ اندود زیبایی !
" ـــ "
آتفه چهارمحالیان
از مداوم بایستم و در سنگ
آفتاب بلرزد
دری گشوده بر ندیدنی
و من
که در خداوند کلام می شود
شب
آنسوی دوست داشتن و باران
صدای زن است
حرکتی جمعی در صندلی ات
اگر به چشمی دیگر بیاید
آمدنم
به خود شی نهنگ را در رگم بزن
بزنم به تکه های آخر از کجا ؟
کجا ،
که مکان تو می شود در مرگ
تقدیسم هم که کنید دیگر
این میّت را نجس نمی کنم به شعر
که در صورتی و پلنگ هم طلاقم نمی دهد
بگذر از مراکز دایره پکیده ی در سلول هایم
ـ رنگ همه چیز بر عهده ی نقطه ای ست
که پایان این سطر را به دوش می کشد .
5 قطعه مونث به یاد محمد بیابانی
شهریار شهریاری
1
در ذات اشیاء
اسماء رقصان
با تو ای مونث
گلها را تعارف می کردیم
ـ نرسیدیم
همین ! ـ
2
و تمام کودکی خیره شد
به عبور قطار
و خواهش مرگ
با شکل منحنی
3
به اتفاق هندسی عشق فکر کردیم
با مغزی زیتونی
و این همه
یادهای تفریق شده در اثبات
4
آواز فرهاد
قونیه است
با تمام مقابر
5
لیوان شیء است
در بطن حیرت
شکستیم
همین ! ـ
و این هم نمونه هایی از شعر فرخ تمیمی:
چند شعر از :
فرخ تمیمی
از روزگار قابیل و هابیل
به مرداب می نگری غمگنانه
به مردابزیان که می زیند و می زایند شادمانه
و سیمایت به نیلی ی سوگیانه
که می لغزند بر اندام خسته ات .
*
باری ...
جایی نخوانده ام اما
پندارم این مرداب
از روزگار آدم درین پهنه بوده است
از روزگار قابیل
که بخون برادرش
یعنی نخست زاده ی حوا، دست آلود
و زاغی که قابیل را خاکسپاری هابیل وانمود
هم، کار این مرداب بود
*
شامگاهان که لجه فرو نشیند
چشمان تو می بیند
اندوه و پشته پشته ی خرچنگ ها
شکم وا داده بر گرمی خرسنگ ها
و کرم های خون آشام
که می لولند و سنگور صیادان بی اندام
*
گاهی اگر لطافت باران و بادی ، به دمی پوسته ی مرداب را بپالایند
مردابزیان به باز دمی آنرا می آلایند ...
و این مرداب
این پلشت
بوده ست و تا قیام قیامت خواهد بود !
خرداد 1356
.......................................
سوگیان : جامه سوگواری
سنگور : سبد ـ زنبیل
تا قاف قله
باد از وزیدن،
شاید
تصویری از
دنیای بی نشان سبکبالی، تجرید، را
تجدید می کند !
وقتی که سیمرغ،
همبال باد
تا قاف قله می پرد
در سنگ، آیا
آن صورت مجرد را، بی صورت می بیند؟
مرداد 56
+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت 10:43  توسط شهرام گراوندی
|
هفته نامه تولید . سال سوم . شماره 130 . چهارشنبه 30 آذر ماه 1385. صفحه 6 . دهکده
شعر آزاد
آه از جوانی ات !
یارمحمد اسدپور
ساعتی می خواهم
که به حوصله هام
حرکت کند !
و از هرآفتاب
تا آفتاب دیگر
پیرترم که می کند !
فرهیخته ام کند .
با تقویم نجومی روزهای ما
و از آفتاب گفت و لطف تو
سپید تر دمد
من حس عجیب هر دمِ صبح
با تو بودن را
چون اولین صبحِ زفاف
برکشیده بر ملحفه ای که
بوی ترا با خود دارد
ای آرامجای تو
ای پر کشیده به زلف حنایی ات !
