تبليغاتX
saddastan

saddastan

فصلی با نوشتن




باران

.......



خواست ببارد و نشد

نشد ببارد و هیچ ...

شکل گرفت و

دهان چاک زمین

شد که تر شود و

نشد.


خواست ببارد و باد

آمد و همه ی ابرها را

با خود برد!


اهواز  سوم آبان ماه 88

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 23:5  توسط شهرام گراوندی  | 

لکه

...................

 

مثل بید می لرزد و می داند  نمی بوسمش

نمی بوسمش و مثل بید می لرزد!

مثل بید می لرزد و باد

می شکوفد لای پنجره را

می وزد لای گل های مبهم پنجره

تا دیدار بید بلند آن ور دیوار

زن همسایه پهن می کند

رخت هایش همه سفید

در دلش ولی رشکی

مثل یک لکه!

با این که

می داند نمی بوسمش

باز می لرزد مثل بید

همچون باد...

 

اهواز  29 مهرماه 88

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 0:20  توسط شهرام گراوندی  | 

ژان مورو - شهرام گراوندی

   اول قرار بود شروع کنم نوشتن و در نقد فیلم های روزانه ای که مثل یک وعده ی غذایی و گاه مثل چند میان وعده برنامه ی تکراری هر روزه ام شده، کوشیدن و از منظر خودم به داوری نشستن؛ ولی بعد بخودم گفتم که چی! که چه شود! قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ چه کسی قرار است این نوشته ها را بخواند؟ و چه اهمیتی دارد نقد من فی المثل در باب فیلم های فرانسوا تروفو و لوییس بونوئل و آنتونیونی و برناردو برتولوچی و ژان لوک گدار و که و که و که بقول سیروس ؟ و در این خر تو خری عظما که هیچ چیز سر جایش نیست من اگر به این آشفتگی  کمکی نکرده باشم باری هم بر نداشته ام از شانه ی این بلاهت فراگیر و مصیبت بزرگی که به روز فرهنگ و هنر مملکت گل و بلبل رفته. و اصلن این ها مگر که هستن؟! یک مشت کارگردان و فیلمساز پدرسوخته ی سکس پرست پورنوگراف که هی لنگ و پاچه ی سوفیا لورن و کاترین دنوو و بریژیت باردو و مریلین مونروی خدا نیامرز - واقعن دلت میاد؟!!! - را برای ما مردم معصوم جهان سوم علنی کرده اند و اخلاق ما را به گند و گه کشیده اند! صد رحمت به اموات مسولان محترم و شریفی که از بیخ این سینمای آلوده و نکبتی استکبار جهانی را از شر هنر راستین کم کرده اند و با سانسور اساسی و حذف آنها از تاریخ سینما و مسدود کردن منافذ ورود این آثار شوم آنها را از یکسو از ذهن و روان نسل گذشته پاک نموده و اجازه ی نفوذ به روان و ذهن نسل جدید نمی دهند؛ از بیخ!

حالا این برای مقدمه. ولی اصولن کرم از یکی مثل خود من است که ول نمی کنم این علاقه و میل مفرط را به آدمی مثل استنلی کوبریک و پازولینی و سام پکین پا و جان فورد و همان آقایان ابتدا عرض شده و  برای همین ترجیح دادم که کرکره ام را قبل از بالا کشیدن نقدنویسی خیلی محترمانه پایین بکشم و بچسبم به لانه ی عنکبوتی خودم و به خلوت خودم و به تنهایی خودم و چیزی هم ننویسم که یک وقت خدای ناکرده آب به آسیاب دشمن نریخته باشم! چرا که این دشمن نابکار اصلن حساب و کتاب ندارد و یک وقت در قالب اوباما در می آید که قابل محاسبه و پیش بینی نیست و یک وقت هم در قالب جان وین و مارلون براندو که باز هم عمله و نکره ی همان قماش استکبار هستند که فقط لیاقتشان مشت محکم بر دهان است و بس!  فلذا، با همه ی احترام مبذول شده، به قول معروف " خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است؟ " و این جوری است که در باب فیلم عروس سیاه پوش اثر فرانسوا تروفوی فرانسوی، تنها دو سه نکته ی کوچک و بی اهمیت می گویم و قفل می زنم به دهن گشاد کرکره ی نوشتنم در باب سینما و فعلن تمام می کنم. و چرا عروس سیاه پوش؟ به این خاطر که یک جورهایی سیاه پوشم این روزها و این فیلم اولین فیلمی بود که در ابتدای این هفته دیدم و بعد از آن همین جور فیلم آمد و فیلم رسید و فیلم دیدم تا رسیدم به رقم 50 و دیدم کم لطفی ست اگر ادای دین به همان فیلم نخست نکرده باشم. و البته شاید یک جور توجه مرامی هم باشد که شرحش در این حوصله نمی گنجد و ...الخ!

