تبليغاتX
saddastan

saddastan

فصلی با نوشتن


                                                                                             مثلن شبه اطلاعیه ای برخاسته از حسی نوستالوژیک برای دوستان!

 از بس درباره ی تولید از من می پرسند و از این که چه به روزگار آن آمده و چه شده و چه خواهد شد ووو یک جورهایی و یک مدلهایی سلسله اعصاب من دارد بهم می ریزد. بارها گفته ام که هیچ ارتباطی و الفتی میان من و تولید و آن آقای کاسبی که خودش را صاحب امتیاز تولید جا زده وجود ندارد و دیگر هم برایم مهم نیست که چه به روزگار آن می رود و یا رفته. هر چه مانده یک مشت خاطره ی دور و مبهم است که خدا را شکر با رفتن و کناره کشیدن دغل دوستان هم که زمانی گرد شیرینی جیب من جمع می شدند، آن خاطره ها هم مثل فتیله ی چراغ لامپا کوتاه و کوتاه و کوتاه تر شده و آنقدر فروکش کرده که هیچ جرقه ی خوشایندی در دل من بر نمی انگیزد. گاه که بنا به ضرورت سراغ آرشیو 153 شماره ای هفته نامه تولید می روم _ چون هنوز برای دریافت مطالباتم درگیر خم و پیچ راهروها و پله ها و آسانسورهای سازمانهای محترم هستم _  یاد بعضی از تیترها و نوشته ها و عکسها و یاد بعضی نفرات اندوهگینم می کند. دلم می گیرد که چرا در چنین جایی متوقف شدم. و بعد به خودم می گویم آیا اشکال از من بوده؟ به سلسله مسائلی که پیش آمد می اندیشم و می گویم هر چه بود گذشت. در هر حال فقط اشاره کنم که از تولید خبری نیست و از این آدمی که منم هرگز نشانی از تولید و یادی از تولید بر نخواهد خاست. اخبار دیگری در راه است. اما محرمی کو که در میان نهم؟! بهتر آن باشد که سر دلبران خفته /یا بعبارتی / گفته آید در میان دلبران. مطلبی که در ادامه می آید تراوش فکر دو تن از یاران سابق تولید است که خوش ندارم نامشان را بزبان بیاورم ولی اگر در سایت معظم شوشان هنوز این مطلب باقی مانده باشد، مطلب یک جوراهایی باقی و قابل استناد است. و باقی بقای شما و ... الخ!

...

بر هفته نامه تولید چه گذشت؟!

زمستان 82. پاساژ فتحی که یکی از قدیمی ترین پاساژهای اهواز است، محل مرکزی دفتر هفته نامه ای شد با نام تولید. هم از نخست مکان نشریه هیچ سنخیتی با پاساژ نداشت. اغلب مغازه ها در کار وسایل سمعی، بصری و کامپیوتر و سمعک فروشی بودند و در طبقه ی دوم در یک واحد کوچک ـ که یا مشکل برق داشت یا آبش قطع می شد ـ نطفه ی نخستین شماره ها با عشق بسته شد. گرایش نشریه ادبی، هنری، اجتماعی و سینمایی بود و هیچ همانندی با عنوان نشریه ـ تولید ـ نداشت که در ذهن مخاطب نشریه ای اقتصادی صنعتی را تداعی می کرد. اما عشق را کار دگر است و بار دگر. با جمع شدن اکیپی به کوشش شهرام گراوندی، تولید جایگاه خود را ـ اگر اغراق نکرده باشیم ـ در میان اهل فرهنگ و هنر و ادب و سینما باز کرد ( همین جا به یاد بیاوریم که جناب بسی خاسته پس از تکیه زدن بر صدارت ارشاد کل از اولین نشریه ای که دیدن کرد تولید بود و شفاها" گفت که نشریه تولید یکی از معدود نشریاتی بوده که او ابتیاع! می کرده و پیگیرش بوده). تیترهای جنجالی و خلاف آمد عادت، بحث های به روز ادبی و مطرح کردن جریان های شعر امروز، آن را به نشریه یی متفاوت تبدیل کرد. دفتر کوچک اما گرم تولید پذیرای همیشگی اهل فرهنگ و ذوق و ادبیات بود: از شاعر و نویسنده و منتقد گرفته تا نویسنده و فیلمساز و خواننده و منتقد اجتماعی. باب کردن رسم الخط جدید ـ که بعضا" مورد انتقاد بود ـ را با این نشریه شاهد بودیم. استفاده از عکس های پوستر مانند بزرگ در استان خوزستان با این نشریه شروع شد. همین جا لازم به ذکر است که گونه ای مصاحبه رو در رو و چالشی را بی گمان این نشریه باب کرد که بعدا" مصاحبه های تقلیدی آن را در دیگر نشریات به وفور شاهد بودیم ( بعنوان نمونه شما را به مصاحبه شهرام گراوندی و رضا بختیاری اصل با شاعر معاصر سیروس رادمنش که در خبرگزاری شوشان نیز درج شده و موجود است، ارجاع می دهیم) .

چه شب نخوابی ها که به عشق کار مطبوعاتی کشیده نشد. تا آنجا که کادر نشریه حتی در سال تحویل هم دست از کار برنکشیدند. صفحات نشریه از صدر تا ذیل از لحاظ ویراستاری چک می شد و یکی از معدود نشریاتی بود که در آن غلط ویراستی املایی مشهود نبود. یا اگر بود کم بود. که این از حس احترام به خواننده سرچشمه می گرفت. بی تردید حجم آثار تولیدی برخلاف مطالبی که دیگران از اینترنت می گیرند و در نشریه کار می کنند بسی بیشتر از مطالب آماده ی موجود در فضای مجازی وب هاست. و این نشان دهنده ی احترام به قلم و اهل قلم است. عده یی از مطرح ترین و نخبه ترین شاعران و نویسندگان و منتقدان آثارشان را هم از نخست بار در این نشریه چاپ و منتشر می کردند.