که صبح بخیر
ای بوی زنده عطر جوانی ات !
ای رشد رشید هم آوایی ات
ای همسر سپید سپید
آه از جوانی ات !
85/9/13
***
سه شعر:
منصور اوجی
این بند انگشتی ها
چه پرندگانی هستند
که با رنگ شنگرف بر گلوگاه وُ آوازی سبز ،
در گلو
می آیند ؟
و سرخوشانه ، برف های شبانه را
از سر شاخه ها می تکانند
و فارغ البال ، بال بالی می زنند وُ
نُک می برند و
در می کشند
از این شهد خنک
(خرمالوهای خرمایی)
و چه شیرین می خوانند ، چه شیرین
بر تمامی چشم انداز
گوش کن!
چه پرندگانی هستند
این بند انگشتی ها
که با تیغ آفتاب می آیند ؟!
آنان ، اینان
پرندگانی
از دل نور می آیند
و پرندگانی ، از شبِ نزدیک
آنان ، دانشان را از دستِ ما می گیرند وُ
اینان ، آبشان را از چشمِ ما .
آنان وقتی گرسنه می خوانند
اینان ، وقتی
تشنه
می میرند
کتیبه
نقش سروها بر سنگ وُ
گل میخ ها بردر وُ
طرح پروانه ها بر قالی دستباف
چه دیر می پایند وُ دراز
برقالی قدیمی !
اما عمر گل وُ
عمر آدمی ؟!
***
یک:
اوديسه
منصور محرابي فرد
اي بادها !
كه بر شمالِ كاكلِ من
پريشان ميوزيد
سرگرداني، هنوز آيا
زيرِ نگينِ خدايان است ؟
تباري كه دشمنِ مناند
آشوبِ آبهايند
و مرا
كه عاقلترينِ آفريدهام
موجها
به سُخره گرفتهاند .
بادِ شُرطهپا
از شرقِ كدامين طلوع
يله ميشود
آه !
پنهلوپه !
پنهلوپه !
لگام
از بادها بر گير .
شهريور 84
***
دو:
جواني
بيقرار، مست
سركش
سركش
آسمان و پوزهها
هم پرندههاي آهنين .
*
نوشدارو
ـ كه خوردههاي پيش
حالا ، جولان
در كوير
نيش و عطش
*
جواني
حالا
اني كه ـ انا الله
تير84
***
دو شعر:
محمد علی بهمنی
دلم براي خودم تنگ مي شود
اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم
از پشت ابرها
از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سايه ها روي درخت شب
مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟
ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم
بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي به دست آرم ترا امشب
ها...سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتا ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب
اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟
***
شب عليل
سيروس اميري زنگنه
شب عليل
در باديه سپيد
شوكران مرگ مي نوشد
و صبح كه از ناز كاي
گلوي خروس
مي نشيند لطيف بر پرچين
مي دمد آرام
دخترك همسايه
تا طلوع كند در گيلاس
يك گاو در كرت خشك كناري
تنهايي مرا
ماغ مي كشد
امروز بي بهانه به ديدار گريه مي شوم .*
+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت 10:41  توسط شهرام گراوندی
|
فکرش را بکن ، حتا در یک خانواده ی 7 یا 8 نفره ی تقریبن شلوغ باشی و هیچکس حرفت را نفهمد و بیشتر ساعات شبانه روزت را یا در حال خواندن کتاب و روزنامه باشی یا گم شدن در دنیای مجازی اینترنت . حوصله فیلم دیدن هم که دیگر نیست ، چون تقریبن همه ی آن فیلم هایی را که دوست داشتی ببینی ، دیدی و تک و توک باقیمانده ی آن فیلم هایی را هم که گیرت نیامده ، شاید دیگر گیر نیاید و یا کاملن اتفاقی به دست بیاوری... آنهم در آینده و روزی نامعلوم.