عروس سیاه پوش

کارگردان: فرانسوا تروفو.  موسیقی: برنارد هرمان ( همین جا یک نکته یادم آمد که برنارد هرمان موسیقی چند تا از فیلم های هیچکاک را هم ساخته و غریب نیست اگر قرابتی بین مضمون و ساخت این فیلم با فیلم های هیچکاک وجود دارد و گویا ادای دین تروفو به استاد سینمای وحشت است ). بازیگران: ژان مورو، ژان کلود بریالی، میشل بوکه، شارل دنر و چند نفر دیگر. داستان از قتل داماد مراسم یک عروسی بصورت اتفاقی و توسط پنج دوست روی پلکان یک کلیسا شروع می شود و بعد این عروس خانوم ( ژان مورو ) است که حساب تک تک پنج رفیق را می رسد و یک نکته ی خنده دار هم در فیلم هست که یک جورهایی توی ذوق می زند و آن انتقام از پنجمین نفر است که با کلی دنگ و فنگ و با رفتن به زندان و از بند زنان به بند مردان رفتن این انتقام ستانده می شود. می گویند ژان مورو ستاره ی زیبای آن سال های سینمای جهان و فرانسه هم بوده که البته به زعم من این یک اشتباه تاریخی است و هیچ زیبایی و ملاحتی در محاسن و مناظر خانوم ژان مورو مشاهده نمی شود و یا باید به عقل من شک کرد که البته ضروری ست و یا در سلیقه ی گذشتگان ما که چرا به این خانوم ستاره ی زیبا می گفتند!

در هر صورت از روزنامه نگاری و نقد نویسی مطبوعاتی به ورطه ی وبلاگ نویسی افتادن، درست مثل طلاق دادن زن رسمی و برگزیدن زن صیغه ای میغه ای ست که چنگی به دل نمی زند! 

این که خوانندگان تو به شمارگان  تعداد انگشت هم نباشد و جالب تر این که خوانندگانت را هم بشناسی و از هر کامنتی بدانی کدام دوست و یا رفیق کدام دوره و مرحله ی کوتاه و یا بلند زندگی ات آمده و چیزی پرانده یا نپرانده،  خوانده یا نخوانده خیلی هم شورانگیز نیست. یک جورایی انگار نوشتن در دفتر خاطرات شخصی است که برایت نظرگاه دیگران خیلی هم محلی از اعراب ندارد. من دیگر نقد نمی نویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 0:18  توسط شهرام گراوندی  | 

  

شهرام گراوندی - درباره سینما

    این روزها مث همه ی روزهای گذشته و سپری شده کارم فقط فیلم دیدن است. وقتی کاری نیست انجام بدهم و فرصتی نیست که به کار دلخواهم و تخصصم - روزنامه نگاری - بپردازم، در غیاب استرس های کار و حرفه ام - که سخت هم دوست دارمش - روز به روز تپل تر می شوم و تنبل تر! و اگر همین غم و اندوه و فشارهای روحی همه گیر و فراگیر رخدادهای اخیر هم نبود، به یکباره در باب خودم حکم می دادم که ایها الناس من خنثا شده ام. خنثا! هر چند بجز نظاره گری کاری هم از دستم بر نیامد و نمی آید ولی در کل عرض کردم. حالا، به غم و غصه های شخصی ام  به هیچ عنوان کاری ندارم. همه را گذاشته ام توی یک folder و بایگانی کرده ام در گوشه ای از ذهنم و hidden  هم کرده ام که چشمم به آنها نیفتد. دست کم برای مدتی نامعلوم.