این قصه ادامه داشت و داشت و تولید با غث و ثمین بسیار خودش را از سربالایی وانفسای مطبوعات بالا کشید و به حدودای 150 شماره رساند.

سال گذشته و در حالی که ماجرای موسوم به م/الف که موضوعی کاملا" صنفی بود و کیان تمام نشریات را نشانه گرفته بود، آنهم نشریاتی که عمده درآمدشان از ناحیه ی آگهی های بخش دولتی بود و بواسطه ی این درآمد حداقل خانواده های مطبوعاتی بسیاری از آن ارتزاق می کنند، در واکنش همگانی مطبوعات استان و سرپرستی های نشریات سراسری، هفته نامه تولید نیز نوک پیکان حمله و انتقادات خود را متوجه اداره کل فرهنگ و ارشاد نمود. آنهم مدیرکلی که از آغاز صدارت در شیپور نهضت مطبوعاتی و حمایت از نشریات دمیده بود. اما انتقادات کمی تندتر تولید و حملات بی پرده و بی مهابای تولید به مذاق آقایان خوش نیامد. از سوی دیگر تولید از روز نخست نشریه ای بوده که با جریانات مشکوک تجزیه طلبانه و قومی که علی الخصوص پس از اشغال عراق از سوی بیگانگان حمایت می شده و دم از احیاء حقوق از دست رفته ی اقلیت های خاص در خوزستان می زده، مبارزه کرده است. پس از بمبگذاری های ناجوانمردانه ی بهار و پاییز 84 که منجر به شهادت عده ای از هموطنان ما شد، تولید به واکنش های خود بیشتر از پیش ادامه داد و به جواب گویی نشریه و نشریاتی که در کوس تجزیه طلبی می نواختند، شجاعانه پرداخت. نشریاتی که چه بسی بعدها به تعطیلی کشیده شدند و جریان تجزیه طلبی را تئوریزه می کردند.

اما در راستای سیاست های شورای نویسندگان تولید که بر علیه جریانات مسموم و قوم گرایانه شکل گرفته است، همزمان با درج مطلب موهن و سرشار از افترا و توهین با عنوان " زن در اجتماع ایران باستان و معاصر" مندرج در روزنامه عصر کارون ، سردبیر نشریه با فراخوان سردبیران نشریات استان و تشریح ابعاد مختلف این واقعه که می رفت آتش شعله ای را در استان حساس استان برافروزد، آنان را به واکنش علمی و معقولانه و قاطع دعوت کرد. هفته نامه تولید در کنار چند نشریه ی دیگر منجمله هفته نامه همدلی، فرهنگ جنوب، بهار سبز، صبح کارون نشریه هایی بودند که در مقابل این مقاله ی توهین آمیز به ملت بزرگ ایران واکنش مکتوب نشان دادند.

پیرو این واقعه عده یی اراذل و اوباش با حمله به دفتر نشریه تولید و تخریب پاره ای وسایل به تهدید سردبیر و عده یی دیگر از اهل قلم پرداختند.

لازم به ذکر است که نویسنده ی آن مقاله ی موهن با چسب و وصله کردن پاره یی از نقل و قول های مشکوک و خود حق پنداری عجیب و غریب اقدام به نگارش آن کرده بود در حالی که پاسخ نویسندگان نشریات دیگر مستدل و علمی و بعضا" با استناد به بیش از 20 منبع معتبر تاریخی بوده است.

همزمان با این قضایا و در حالی که تولید نوک پیکان حمله ی خود را معطوف به بندی از قانون مجازات اسلامی ـ ماده 512 ـ نموده بود، بعضا" از اینجا و آنجا شفاهی به گوش کادر تولید می رسید که ارشاد استان ادارات را از دادن آگهی به تولید منع کرده است و حتا در موردی جزئی تر یکی از چاپخانه ها را از چاپ نشریه برحذر داشتند! جنگ مغلوبه شد و ناگهان نمابری مشکوک با عنوان مجعول رسید که در آن شهرام گراوندی سردبیر هفته نامه تولید را به دلایل واهی و طنزآلود که مثلا" ضرورت پیاده کردن احکام اسلامی موجب این اقدام است! از سردبیری برکنار کرده و فردی بنام سید سعید شکرابی را بعنوان سردبیر جدید معرفی کرده است. در حالیکه در هیچ شماره ی تولید توهینی به مقدسات اسلامی یا شعائر دینی نه تنها مشاهده نمی شود بلکه تولید از معدود نشریاتی است که همواره بر طبل اخلاقیات کوبیده است. کافی است به تیتر برخی شماره ها نظری بیافکنید: تیترهایی در خصوص مقابله با فحشا و اعتیاد و دیگر معضلات اجتماعی و فرهنگی و اخلاقی استناد شود. در حالی که کاشف بعمل آمد صادر کننده ی این نامه و حکم سازمانی دال بر عزل سردبیر و معرفی سردبیر جدید همین آقای شکرابی می باشد که خود را سردبیر معرفی کرده و در اصل اقدام به خودمعرفی نموده است.

این نامه ی مجعول العنوان مستمسکی واقع شد که تولید از سوی مدیرکل فرهنگ و ارشاد استان و معاون مطبوعاتی ایشان مورد هجمه ی بیشتر و تنگنا قرار گیرد.