شنیدن موسیقی هم دیگر حالی به حالی ات نمی کند و با دوستان دور و نزدیکت هم دیگر ، رفاقت چنگی به دل نمی زند! به قول نصرت رحمانی شاعر ـ مرحوم شده ! ـ این روزها با هر که دوست می شویم / احساس می کنیم که وقت خیانت است! ـ نقل به مضمون. در چنین حالتی است که مثلن سایتهای دوستیابی فعالیت شان گل می کند. ورود آدمهایی که همدیگر را نمی شناسند و حضور آنها بر زندگی سابیری همدیگر! آدمهایی که به طور عمده زبانشان را به کیبوردها واگذاشته اند!
آدم چه تنهاست! این که مثلن کسی در آن گوشه ی لالی با آن کس دیگر در گوشه ای از لیبریا پیام های نوشتاری و کم کم ای میل و چت و از این برنامه ها دارد و از این طریق با آدمی ناشناس که شاید از اساس آن چیزی و کسی نباشد که می نمایاند و تنها و تنها یک نام است که به طور عمده نام دوم و عجیب و غریبی هم هست ، همه از برکات و از سر صدقه این قرن آشوب زده ی توفانی و به بحران رسیده است. انسانهای مضطرب و تنها و نشسته بر یک صندلی و روبروی یک مانیتور که دلی خوش دارند و خیالی به پرواز درآمده ! این نکته می تواند ادامه داشته باشد!
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 10:0  توسط شهرام گراوندی
|
ارتباط میان سینما و روزنامه نگاری
در فراز کلان تری
به نام رسانه های شفاهی و مکتوب
الحان ناپیدای کهکشان
ارتباط میان سینما و روزنامه نگاری می تواند چه باشد؟! و آیا فی الواقع میان این دو مناسبتی وجود دارد؟! و یا آیا در این میانه ـ اصولن ـ می توان مناسبتی آفرید؟! روزنامه نگاری عرصه ای ست که در آن در کنار تمام مباحث به مبحث سینما نیز می توان پرداخت و به واکاوی ژانرهای مختلف سینما از بدو پیدایش تا کنون مشغول شد و نیز از مناظر و زوایای مختلف هر چشمی با هر میزان سواد سینمایی ـ و حتا دیگر مضامین ـ به نقادی فیلم ها کوشید. ولی نقش سینما و رابطه ی آن با روزنامه نگاری چه می تواند باشد؟! آیا آنچنان که روزنامه نگاری به مدد سینما آمده و جنبه های چندگانه ی آن را در هاون مدّاقه به تماشا می نشیند، سینما هم نقشی در بسط و گسترش فرهنگ روزنامه نگاری و یا ژورنالیسم داشته است؟! و همین جا بناگهان این پرسش به ذهن می دود که خدمت سینما به فرهنگ مکتوب که شامل کتاب و مطبوعات است چه بوده و یا اصولن بوده و خدمتی انجام شده؟!
و این را هم همین جا اضافه کنم که من به شخصه عرصه ی مکتوب را از عرصه ی دیداری ـ شنیداری فرهنگ شفاهی که صرفنظر از سینما شامل رادیو و تلویزیون هم هست کاملن متفاوت می دانم. بگذارید نمونه بیاورم. همه ی ما در کودکی شنونده ی قصه های پدربزرگ ها و مادربزرگ های مان بوده ایم. و اگر خیلی کودکان باهوش و با استعدادی بودیم چه بسا جسته و گریخته، بخش ها و یا به صورت کامل قصه ای از آن همه را به یاد سپرده باشیم. و اگر نسپرده باشیم ـ که در این دنیای شلوغ و سرسام آور طبیعی هم هست ـ برای همیشه، با مردن پدربزرگ و مادربزرگ آن قصه ها نیز از کف رفته است. من به شدت معتقدم که صدا و سیما در مفهوم کلان و فیلم و سینما نیز در بعد خردتر واجد چنین حالت غمباری است!