لامصب جوری هم هست ژورنالیسم که وقتی از صفر شروع کردی و پله پله مدارجش را طی کردی و به ضرب سماجت و یکدنگی یاد گرفتی تمام فوت و فن و قلق کارش را، دیگر امکان رجوع به احوال ماسبقش برایت غیر ممکن است. توضیح بدهم؟! یعنی این که وقتی فی المثل از خبرنگاری و گزارشگری و هیات تحریریه کم کم به دبیری و سردبیری رسیدی، دیگر نمی توانی با خودت کنار بیایی که باز در دیگر روز در هیات گزارشگر، خبرنگار، ویراستار یا غیره به فعالیت مطبوعاتی بپردازی. البته این حرف ها نافی کلیت این موضوع نیست که هر چه باشی و به هر موقعیتی در این حرفه برسی باز همان روزنامه نگار هستی و روزنامه نگار حرفه ای قاعدتن یک همه فن حریف در حرفه و تخصص خودش است. تعارف که نداریم.  

مهم ترین دلیلش همین است که عرض شد و گر نه من کی فرصت داشتم هفته ای 50 فیلم ببینم؟ بیکاری نداشت و ندارد این حرفه ی خوب لعنتی. در هر صورت   در یک بی نظمی تعریف شده ی ذهنی، این فیلم دیدن نظمی یافته و فعلن ادامه دارد!

.................

پوستر فیلم ماهی بزرگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 15:31  توسط شهرام گراوندی  | 

 

دهی دور

پر از بره های شوریده گی ذهن

دشتی از اسب های شیدا

در دل

و گلهای مریمش

در یاد

 

پرم از موسیقی

حماسه

تب

 

چنان بدم

که گویی شبم

چنان شبم

که انگار روز است

و ماه و ستاره ها

بر باد

چنان خرابم

که انگاری شب است

و تابم از دست رفته است

 

گرگی در دل

گرگی در چشم

گرگی در باد

و شب گرگی از

دامنه پیدا

 

دهی نزدیک

دهی آشوب

و هنوز

شب می تراود

 

 

28 امرداد 88

اهواز
+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 9:59  توسط شهرام گراوندی  | 

شهرام گراوندي:

كاريكلماتور ژانر ادبي نيست

يك شاعر گفت: ‌كاريكلماتور نه شبيه شعر است و نه بي‌ارتباط با آن.  

شهرام گراوندي در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) بيان کرد: ‌وقتي اسم كاريكلماتور مي‌آيد ياد پرويز شاپور مي‌افتيم و احمد شاملو كه اين كلمه را ساخت.  وي افزود: كاريكلماتور مي‌تواند مفاهيم فلسفي زيادي داشته باشد و در ژانرهاي ديگر مانند شعر و داستان كوتاه آن را مي‌بينيم. جمله‌اي مانند "خواستن نگاه‌ها توانستن الفاظ نيست". در حالي كه يك جمله بيشتر نيست ولي مفاهيم زيادي دارد و خود يك كتاب است. در واقع نقطه قوت كاريكلماتور اين است كه در يك عبارت مفهوم وسيعي بيان مي‌شود.  او تصريح كرد: بيشتر كاربرد كاريكلماتور در طنز است ولي متاسفانه شاگردان پرويز شاپور بعد از او به آن قوت ظاهر نشدند و بعد از او دومين نفري در كاريكلماتور وجود ندارد.  به اعتقاد اين شاعر: كاريكلماتور تفنن مي‌خواهد و هر كسي نمي‌تواند خيلي قوي در آن ظاهر شود و به نظر مي‌رسد كه كاريكلماتور بعد از پرويز شاپور به رحمت ايزدي پيوسته باشد.  گراوندي كه كاريكلماتور را به عنوان ژانر ادبي قبول ندارد، اظهار كرد: كاريكلماتور مقوله‌اي جدي نيست و هر شاعري شايد گه‌گاهي بتواند آن را كار كند. ارسطو و افلاطون هم حرف‌هاي قشنگي زده‌اند و هميشه كاريكلماتور در حرفهاي‌شان به كار مي‌رفت.  او خاطرنشان كرد: اثري را كه نتواند حيات و بالندگي داشته باشد نمي‌توان ژانر خواند. مثلا شعر نو بعد از نيما از جريان و تكاپو نيفتاد. پس مي‌توان شعر نو را ژانر خواند ولي كاريكلماتور اين گونه نيست.

+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 11:12  توسط شهرام گراوندی  | 


شهرام گراوندی


ریشه ی پیچاپیچ سروم

نهان در گل پوسیده

خسته ام از ثقل این تنه!