طی روزهای اخیر دو شماره غیرقانونی تولید در تهران چاپ و به استان خوزستان ارسال و توزیع شده که علاوه بر درج سرمقاله هایی سراسر کذب، افترا آمیز و پر از توهین به سردبیر و مجموعه ی همکاران تولید، به شکل غیر قانونی خود را سردبیر عنوان نموده و در شناسنامه این دو شماره از واژه ی صاحب امتیاز که قانونا" اگر ایشان صاحب امتیاز بوده ـ باید خود را بعنوان صاحب امتیاز معرفی کند، اثری نیست. ضمنا" خلاف عرف رایج مطبوعاتی در شناسنامه ی این دو نشریه اثری از یک نشانی واقعی و شماره تلفن وجود ندارد. در گفتگویی که با شهرام گراوندی داشتیم ایشان حق شکایت از مطالب سراپا کذب این دو شماره را برای خود محفوظ می داند و مراتب را به معاونت مطبوعاتی وزیر ارشاد اطلاع داده است. و بر اساس قرارداد موجود و نیز تفویض اختیار برخی از موارد که مدیرمسئول ـ قدیر توکلی ـ به نامبرده ـ شهرام گراوندی ـ واگذار نموده، شرح این رویداد و درخواست پیشگیری از توزیع نشریه ی غیر قانونی به اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان نیز درخواست شده است.

ضمنا" نمابر جدیدی نیز از قدیر توکلی مدیرمسئول به دفتر نشریه ارسال شده که در آن نامبره مطالب چاپ شده در دو شماره ی غیرقانونی را موهوم، خلاف واقع و کذب خوانده و خواستار درج این دیدگاه در شماره ی پیش رو در تولید شده است. ایشان در همین نمابر همچنان بر پایبندی خود بر مفاد قرارداد پیش خوانده و موارد تفویض اختیار تاکید نموده و آقای سید سعید شکرابی را واجد هیچگونه مسئولیتی در تولید ندانسته است.

...

همانطور که در بالا اشاره کردم این مطلب دوم که با عنوان بر هفته نامه ی تولید چه گذشت؟! در ادامه ی مطلب من آمد، به قلم من نبود. اگر چه شاید یادآوری این موضوع خیلی هم اهمیت نداشت.

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 13:44  توسط شهرام گراوندی  | 

مکالمه

بیاد فروغ

گفت: انا لله و انا الیه راجعون
گفتم: بیامرزدش خدا،
که بود؟
گفت: شهرام گراوندی
گفتم: او که زنده است!
گفت: بلی. او زنده است؛ مثل زنده رود
که یک روز زنده بود!

..............................
زنده رود : همان زاینده رود
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 14:34  توسط شهرام گراوندی  | 

نگران تار موی تهمینه

 

من نگرانم

وقتی ادیسون

یک آمیب نیست حتا

چگونه می توان شعر نوشت!

اما این شعر است یا پراکنش واژه؟!

چرا

پس چرا

دشت ارغوانی نیست؟!

چرا چراغ لاله را

نیفروخت دستی که

عادت داشت؟!

تا دو سه کرٌت دیگر

خروس خواهد خواند

باد می آید

ماه، آشفته

ابر در بلوغ تر خود، خفته

_ فیل و زرافه

به هم پیچیده!

سده ی سوم هجری قمری است

شب اول ماه آخر سال آخر دهه ی اول

لامپ پستوی خانه ی فردوسی

ریخته، سوخته، پژمرده

دختر بابا

عشوه می ریزد، می ریخته، می ریزد

پایpc  !

- : شماره بدم ؟!

ندم ؟!

عکس ؟!

Ignore ؟!

Delete ؟!

چی ؟! ...

و من در حیرتم

وقتی ادیسون

یک آمیب نشده ،

چگونه می نویسد فردوسی؟!

چرا دشت،

پس چرا

سراسر دشت ارغوانی نیست ؟!

رستم از زابل و

تهمینه از آبادان

زیرکرسی گرم خانه

پای به هم می سابند ،

دختر بابا

از شمارگان طلا

واسه بچه ی تهرون

افه می آد

پوز پسر کش اومده!

توی توس

ایرانسل

هنوز آنتن نمی دهد

بی خود است خطی

که علی الحساب

آقای جهانگشا

صله داده، بخشیده، لطف فرموده!

شب اما

شب معجزت های باستانی است

شب ماندن یکی و

رفتن همه است

شب شمارش خراج مٌلک ری است

که به تار مویی از بلخ

می شود فروخت

فروخته، بخشیده ...

- : ای بابا

اما هنوز

دشت ارغوانی نیست

و من در حیرتم

چگونه می نویسد فردوسی

حالا که ...

اهواز 15فروردین 86

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 14:31  توسط شهرام گراوندی  | 

 
تا شنبه فاصله هاست
مثلن یک دره با هشتاد تا کوه
و دشتی آسیمه از بره های شوریده گی ذهن!
قلمرویی پر از پچ پچ سایه ها و هراس های شیوا
و « *کل کلات » هایی که گول ت می زنند
 - زده اند!
و قصه هایی پر از غول و نیرنگ حور- آدم و آینه های کاشی
و خواب های تخدیری در گودال های خنجر و خار و درفش
جاده های بزروی پر از هول و ولا
که رژه ی هر گله ای ش در یاد نیست!


تا شنبه فاصله هاست
با فرصت هایی به شدت کاهی
و خبر مرگ عتیق گیاهَ ش در پیش
و مجال شلنگ اندازی باد در معبر ستاره
 - هیهات!