من اگر توانستم مصاحبه ی تلویزیونی فلان شخصیت سیاسی دیشب را که از بهمان شبکه ی تلویزیونی پخش شده ببینم، دیده ام؛ ولی اگر ساعت پخش را فراموش کردم و نتوانستم ببینم، باید پذیرفت که برای همیشه از کفم رفته است. مثل مَتَل و یا قصه ای که برای همیشه از دست رفته و در الحان ناپیدای کهکشان گم و محو شده است.
در حالی که شما به سرعت می توانی با خواندن شعرهای مهستی گنجه ای، رودکی و یا فردوسی و یا داستان های کیکاووس بن وشمگیر به قرون نخست ثبت شده در تاریخ برگردی.
با رباعیات خیام به مفاهیمی ازلی ـ ابدی دست می یازی که سالها تلاش صدا و سیما و صنعت سینما نمی تواند بخش ناچیزی از آن را بازآفرینی کند. و اصولن عملی نیست که ما آنچنان که باید و شاید در سینما به مفاهیم ازلی ـ ابدی بپردازیم.
نمونه های فیلم های جدی کارگردانانی مانند پاراجانف و یا کیشلوفسکی ووو آنچنان مخاطب و یا مجالی نیست که با این مفاهیم کنار بیاید.
و اگر چه من به نوبه ی خود لذت سینما و خوانش شعر و به ویژه داستان کوتاه را با تمام لذت های جهان معاوضه نمی کنم، ولی نمی توانم این خُرده را از دولتمردان سیاستمدار نگیرم که چرا دچار این اشتباه فاحش می شوند و قدر و منزلت عرصه ی دیداری ـ شنیداری شفاهی صدا و سیما را آن قدر ارتقا می دهند که در این میانه کتاب و مطبوعات و در مجموع عرصه ی مکتوب فرهنگ ما، خفیف و حقیر و نحیف می شود و نوک زوبین مرگ فرهنگ نوشتاری که عمری به قدمت تاریخ پیدایش باستان ما تا به امروز دارد، نه از جانب بیگانه که توسط خودی بر قلب فرهنگ می نشیند.
این همه توجه به صدا و سیما و این همه بی توجهی و ناملایمتی آفریدن بر سر فرهنگ نوشتاری، چاه ویلی بر سر راه ما حفر می کند که با چشم های باز ولی گیج و گول و با کله هایی منگ در آن سقوط می کنیم.
ادامه دارد
+ نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 0:13  توسط شهرام گراوندی
|
نویسنده ای که نشناخته ایم اش!
یوکیو می شیما چهره یی که باید از نو شناخت
* شهرام گراوندی
یوکیو ميشيما در ايران نامي آشناست. آشنا ولی نه از آن رو که خواننده گان بسیاری داشته باشد و هواخواهان سینه چاکی که مثلن آرشیو کاملی از کتابهایش را گرد آورده باشند ـ مثل گابوی پیر ” گابریل گارسیا مارکوئز ” و یا میلان کوندرا و یا حتا ارنست همینگوی و ویلیام فالکنر. آشناست چرا که در کتب عمومی و گهگاه در نشریات خاص ادبی ـ به ویژه در سالهای گذشته تر که شور نشریات ادبی بوده ـ جسته و گریخته نامش را شنیده ایم و اگر نه ، نه همه ی آثار گونه به گون اش که تنها برخي از مهم ترين آن ها به فارسي ترجمه شده است. همین و بس!
و البته بگویم که این سرنوشت ازلی ـ ابدی بسیاری از نوابغ ما در راسته ی نویسنده گان و شاعران و پژوهنده گان است ! چند نمونه در همین ایران خودمان برای تان بیاورم ، رضایت می دهید؟!