چو عزم خاک کنم از نو

مرا در گور باز بنه

به خورشیدی دوباره

و بارانی منتظرم

_ با چشمان تمام باز

که مجال باریدن اش

اکنون 

نیست!


اهواز . آدینه. 12 تیر 88

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 20:10  توسط شهرام گراوندی  | 

شهرام گراوندی




یاد


دختر بوسیده شده

می خندد

زن بوسیده شده

                       اما _

برکه ی نومید بی جنبش

با ریشه های خزه و جلبک پنهان!

                                                        

                

88/3/22      

اهواز

+ نوشته شده در  جمعه 22 خرداد1388ساعت 19:11  توسط شهرام گراوندی  | 

  

شهرام گراوندی

     من  شبیه براد پیت نیستم. این یک. البته این نکته متضمن این موضوع نیست که فی المثل من خوش تیپ نیستم. چرا که خیلی هم ادعا دارم در باب - بقول علما - خوش تیپی. دیشب فیلم بنجامین باتن یا صحیح تر آن - مورد عجیب بنیامین باتن - را دیدم، بالاخره!. چون خیلی وقت پیش بود که فیلمش را عزیزی برایم آورده بود و در گرماگرم به روز بودن فیلم بود که همان عزیز اصرار می کرد فیلم را حتمن ببینم و من که اصولن هیچ وقت تابع مد نیستم و به اکران هم کاری ندارم و معمولن می گذارم که آبها از آسیاب بیفتد تا سراغ مورد بروم، مورد عجیب بنیامین باتن را دیشب دیدم. ساعت سه بامداد که تازه اول بیداری و صبح دولت من است. بگذریم. حالا بر آن نیستم که به خود فیلم بپردازم و بیش از هر چیز اول به آن ساعت سهمگین ساخته ی ساعت ساز کور فیلم  بپردازم و گیر بدهم که عقربه هایش بر عکس کار می کرد تا پسر بچه هایی که در جنگ کشته شده بودند دوباره فرصت بیابند برگردند سراغ پدر و مادرهای پیر شده شان و کشاورزی کنند و مامور بیمه شوند ووو . آن ساعت ساز کوری که خداوند فیلم است و همه یک طرف و او به تنهایی یک طرف. باز هم بگذریم. همه ی حرف من در اینجا اشاره به شباهت عجیب و وحشتناک کیت بلانشت به معشوق ازلی - ابدی خودم است که از دیشب تا حالا جلوی دیدگانم راه بر عقل و ذهنم و دریافت هایم بسته . نوستالوژی شد نه؟! باور کنید کیت در این فیلم که فکر کنم گریم او از گریم خود براد پیت هم بهتر درامده کپ و مشابه کامل آن موجود نازنین از دست رفته است. یاد اولین فیلمی افتادم که توی سینما دیدم. 15 ساله بودم و با پدرم رفته بودیم شیراز. خانه ی عمویم شیراز بود و معمولن تابستانها با بچه های عمو حال می کردم. بعدها هم که خانه شان رفت گوهردشت و بعد هم تهران این سریال ادامه داشت تا ... چه بگویم؟! اولین فیلم را با پدرم دیدم. معلوم است که او یادش نیست. چنانکه من حتا یادم نیست اسم فیلم چه بوده، کارگردانش که بوده و یا بازیگرانش و یا حتا کجایی بوده فیلم. ولی هر چه می گذرد آن تصاویر از ذهن من پاک نمی شود و همین طور سالم و دست نخورده مانده توی ذهنم تا لحظه ی مرگ. ماجرا از این قرار است که دختر و پسر فیلم با هم بزرگ می شوند. از کودکی تا نوجوانی. پسر برای کار گویا و شاید هم ادامه ی درس به شهر و شاید کشور دیگری می رود. اوضاع مالی خانواده ی پسر خوب نبوده از اول. تا دوباره به شهر برگردد دختر فیلم خوشگل شده بزرگ شده و کلی هواخواه سینه چاک دارد که در این میانه یکی از کله گنده های جذاب و متمول فیلم از او خواستگاری می کند و ازدواج می کنند و عشق دوره ی کودکی هم فراموش می شود. پسر فیلم که بر می گردد حالا مردی چهل و اندی ساله است. مردی جا افتاده و پولدار و البته تنها. دختر که خانومی شده است و اعتباری در شهر دارد  وقتی از داستان بازگشت مرد دوران کودکی اش باخبر می شود سعی می کند خود را پنهان کند. که البته بی هوده است. چرا که این خود عشق است که او را از لانه بیرون می کشد و یا پسر را دوباره سر راه او قرار می دهد. حالا گیریم که شوهری هم داشته باشد و یا فرزند یا فرزندانی. در اسکله ای که قرارگاه دوران نوجوانی آنها بوده قراری اتفاق می افتد و آنها دوباره همدیگر را باز می یابند. اما با این تفاوت که این بار سایه ی مرگی هم در کمین نشسته و مراقب انهاست. شوهر دختر فیلم در نزاعی نابرابر و ناجوانمردانه پسر فیلم را از پای در می اورد و این دختر فیلم است که موقع جان دادن پسر رویاهایش شاهد مرگ اوست. حالا این چه ربطی به بنیامین باتن دارد؟! راستش شاید خیلی هم ربطی ندارد. ولی من در مورد عجیب بنیامین باتن آن فیلم گمشده و غریب  دوران نوجوانی خودم و معشوق ازلی - ابدی ام را دیده ام که البته حداقل چند بار این ماجرای اولین فیلم را از زبان من شنیده بود. کیت بلانشت من که اکنون در دنیای دیگری و در ساحت دیگری ادامه می دهد و فقط در حوزه ی خاطره با همیم. آیا ساعتی در کار خواهد بود که ما دوباره همدیگر را باز بیابیم؟! یادش بخیر. یادش بخیر...