در برکه چه آواز غریب کولیان!
چه ساز مهیب باز- خاموشی!
چه هلهله ی مشکوک و مبهم جن – پریان!
و رویای پونه را
با چشم های ترسیده
میان بیشه
گم کردیم!


............................................

کل کلات = پرنده ای خاکستری با کاکلی در سر . همان کاکلی


 اهواز 20 فروردین 87

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 1:16  توسط شهرام گراوندی  | 

می گذرد از پشت پنجره
یک مرد ژنده پوش
سرمای بهمن ش
خلیده به جان
تا مغز استخوان
می نگرم از پشت پنجره
کنسرت مرگ را
دستم به سوی تلفن می رود
لاشخوری
به شهرداری
زنگ می زند!

تهران 21 بهمن 86
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 11:55  توسط شهرام گراوندی  | 

شب / جلجتای خواب را دور می زند


حالا

من رابین هود قصه نیستم، هستم؟!

شب

که از فراز سر پشه ای

جلجتای خواب را

دور می زنی

می روبی

به فکر خراج دست هایی باش

که شور را

از یاد برده است.

چهارشنبه ها ممنوع است

تا اطلاع ثانوی

ـ به شوخی برگزار می شود، سوری!

جیک جیک مستون و

قر و قمیش ساده

و خنده ای که

بر لبان تو آماسیده

و چشمک ستاره ای

که در دود و دفنگ شب

جدی گرفته نشد.

حالا من رابین هود قصه ام

کمند می زنم تا

پل سوم کیانپارس

تا ساحلی که لبش را گزیده است

آب گلی

که بلعیده

لیسیده

مکیده

بیارم فشفشه ها را سوغات

برای کودکم

ـ : جان کوچولو!

ذوق می کند، بکند

چهارشنبه ها را چوب حراج

با کتکی که

به قالی می زند مادر

دم عید است

بتکان از دلم، روحم

خسته ام

چهارشنبه ها ممنوع است

چهارشنبه ها تعطیل است

چهار تخم شاهدانه

ترش می دود در دهان رضا

توی صبح اسفندی

که غبار می وزد، می بارد

رویید در دلم، تناور شد، بالید

می خوابم حالا

تا صبح روشن بهار

تا سال هر چهارشنبه ی روشن

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 18:17  توسط شهرام گراوندی  | 

 سال ۱۳۴۳ فروغ فرخزاد در استودیو رادیو ۲ روبه‌روی ایرج گرگین نشست تا از نظراتش درباره‌ی شعر بگوید. نظراتی که همان روزها جنجال آفرید. دو سال بعد، فروغ در روزهای اوجش در یک تصادف جان سپرد. محبوبیت فروغ باعث شد صدای او در این مصاحبه سال‌ها دست به دست بچرخد.

...

رادیو زمانه : سراغ ایرج گرگین رفتم ، روزنامه نگار با سابقه که که با شاعر «تنها صداست که می‌ماند» یک گفت‌وگوی منحصر به فرد انجام داده است. از گرگین درباره‌ی روزی پرسیدم که فروغ را به استودیو رادیو ۲ تهران دعوت کرده بود.

در انتخاب سوژه‌ها، در انتخاب موضوع و در انتخاب آدم‌هایی که یک گزارش‌گر یا یک مصاحبه‌کننده سراغشان می‌رود، معمولاً یک مجموعه مسایلی دخیل است. چی شد که شما سراغ فروغ رفتید؟

 
من برنامه‌ای را در رادیو دوم شروع کرده بودم با عنوان «صدای شاعر» و هر هفته با یکی از شاعران برجسته‌ معاصر صحبت می‌کردم.

 
می‌دانید دهه‌ ۴۰ اصولاً دوره‌ی رونق شعر جدید ایران بود و شاعران برجسته‌ای در آن زمان بهترین آثارشان را منتشر می‌کردند. در همان زمان بود که فروغ فرخزاد هم شهرت بسیار پیدا کرده بود. آثار اول فروغ آثاری بود که به خاطر موضوع‌های شعرش و به این خاطر که به عنوان یک زن شاعر، چیزهایی می گفت که تا آن زمان، در شعر زنان حداقل، کسی جرأتش را نداشت، بگوید و به همین دلیل به عنوان یک شاعر جنجالی و یک چهره‌ی جنجالی شناخته شده بود. مجموعه‌ی «اسیر»ش را بسیار نقد می کردند و در آن زمان حتی به مسخره از آن یاد می کردند.

 
می‌دانید که فروغ فرخزاد در سبک و در موضوع شعر دچار یک تحول فکری تدریجی شد. به نظر من نشانه های این تحول، از آغاز حتی در همان شعرهای اولیه‌اش آشکار بود؛ و به عنوان کسی که آینده‌ی بسیار درخشانی دارد شناخته می‌شد. ولی در آن زمان‌کم کم فروغ ‌فرخزاد، دیگر آن شاعر جنجالی شناخته نمی‌شد. مجموعه‌ی تازه‌ای از او داشت منتشر می‌شد و شعرهای جدیدی از او در فصلنامه‌ی «آرش» و در فصلنامه‌های آن زمان منتشر می‌شد که فروغ‌ فرخزاد دیگری را به دوستداران شعر معرفی می‌کرد.

 
می‌شود این چنین تعبیر کرد که آن زمانی که شما برای گفت‌وگو به سراغ فروغ رفتید، مورد توجه عموم بوده؟ حالا به هر حال عموم روشنفکران

بله، بله. بسیار. در واقع دون نوع قضاوت راجع به فروغ همان زمان هم وجود داشت. در آن زمان یک نوع جدال در گرفته بود بین کسانی که معتقد بودند شعر فارسی نباید قواعد قدیم و قواعد عروضی و قافیه و وزن همیشگی و سنتی خودش را از دست بدهد، و کسانی که شعر جدید را از زمان نیما به بعد باب کرده بودند، و این جدال واقعاً جدال شدیدی بود.