می شیما تا زمان مرگ پر سر و صدايش در سال 1970 در ايران تقريبن کاملن ناشناخته باقي مانده بود. قاسم صنعوي در سال 1352 داستان وطن پرستي (كه فيلم معروفي هم توسط ميشيما و با بازي خودش از آن ساخته شد) او را به فارسي ترجمه كرد و تعدادي از داستان هاي كوتاه او در نشريات و جنگ هاي ادبي به چاپ رسيد. مرگ در نيمه تابستان و داستان ديگر را هرمز عبداللهي به فارسي برگرداند و اسب هاي لگام گسيخته را فريبرز مجيدي. اما بيش ترين سهم در معرفي آثار ميشيما به غلام حسين سالمي تعلق دارد. رمان عظيم برف بهاري و زوال فرشته را از مجموعه چهارگانه درياي حاصل خيزي(درياي باروري) به چاپ رساند. در ضمن تا به حال يكي دو بار هم آثار ميشيما به صورت نمايش نامه خواني در كافه تیاتر شهر اجرا شده است.
هاراگيري می کنم!
به این بخش توجه کنید و به آیات مستتر در آن بنگرید! بخش کوچکی از رمان اسبهاي افسارگسيخته اين طور به پایان می رسد:
آيسائو نفس عميقي كشيد و چشمانش را بست و دست چپش را بر شكمش نوازش داد. بعد، با دست راست كارد را گرفت و نوك آن را به بدنش فشار داد و با سرانگشت دست چپ آن را راهنمايي كرد. بعد، يا يك فشار شديد ، كارد را در شكمش فرو برد. همين كه تيغه كارد تنش را شكاف داد، دايره روشن خورشيد بالا آمد و پشت پلك هاي او تركيد.
(ترجمه آرش سرخ)
هاراگيري ميشيما
اين چندخط به مثابه تعريف كامل آن واقعه ناخجسته نيست كه تنها تعريف لحظه ی خودكشي ميشيما و هم كارش موريتا است!
ابتدا دكمه ی پيراهنش را باز كرد. زير پيراهن، تنش نبود. كفش هايش را به كناري پرت كرد، شلوارش را از پا درآورد و چهارزانو نزديك ماشيتا نشست. بعد، شمشيرش را برداشت و با دست چپ شكم اش را نوازش داد و چند بار نفس بلندي كشيد و فرياد زنده باد امپراتور را سر داد و شمشير را تا ته در شكم فرو برد. چهره اش به سفيدي گچ شد و خون از بدنش جاري گشت. بعد، شمشيرش را به سمت راست سوق داد. دستش شروع به لرزيدن كرد. با دست چپ، دست راستش را گرفت و شمشير را به چپ و راست فشار داد تا اين كه شكمش كاملا دريده شد. موريتا با شمشيري آخته پشت سر او ايستاده بود. ميشيما به طرز وحشت ناكي ناله مي كرد. بعد، اشاره اي به موريتا كرد. اما همين كه موريتا برگشت تا سر ميشيما را از تن جدا كند، ميشيما روي فرش افتاد و ضربه موريتا فقط توانست پشت او را بشكافد. فروگو (يكي ديگر از تانتوكاي ها) فرياد زد:دوباره!
موريتا شمشير را پايين آورد، اما نتوانست به گردن ميشيما بزند و در عوض، بدنش را شكافت. ميشيما عذاب دردناكي مي كشيد. روده هايش روي فرش ريخته بودند. دانش جويان فرياد زدند: دوباره!
اين بار، موريتا به گردن ميشيما زد، اما دستانش لرزيد و ضربه آن قدر محكم نبود تا سر از بدنش جدا شود. در همين موقع، فروگو شمشير را گرفت و كار را تمام كرد. سر ميشيما از تن جدا شد و روي زمين غلطيد و خون از بدنش بيرون جهيد. بدنش مثل بدن مرغ سركنده تكان مي خورد. موريتا گفت:براي او دعا كنيد! و دانش جويان در حالي كه اشك گونه هايشان را خيس كرده بود، به طرف آن صحنه خون بار خم شدند و دعا خواندند.