تکمله : مورد عجيب بنجامين باتن . کارگردان: دیوید فینچر David Fincher . نویسنده: اریک راث . بازیگران: براد پیت، کیت بلانشت . آهنگساز : الکساندر دسپلاتتاریخ اکران: ۲۵ دسامبر ۲۰۰۸ / ۵ دی ۱۳۸۷
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 10:8  توسط شهرام گراوندی  | 

شهرام گراوندي:
*اينترنت به ادبيات ما لطمه وارد كرده است
*رسانه‌ها مي‌توانند در پرورش ادبيات كمك كنند

شهرام گراوندي در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان خاطرنشان كرد: رسانه‌ها همگي مكمل همديگر هستند ولي ادبيات خيلي جهانشمول‌تر و كامل‌تر است. رسانه‌ها همگي از دل ادبيات بيرون مي‌آيند ولي ادبيات مي‌تواند بدون رسانه تداوم داشته باشد.

وي افزود: ما مي‌توانيم ملتي را محصور كرده و تمام رسانه‌ها را از آن بگيريم ولي ملت بدون ادبيات هيچ چيزي براي عرضه نخواهد داشت. ادبيات و رسانه يك رابطه علت و معلولي دارند. ادبيات نياز به پرورش دارد و در اين زمينه رسانه‌ها مي‌توانند به آن كمك كنند.

اين شاعر اظهار كرد: به شخصه احساس مي‌كنم كه گسترش اينترنت سطح ادبيات را پايين آورده و ميزان نوشته‌هاي قوي را كاهش داده است. فضاي مجازي سطح شعر و داستان را نازل‌تر كرده و شايد اين به دليل روزمرگي اينترنت باشد. اينترنت در كشور ما به درستي نهادينه نشده و همين امر به ادبيات لطمه وارد كرده است.

گراوندي تصريح كرد: استفاده‌ بدي از رسانه‌ها در ارتباط با ادبيات شده و توجه بيشتري به رسانه‌هاي زودبازده مي‌شود. در صورتي كه كتاب رسانه‌اي قوي‌تر و ماندگارتري است كه در اين وانفسا مظلوم واقع شده است. كتاب است كه مي‌تواند مبين ادبيات باشد نه رسانه‌هاي ديداري و شنيداري و اينترنت. من احساس مي‌كنم كه در اثر حمله وحشتناك اينترنت و رسانه‌هاي ديگرْ به عرصه مكتوب ظلم فاحشي شده است.

او با بيان اين كه نكته مثبتي در ارتباط بين رسانه‌ها و ادبيات وجود ندارد، گفت: رسانه‌هاي ما به تبليغ كتاب توجهي نمي‌كنند. در صورتي كه تبليغ كتاب بايد به صورت رايگان در رسانه‌ها به ويژه راديو و تلويزيون انجام شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 11:41  توسط شهرام گراوندی  |