در واقع جنگ به شدت بالا گرفته بود. در همان زمان بود که مثلاً شاملو علیه مهدی حمیدی شیرازی شعر می‌گفت و در یک شعر گفت که من حمیدی را به دار شعر خود آویختم. یا فرض کنید درباره‌ی فروغ هم هم‌چنان که گفتم قضاوت‌های آن‌چنانی می‌شد.

 درست است این‌که شما می‌فرمایید. در آن زمان اسم فروغ فرخزاد، حداقل در میان دوستداران شعر اسم شناخته‌شده‌ای بود؛ ولی هواداران شعر سنتی و قدیمی ایران به چشم تحقیر حتی نگاه می‌کردند. فروغ یک زن بود، و مضمون شعرهایش مضمون‌های بسیار پرجرأتی بود و بی‌سابقه؛ و طبیعتاً در این زمینه بیش از شاعران نوآور مرد مورد گاه استهزاء و گاه مورد حمله قرار می‌گرفت.

من فروغ را که دعوت کردم، البته آشنایی شخصی هم با او داشتم. به این معنا که من در آن زمان با آقای ابراهیم گلستان در استودیو «فیلم گلستان» چند روز در هفته کار می‌کردم و عموماً بیشتر فیلم‌های مستندی را ایشان داشتند، دوبله می‌کردم و گفتارش را می‌خواندم و ضبط می‌کردم.

 

و بعد البته پیش از آن‌که نشریه معروف «کتاب جمعه»ی کیهان منتشر بشود، آقای گلستان یک طرحی با آقای دکتر مصباح‌زاده در مورد انتشار کیهان جمعه داشتند که فقط اختصاص به مباحث ادبی و هنری پیدا بکند. من مرحوم فروغ‌ فرخزاد را در استودیو گلستان می‌دیدم از نزدیک. حتی هنوز دست‌خط‌های شعرهایش مثل یک نقاشی جلوی چشمم گاهی وقت‌ها هست.

 

اصولاً فروغ اهل مصاحبه بود، آقای گرگین؟ چون الان این گفت‌وگو خیلی منحصر به فرد است. آیا آن موقع هم این‌قدر خاص بود؟

 

خیلی به ندرت. من برای شرکت در این برنامه‌ «صدای شاعر» خانم فرخزاد را دعوت کردم. جز (این فکر می‌کنم) یک مصاحبه‌ی (مطبوعاتی) با مرحوم مشرف‌ آزاد تهرانی یا مرحوم طاهباز داشت که در آن زمان در نشریه‌ی «آرش» چاپ شد. ولی من تصور می‌کنم این تنها مصاحبه‌ای بود که فروغ کرد...

 

این آشنایی شما با ایشان و دوستی با آقای گلستان و خانم فروغ در استودیو گلستان باعث این گفت‌وگو شد؟ چون این تنها صدایی است که ما از فروغ سراغ داریم از آن زمان!

 
این آشنایی به هر حال تأثیر داشت ولی همه شاعران نامدار در برنامه‌ «صدای شاعر» شرکت می‌کردند مثل شاملو، اخوان، سیاوش کسرایی و شاعران دیگر همان زمان (از جمله) خانم سیمین بهبهانی (و) هر شاعری که اسم و رسمی در آن زمان داشت در آن برنامه به اسم شاعران جدید صحبت می‌کردم و من تصور می‌کنم در درجه‌ی اول نامی که این برنامه‌ی «صدای شاعر» پیدا کرده بود و علاقه‌مندان زیادی که در محافل ادبی داشت، باعث شد که فروغ مایل باشد در این برنامه صحبت کند.

 
او اهل مصاحبه‌ی مطبوعاتی و گفت‌وگو و این‌ها به آن معنا نبود؛ ولی انتخاب می‌کرد. یعنی اگر احساس می‌کرد کسی که با او صحبت می‌کند، حرفی جدی برای پرسیدن دارد، یا اگر حرفی که او می‌زند، در جای مناسبی، موقع مناسبی پخش می‌شود، احتمالاً این کار را می‌کرد. ولی گفتم، به جز این مصاحبه، هیچ مصاحبه‌ی دیگری که با او باشد، وجود ندارد. البته به خاطر دارم که محمد آزاد مشرف تهرانی یک گفت‌وگوی درباره‌ی شعر با او داشت که چاپ شد؛ ولی صدای او نبود.

 
فروغ در گفت‌وگویی که شما با او انجام دادید، حرف‌هایی می‌زند که خیلی بر خلاف جریان است. خودتان هم اشاره کردید که مخالفانی را هم بر می‌انگیزد. در آن گفت‌وگو به طور خاص اشاره می‌کند که با این نگاه امروزی، مثلاً می‌شود مجنون را که به هر حال یکی از شخصیت‌ها و یکی از کاراکترهای تیپ یک جریان خاص شعری است، به عنوان یک بیمار روانی تلقی کرد. از شعرهایی حرف می‌زند که پر از آه و ناله است؛ پر از شمع و پر از ستاره است و می‌گوید این‌ها شعر امروز نیست. در حالی که همان زمان شاعرهایی همین شعرها را می‌گفتند و با همین ستاره‌ها و همین شمع‌ها. آیا این گفت‌وگوی شما سر و صدایی کرد و جنجالی بر انگیخت؟

 
روزی که من از فروغ برای این مصاحبه دعوت کردم، به خاطر دارم موقع وزیر اطلاعات یا رییس کل رادیو آقای معینیان بودند در استودیویی که این برنامه داشت ضبط می‌شد، او همین طوری تصادفاً داشت از کریدور رد می‌شد که پرسید این خانم کی هستند که آمده‌اند برای مصاحبه؟ گفتم: «فروغ فرخزاد» گفت:همان فروغ فرخزاد؟» گفتم: «بله.« گفت: «خب مسئولش خود شما هستید!»