موريتا سریع لباسش را درآورد و شمشير را از دست ميشيما بيرون كشيد و سعي كرد آن را در شكمش فرو كند، اما شمشير خيلي فرو نرفت و فقط يك زخم سطحي ايجاد كرد. فروگو با شمشيري آخته پشت سر او ايستاده بود. همين كه موريتا سرتكان داد، فروگو ضربه نيرومندي وارد ساخت و سر موريتا را از روي بدنش بلند كرد. سر موريتا با صداي مهيبي بر زمين افتاد و به طرف بدن ميشيما غلتيد. يك بار ديگر، بقيه دانش جويان براي دوست شان دعا خواندند. ژنرال وارد شد و از آن ها خواهش كرد خون ريزي را متوقف سازند. اما همه چيز تمام شده بود. آن ها به ژنرال گفتند كه ميشيما آز آن ها خواسته زنده بمانند و در محاكمه حرف بزنند. دانشجويان بدن موريتا و ميشما را پوشاندند و سرهايشان را نزديك بدن شان قرار دادند و به طرف در رفتند و خود را تسليم كردند!
ميشيما:
زندگي انسان كوتاه است.
اما من مي خواهم عمر جاودان داشته باشم.
اگر بخواهيم فهرستي از عجيب ترين ديوانه هاي تمام تاريخ را تهيه كنيم، مسلمن ميشيما در بالاهاي آن فهرست جاي دارد!
به راستي كه اگر به ابعاد مختلف زندگي اش نگاه كنيم از راسپوتين و بوث (قاتل لينكلن) عجيب تر و از ايوان مخوف و آيشمن ترسناك تر است!
شما كدام فرد را مي شناسيد كه بيش از چهل رمان و شصت اثر كوتاه نوشته باشد، سه بار نامزد جايزه نوبل ادبيات باشد، نمايش نامه هايش از بهترين نمونه هاي تاريخ تیاتر باشد، و خلاصه نويسنده و بازيگر و فيلسوف و ورزش كاري موفق باشد، و از طرفي پدر دو فرزند و شوهري مهربان باشد و با هاراگيري(شيوه ی خودكشي سامورايي ها كه شامل خودكشي وحشيانه سامورايي است) يكي از معروف ترين و بي رحمانه ترين خودكشي هاي تاريخ را انجام دهد؟!
ميشيما همه اين ها بود! به تعبير اكثر كارشناسان در كنار كساني چون تولستوي، تواين، موآم و شاملو، از كساني است كه لايق نوبل بود و هرگز به اين افتخار دست پيدا نكرد، كتاب درياي باروري او باز هم به تاييد همه صاحب نظران از برجسته ترين كتاب هاي تاريخ ادبيات است، اقتباس هاي آمريكايي نمايش هايش هنوز هم روي برادوي به صحنه مي رود، و به گواه مادر و همسر و فرزاندانش در محيط خانواده همواره انسان مهرباني بوده!
ريشه هاي نبوغ آميخته به جنون و گرايش های شديد راست گرايانه و ضدانساني ميشيما و البته استادي او در زمينه تیاتر و ادبيات را بايد در دوران كودكي اش يافت. زماني كه سنين طفوليت را پيش مادربزرگ اش، ناتسوكو، گذراند. ناتسوكو از شوهرش كه فاقد نشان سامورايي بود نفرت داشت و از پسرش به دليل اين كه مقام خيلي مهمي در دست گاه دولتي نداشت، شديدن انتقاد مي كرد. از اين رو تمام آرزوهايش را در نوه اش جست وجو مي كرد و براي اين كه اطمينان يابد آرزوهايش تحقق پيدا مي كنند، تربيت او را خود به عهده گرفت.
ناتسوكو كه از نظر جسمي و عاطفي بيمار بود و به نقرس و درد اعصاب ( و بيماري ديگري كه در اثر بي بند و باري شوهرش در ايام جواني به او منتقل شده بود) مبتلا بود بيش تر اوقاتش را در اتاقش مي گذراند و از اقبال خود مي ناليد. كيمي تاكه كوچولو(نام واقعي ميشيما) در چنين اتاقي و همراه بيماري و درد و نفرت رشد يافت! ناتسوكو به ميشيما اجازه نمي داد تا با اسباب بازي هاي خطرناك يا پسربچه هاي خشن بازي كند و غرور و جديت و انزوا (صفاتي كه به نظر ياتسوكو جز لاينفك روح يك سامورايي واقعي بودند) در او ديوانه وار شكل گرفت.