 
یعنی می‌خواهم بگویم که اسم فروغ فرخزاد حتی در آن زمان برای برخی ایجاد تعجب می‌کرد و ایجاد نوعی، شاید، نگرانی که حالا مثلاً این خانم در رادیو چه خواهد گفت که دارد پخش می‌شود و این نکاتی هم که در آن مصاحبه اشاره کرد، در زمان خودش بسیار مورد بحث قرار گرفت.

 

مصاحبه چندین بار پخش شد؛ همان زمان از رادیو، و بعد هم به صورت نوار دست به دست گشت و این را خود من ضبط نکردم که در واقع توزیع کرده باشم. خود من هم تعجب کرده بودم وقتی که این نوار پیش از انقلاب توزیع شده بود.

 
من خودم ۱۰ سال پیش این نوار را و با یک مجموعه از صدای فروغ به عنوان کادوی تولد دریافت کردم ...

 بله، انواع و اقسام کپی‌های دیگر آن منتشر شد و بعد از انقلاب هم می‌دانید که دست به دست گشته و خود من هم دارم.

 
گاهی حرف از کشف فروغ زده می‌شود و خود شما هم از نقطه‌ تحول فروغ گفتید. به عنوان روزنامه‌نگاری که آن دوران را تجربه کرده و با فروغ و دنیایی که فروغ در آن زندگی می‌کرده و کار می‌کرده است، نزدیک بودید، چه چیزی را باعث «تولد دیگر» فروغ می‌دانید؟ ابراهیم گلستان، سفر، تجربه‌ زندگی، مطالعه؟

 

شاید مجموعه‌‌ همه‌ این‌ها. من معتقد نیستم که آشنایی با یک فرد به تنهایی می‌تواند یک انسان را دگرگون کند. ممکن است آشنایی با یک فرد، مثلاً آشنایی فروغ با گلستان، در تکامل شخصیت‌ یا احتمالاً نوع دیدش یا برداشت‌اش نسبت به شعر و این‌ها کمک‌های اساسی کرده باشد. ولی من معتقدم که فروغ از نخستین‌ شعرهایش، حتی به عنوان یک دختر جوان، این جرقه‌ها در او بود و شعر استواری داشت.

 
حتی کسانی که بعداً به غرض شعر فروغ را مورد بررسی قرار دادند، «ادیبان برجسته» اعتراف کردند که فروغ به معنای واقعی شاعر است. یعنی فقط مضمون در شعرش نیست، بلکه استواری شعری و تمام خواص و خصوصیاتی را که یک شاعر می‌تواند داشته باشد، فروغ داشت و این به تدریج کامل شد.

 

من تصور می‌کنم نوعی سرکشی که متأثر از احتمالاً دوران اولیه‌ زندگی، ازدواج، خانواده و محیط زیست است، در فروغ به صورت عصیان در آمد؛ هم‌چنان که نام مجموعه‌‌ شعرش هم «عصیان» بود. این عصیان باعث شد دختری که شجاعت آن را داشت بی‌پروا هر چیزی دلش می‌خواهد بگوید، نگران نباشد که جامعه راجع به او چه قضاوتی می‌کند، در شعرش هم این‌ها منعکس بشود.

یک نکته هم همیشه در خودش، در شخصیت‌اش به نظر من و در آثارش همچنان دیده می‌شود، و آن نوعی حزن است که باز احتمالا متأثر از زندگی خصوصی آدم است؛ متاثر از سابقه و گذشته و احتمالا نامرادی‌های معمولی زندگی است.

 

فروغ را من بارها دیده بودم. به با او وارد کشمکش ادبی شدن و بحث کردن کار دشواری بود و بسیار از عهده‌ این کار خوب بر می‌آمد، ولی در خیلی از مواقع شخص ساکت و محزونی به نظر می‌رسید.

مرگ فروغ در جوانی، به اصطلاح جوان‌مرگ شدنش، چه قدر باعث گل کردنش شد؟ یعنی آن حقیقتی که از فروغ وجود داشت، آیا ممکن است در پس فاجعه‌جوان‌مرگ شدنش پنهان شده باشد، یا ناگهان باعث گل کردنش شده باشد؟

تصور می‌کنم که آن حادثه هم به شهرت بیشتر فروغ کمک کرد. همیشه افرادی در اوج شهرت، زمانی که در قله‌ کار و خلاقیت خودشان قرار دارند، اگر رشته‌ عمرشان بریده بشود، نه تنها باعث تأسف می‌شود، بلکه باعث حسرت می‌شود و باعث حرف بیشتر. در مورد فروغ هم بدون تردید همین بود. مرگ ناگهانی‌اش، آن هم به آن صورت، بحثی که همان زمان بر انگیخت و این‌که تمام مطبوعات آن زمان ناگهان فروغ را احتمالاً به تعداد بیشتری شناساند.

 
ولی این بر سر زبان افتادن بیشتر نام باعث می‌شود که افراد بیشتری بتوانند به کشف هنرمند و به کشف شاعر بپردازند و در مورد فروغ هم همین طور، و بعد سهراب سپهری هم همین طور. فروغ به تدریج بیشتر شناخته شد. شما ببینید، الان بعد از ۵۰
­۴۰ سال، نسل جوان وقتی که این شعر را می‌خواند، با آن ارتباط برقرار می‌کند. آن زمان هم همین طور بود و در مورد فروغ هم همین شد و بدون تردید مرگ ناگهانی و تأسف‌انگیزش باعث شد که نام او بیشتر مطرح بشود.

 

خودتان گفتید که مرگ فروغ در آن زمان بحث‌هایی را بر انگیخت و در جاهای مختلف هم مطرح شد، هم رادیو و هم تلویزیون به او پرداختند. گاهی اشاره‌هایی می‌شود به این‌که این تصادف که فروغ در جریان آن از دست رفت، فقط یک تصادف نبوده. گاهی اشاره می‌کنند به خودکشی؛ گاهی اشاره می‌کنند حتی به قتل. شما به عنوان یک روزنامه‌نگار و شاهد آن دوران چه روایتی از حال و هوای فروغ در روزهای پایانی زندگی‌اش دارید؟

 
من این روایت دوم را که شما اشاره کردید هرگز نشنیدم. ولی راجع به خودکشی، جسته گریخته شنیده‌ام. ولی من چون دو روز پیش از درگذشت‌اش با او صحبت کردم و همان روز نیم‌ساعت قبلش به من تلفن کرد، کاملاً می‌دانم کجا و با چه ماشینی تصادف کرد و من این را فقط به حساب تصادف می‌گذارم واقعاً.

 

هر تصادفی ممکن است بی‌مبالاتی راننده موجب‌اش بشود؛ ممکن است حواس‌پرتی راننده موجب‌اش بشود؛ ممکن است که آدم در فکری است و دارد رانندگی می‌کند موجب‌اش باشد. ولی آن زمان همین تصورغالب در میان دوستان نزدیکش و همه بود؛ و من هم هم‌چنان همین فکر را می‌کنم.


گفتید که بی‌مبالاتی یا حواس‌پرتی. آیا فروغ فرخزاد کاری می‌کرده که باعث بی‌مبالاتی یا حواس‌پرتی‌اش بشود؟ مثلاً نوشیدن الکل یا کشیدن مواد مخدر یا ...؟

 
نه، نه. اصلا! هیچ وقت من ندیدم که یک آدم افراطی در این زمینه‌ باشد. به هیچ وجه. من شخصاً شاهدش نبودم و از کسی هم نشنیدم.


 




آقای گرگین! یک تصویر از زنی به ما بدهید که در استودیو رادیو ۲ با او دیدار کردید؟

 
تصویر ... یک زنی که به ظاهر شاداب و در باطن محزون بود. هم‌چنان که که در مورد هر شاعر دیگری می‌شود گفت. این اندوه، این غم در صدایش
شنیده می‌شد. شما صدای فروغ را که می‌شنوید، کاملاً می‌توانید کمی شخصیت‌اش را تصور کنید؛ حتی اگر او را ندیده باشید. من تصور می‌کنم که صدای فروغ خیلی معرف شخصیت‌اش بود. یعنی در این صدا شما هم شیطنت را می‌توانید ببینید، وقتی شعرهای خودش را می‌خواند، و هم حزن و اندوه را.

 
من یک چنین تصوری از او دارم. تصویر زن جوانی که در جست‌وجو بود. آرام نداشت و آن چیزی که همه در اطراف خود می‌دیدند، احتمالاً قبول نداشت و به گونه‌ی دیگری پیرامون خودش را می‌دید و در صدد کشف بیشتر این ارتباط‌ها و این فضا بود، چه از نظر اجتماعی و چه از نظر فرهنگی و شاید چه از نظر سیاسی و غیره. آدم کنجکاو، جست‌وجوگر و این‌که قانع به نظر نمی‌رسید.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 20:54  توسط شهرام گراوندی  | 



فروغ فرخزاد/ شهرام گراوندی

درباره ی فروغ چه می توان گفت؟ از بس در این سالها از او گفته اند به زعم من دیگر حرف تازه ای برای گفتن نمانده. فقط گذر سالها را می خواهد که از پس خود خار و خسک ها و نارواها را از چهره ی او زدود و از او هیاتی ساخت که خوب یا بد همواره شکلی بایسته و آزانگیز ازش در ذهن ماند و تایید کرد.
فروغ کامل ترین زنی است که در تاریخ ادبیات ما ظهور کرده است. داشته ایم باز. مهستی گنجوی. پروین اعتصامی. و تعداد انگشت شمار دیگر. آنهم در جهان مردانه ی ایرانی و جهان سخت و بی باوری که از زن همان به که زایند شیران نر را می طلبیده. می خواسته همواره. اما فروغ یک استثناست. شاید این هم نیازی به ادامه دادن ندارد. من اما حوصله ی نوشتن را در باب هیچ چیزی ندارم. مدتهاست که با وبلاگ ها سر و کله می زنم ولی هیچ نپذیرفته ام و بخرجم نمی رود که بوی کاغذ را به دیدار نوشته ای بر مونیتور معاوضه کنم. فقط الان هم برای ادای دینی مختصر است به فروغ. چه کنم؟ ابزارم را از من گرفته اند. نمی گذارند بنویسم.
چند مطلب پراکنده و یکی دو شعر از فروغ می آورم و همین. تمام

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 19:3  توسط شهرام گراوندی  | 

 

میگ میگ لعنتی

 

یادم نیست کی و چه زمانی و کجا حتا خوانده بودم که در یک نظرسنجی جهانی اینترنتی کاشف به عمل آمد که گرگ موجود در کارتون میگ میگ و ک،ویوت بدشانس ترین موجود روی زمین نام گرفته است. خدایی ش نشده تا حالا شما هم حسابی لجتان در بیاید؟! من که دیوانه وار عاشق این کارتون هستم. این مجموعه کارتون وارنر برادرز را همه دیده ایم و آن را با نام میگ میگ می شناسیم. گرگی به نام Wille E. Coyote در صحراهای جنوب غربی آمریکا با تمام وجود به دنبال پرنده ای به نام RoadRunner (میگ میگ) می دود ولی هرگز موفق به خوردن یا حتی گرفتن او نمی شود.