البته همين ناتسوكو بود كه ميشيما را اغلب به تیاتر مي برد و كابوكي و تیاتر نو را به او شناساند. در اين جا بود كه يوكيوي كوچولو معني هاراگيري را فهميد! اين جوان حساس به اين نتيجه رسيد كه مرگ زيبا و خواستني تر از زندگي است! اين نتيجه مهم ترين نتيجه زندگي او بود، همين نتيجه گيري بود كه باعث شد او تاته نوكاي را راه اندازي كند و نهايتن با آن خودكشي عجيب و غريب خود را تبديل به يكي از مرموزترين انسان هاي تاريخ نمايد.از ميشيما بايد به عنوان نمونه ی بارز يك بيمار رواني مبتلا به نهيليسم، سادو- مازوخيسم و نارسي سيسم نام برد، اگر چه راست گراها تلاش مي كنند از او چهره ی ديگري بسازند!
در اكثر دايره المعارف هاي ساخته ی دست راست گرايان از ميشيما به عنوان فردي كه دلش از زندگي ماشيني قرن خود گرفته بود و براي دوران خوش سابق ژاپن و ارزش هاي دوست داشتني! سابق ژاپن مبارزه مي كرد، نام مي برند. مرگ قهرمانانه او، آخرين اعتراض شجاعانه عليه ژاپني هاي سست بنياد شده ی معاصر بود!
ميشيما و صنعت سينما
این خیلی عادی و طبيعي است كه آثار نويسنده هاي شهيري چون ميشيما ـ يوكيو ـ بارها مورد اقتباس هاي سينمايي قرار گيرد. اما اين تنها عنواني نبود كه زير آن نام ميشيما بر پرده سينماها ظاهر شد. البته از روي آثار ميشيما تا به امروز 24 فيلم ساخته شده كه بعضي از آن ها از آثار قابل ذكر سينماي ژاپن هم هستند، اما جالب است بدانيد او در عمر كوتاه خود در 4 فيلم بازي كرد، كساني كه اين فيلم ها را ديده اند، مي گويند ميشيما مي توانست بازيگر باشد! ، و كارگرداني، تهيه كننده گي و حتا طراحي صحنه! را هم تجربه كرد. در يوكوكو ـ كلمه ژاپني به معني ميهن پرستي ـ فيلمي كه بر اساس كتاب خودش ساخته شد، خودش در آن بازي كرد و نقش تهيه كننده و طراحي صحنه را نیز به عهده داشت. اصولن افرادی همچون می شیما، با شخصیت هایی چند وجهی در یک قالب خاص نمی گنجند و چنین است که در طول عمر کوتاه و یا بلند خود مدام از این شاخه به آن شاخه می پرند. و من بناگهان یادم آمده جلال آل احمد را و یا احمد شاملو و هوشنگ گلشیری. متاسفانه می شیما در جامعه ی هنری ما آنچنان که باید و شاید معرفی و شناسانده نشده است و می طلبد که در این رابطه در معرفی و شناسایی آدمی که تنها فقط در مدت 46 سال زندگی قصد این را داشت که نقبی به جاودانه گی بزند، و گویا زده ! بیشتر بکوشند.
+ نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 0:12  توسط شهرام گراوندی
|
با سپاس از همراهی همه ی عزیزانی که تاکنون مرا در وبلاگ ----- http://saddastan.persianblog.com/ ---- همراهی کرده بودند، از همه ی دوستان گرانمایه دعوت می کنم. از این پس در این مکان خدمت آنها باشم.
ارادتمند همه
+ نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385ساعت 8:15  توسط شهرام گراوندی
|
خودکشی در ادبیات به مثابه عملی آیینی
* رضا بختیاری اصل
فلکه ی 24 متری اهواز را با این صحنه اش هیچگاه از یاد نمی برم. اوایل دهه ی هفتاد است. اصلن همان سال هفتاد است؛ بی آنکه اشتباه کرده باشم. بساط کتابفروشی در یک روز دلگشا با یک روان و کالبد دلگشا. از اتوبوس پیاده می شوم. و درست روبروی ایستگاه زیتون کارمندی، چند متر آن طرفتر بساط پهن است. روی راه پله های بانک رفاه کارگران، شاعر ناتمام شوریده یی نشسته با موهای پرپشت فلفل نمکی، سبیل، ریش نزده ی چند روزه و عینکی با دسته ی سیاه کلفت: آرش باران پور.
خیره می شوم و کتاب ها را می خورم. مثل گرسنه یی که چند روز فقط نان و تخم مرغ خورده و حالا به سفره یی از برنج و خورشت سبزی و مرغ و سالاد و ... رسیده. چشم ام سُر می خورد به یک کتاب سفید کلفت با جلد گلاسه: الفبا، انتشارات امیرکبیر .
جُنگی پُر و پیمان که بر خلاف جُنگ های قبلی
(که آن ها هم نسبت به حالا... ) شکیل تر است با مقالات و داستان ها و شعرهایی که هر ذایقه یی را راضی می کند. می خرم اش و از آرش خداحافظی می کنم. یوکیو می شیما (yukio mishima ) را هم از نخست از این جُنگ شناختم. اصلن از ادبیات ژاپنی و داستان نویسی مدرن آن هیچ اطلاعی نداشتم. مقاله راو زندگی نامه ی"می شیما"را چنان با ولع خواندم که نام اش حک شد بر ذهن اسطوره پرداز و اسطوره خواه جوانک بیست ساله یی که من باشم. "می شیما" را چون گل سرخی دیده بودم که خود به پژمرده گی خویش دامن می زد یا به مثل آهویی با چشمان درشت که خود را از دست به تله یا گله ی کفتارهای مرگ می اندازد.
زندگی او سرشار از اسطوره های ژاپنی است و داستان اش آگنده از زنده گی، اندیشه و اشیای مدرن . انگار ژاپن این مجمع الجزایر شرقی، غایت القصوای عشق، بدیل ایران ماست در غرب: "قصه الغربت الغریبه"*و "یوکیومی شیما" هم ترازو همگن "صادق هدایت"
نمی خواهم این جمله ی کلیشه یی را بگویم و بنویسم اما ناگزیرم: زنده گی اش با آثارش و آثارش با زنده گی اش چنان عجین است که گاه زندگی و مرگ او پهلو با ادبیات اسطوره یی می زند.
کامیکازه یا هاراگیری در شرایطی ویژه که هنرمند با شم پیامبرانه اش نبوت می کند. مرگی چون گذر سیاوش از آتش یا رفتن اسطوره یی کیخسرو در کولاک و کوه و غیبت اش. آیا در هر عمل شاعران و نویسنده گان راستین به زنده گی شان توجیهی از اسطوره و یا یادمانی از نمادها و سمبل ها نمی توان یافت؟! یا زنده گی نویسنده گان و شاعران ادامه ی هنرشان نیست؟! آیا اصلن می توان خودکشی هدایت یا می شیما یا مثلن ویرجینیاوولف را خودکشی نامید؟! یا در مثل تیری را که مایاکوفسکی چون نقطه یی بر پایان شعر زنده گی اش شلیک کرد. هر چه هست، اینجا می توان ردپای بخش عمده یی از اندیشه وهنر را در این خودکشی ها هویدا یافت؟ خودکش در ادبیات به مثابه ی عملی آیینی است. و می شیما با این کار دست به خلق اثری تازه زد. اثری که در نهایت تلخی ـ تلخی مرگ ـ شیرینی زنده گی و مرگ ، شعر و داستان را به همراه دارد.
+ نوشته شده در جمعه 6 بهمن1385ساعت 22:48  توسط شهرام گراوندی
|