 

ولی هیچ وقت فکر کرده اید گرگ برای چه به دنبال میگ میگ می دود ؟ اگر فکر می کنید انگیزه، خوردن و رفع گرسنگی است به این فکر کنید که آیا گرگ نمی توانست به جای آنهمه موشک و بمب و اسکیت مجهز به راکت و … یک پیتزا سفارش دهد و چندان به فکر خوردن این پرنده لاغر مردنی ولی سریع نباشد ؟

 

راستی چرا هیچ وقت گرگ موفق به گرفتن میگ میگ نمی شود ؟ شاید بگویید بدشانسی یا زرنگ تر بودن میگ میگ. ولی اگر دقیق به کارتون و اتفاقات آن نگاه کنید می بینید که ماجرا چیز دیگری است. بگذارید دقیق تر نگاه کنیم.

 

مسابقه گرگ و میگ میگ، در واقع نبرد بین خواست و سرعت / شتاب در زندگی امروز است. گرگ خواسته ای دارد که عبارت است از گرفتن (و نه الزاما خوردن) میگ میگ و مشکل همیشگی جامعه مدرن هم، سرعت و شتابی است که باعث می شود ما از اهداف مان عقب بمانیم. گرگ اگر فقط به دنبال سیر کردن شکم بود، به جای فشفشه ها و هواپیماهای پدالی کمپانی ای همه جا حاضر به نام ACME، یک پیتزا یا مرغ بریان سفارش می داد. گرگ مطمئنا به دنبال انتقام شخصی ناشی از عصبانیت هم نیست چرا که بسیار عقلانی و برنامه ریزی شده حرکت می کند. ممکن است خود گرگ هم نداند به چه دلیل به دنبال میگ میگ می دود ولی به شکلی مشغول انجام این کار است که گویی یک قرارداد ازلی و ابدی برای این تلاش بسته است: تلاش برای به دست آوردن آن چیزی که به دست آوردن اش ناممکن است. این شاید آسایش در جامعه مدرن باشد.

 

خواسته های گرگ با سرعت و شتاب زندگی مدرن همخوانی ندارند ولی گرگ - و من و شما - متوجه این نکته نیستیم و احساس می کنیم دلیل نرسیدن بدشانسی گرگ یا زرنگتر بودن میگ میگ است ولی اینطور نیست، گرگ شکست می خورد چرا که نمی داند برای چه مشغول دویدن است. بنا به گفته چاک جونز (سازنده Chuch Amuck: The Life and Times Of An Animated Cartoonist)، چند اصل غیرقابل عدول در پس ذهن سازندگان این مجموعه وجود داشته است:

 

قانون 1. میگ میگ به هیچ وجه نمی تواند به گرگ صدمه بزند مگر با گفتن “میگ میگ” !

 

قانون 2. هیچ نیروی خارجی نمی تواند به گرگ صدمه بزند مگر نادانی خودش یا عملکرد ناصحیح محصولات کارخانه ACME. در تمام قسمت‌ها، اشتباهات گرگ با عملکرد ناصحیح ابزارهای کارخانه ACME که ظاهرا گرگ باید دائما به عنوان یک مشتری محصولات جامعه مدرن به آن اعتماد داشته باشد همراه می شوند تا گرگ به هدف خود نرسد. در موارد بسیاری نیز اشتیاق بیش از حد گرگ به گرفتن میگ میگ باعث فراموش کردن شیوه صحیح کار دستگاه می شود.

 

قانون 3. گرگ می تواند به هر چیزی برسد به شرط اینکه متعصب نباشد. شخص متعصب، شخصی است که وقتی هدف اش را فراموش می‌کند، تلاش هایش را دوبرابر می کند. مشخص است در این حالت گرگ نمی تواند سریال شکست هایش را خاتمه دهد چرا که همیشه تصور می کند دفعه بعد حتما موفق خواهد شد.

 

قانون 4. هرگز هیچ مکالمه ای وجود ندارد، مگر “میگ میگ”. و البته گاه گاهی چند تابلو حاوی مکالمات می بیند ولی این تابلوها فقط وقتی ظاهر می شوند که گرگ مطمئن است که شکست خورده و باید درد زیادی را تحمل کند.

 

قانون 5. میگ میگ همیشه باید روی جاده بدود. جاده ها از پیش ساخته شده اند و هنر اصلی میگ میگ این است که همیشه روی این جاده های از پیش ساخته می دود پس از نظر جامعه مدرن یک موجود موفق است. اصولا اسم او RoudRunner است یعنی دونده جاده و چه چیزی برای جامعه مدرن، بهتر از کسی است که با مهارت روی جاده های موجود می دود و تلاش نمی کند از جاده ها بیرون برود یا جاده های تازه بسازد ؟

 

قانون 6. همه اتفاقات باید در محیط زندگی دو موجود اتفاق بیافتند: صحرای جنوب غربی آمریکا.

 

قانون 7. همه ابزارها، اسلحه ها یا وسایل باید از کمپانی